X
تبلیغات
مدیریت . سازمان. حسابداری. مالی.اطلاعات - سازمان و مدیریت

مدیریت . سازمان. حسابداری. مالی.اطلاعات

مدیریت . سازمان. حسابداری. مالی.اطلاعات عمومی

مدیریت ایمنی

به نام خدا

موضوع تحقیق: مدیریت ایمنی

مقدمه

در اکثر سازمانهای صنعتی و غیره یکی از بخش ها ایمنی است که مدیریت آن مستلزم دانش فنی و تجربه کافی در شغل مربوطه می باشد. به مقوله ایمنی از ابعاد مختلف پرداخته میشود ولی غالباً مهمترین اصل ایمنی مدیریت صحیح آن است که دارای دو بعد فرهنگی و فنی و مهندسی می باشد. معمولا کار در حیطه های مدیریتی بویژه در بعد فرهنگی آن مشکل تر وکارآمد تر است.

قبل از اجرای برنامه ایمنی باید هدف آن روشن کرد که اهداف کلی هر واحد سازمانی را خط مشی آن تعیین می کند که دو شاخه، فلسفه ایمنی و استراتژی ایمنی بیان میشود.

 

فلسفه ایمنی: در این قسمت دیدگاههای کلی ما در قبال ایمنی بازگو میشود مثلاً ایمنی امری جدا از سایر امور نیست و با تمام فعالیتهای انسانی و ماشینی آمیخته است و رعایت اصول ایمنی وظیفه همگانی است.

استراتژی ایمنی: تعیین مسئولیتها، تهیه و تنظیم استانداردها، آموزش کارکنان ، ارزایابی عملکرد ایمنی و غیره همه در شاخه مدیریت استراتژیک مطرح میشود.

وظیفه مدیران ایمنی تعیین خط مشی ها و سیاستهاست که بر اساس اهداف و کار هر سازمانی تغییر میکند هر برنامه ریزی بلند مدت یا کوتاه مدت بر مبنای سیاستهای کلی ایمنی صورت میگیرد، خواسته و دیدگاه مدیر ایمنی شالوده سیاستهای ایمنی است و فرهنگ حاکم بر سازمان در تعیین آنها تاثیر مستقیم میگذارد.

فرهنگ ایمنی: بحث فرهنگ و تاثیر آن بر ایمنی نیست بلکه هدف مدیر تغییر فرهنگ غلط و شکل دهی فرهنگ صحیح است که مشکل ترین بخش مدیریت است، مدیر موفق زمانی میتواند موقعیت ها و عادات خطر ساز را تغییر دهد که ابتدا فرهنگ حاکم بر مجموعه خود را درک نکند فرهنگ بر او مدیریت می کند.

فرهنگ در ظاهر چیزی جز اعتقادات و باورهای ساده و فرضهای معمولی نیست اما همین مسائل چنان مشکلاتی را بوجود می آورند که حتی بزرگترین سرمایه گذاریها در قسمت ایمنی ثمر بخش نخواهد بود. بعنوان مثال یکی از باورهای غلط در بخش ایمنی رعایت اصول ایمنی فقط از وظایف مسئول ایمنی شاید کسانی که اعتقادات غلط دارند می دانند باورشان اشتباه است ولی باز مثل همان افراد رفتار میکنند.

وظیفه مدیر ایمنی درقبال تغییر فرهنگ : مدیران خود بهتر میدانند هر گونه تغییر مقاومتی را به دنبال دارد مدیر باید به گونه ای فکر کند که تفکرش ضامن سلامتی کارکنان باشد  سپس برای ایجاد تغییر هر اندیشه حاکم بر افراد و هم محیط کار یا موقعیت آن را عوض میکند.

جهت ایجاد تغییر فقط صادر کردن دستور العمل کافی نیست برای هر تغییری  دلایل کافی و مستدل لازم است که این فرایند باید گام به گام با آموزش های اولیه صورت گیرد.

مدیر ایمنی باید بداند هیچگاه ایمنی مقوله ای جدا از کار یا حتی همراه کار نخواهد بود بلکه ایمنی آمیخته با فرآیندهاست و در دل آن تعریف میشود همگام و با آن پیش میرود. پس بخش مستقل ایمنی  جدا از روند شغلی نیست و رعایت اصول ایمنی ضروری است.

ریشه یابی رفتارهای ناایمن توسط یکی از روشهای کنترلی نظارتی انجام میگیرد بعنوان مثال چرا بعضی از کارگران با آنکه دارای وسایل حفاظت فردی هستند از آنها استفاده نمی کنند؟ پیدا کردن جواب نیازمند  ارزیابی های مختلف از جنبه ای روان شناسی، فنی، محیطی، وارگونیکی می باشد، با وجود اینکه هیچکس نمی خواهد خود را در معرض خطر قرار دهد(شعاراول ایمنی بعد از کار) ولی باز می بینیم اکثر حوادث  ریشه انسانی دارد ما باید به این باور برسیم که ایمنی جزئی از فرایند ما و استانداردهای ایمنی نهفته در محصول ماست گاهی کاری را شروع کرده ایم در دوره بعد از مدیریت ما جواب میدهد ولی رمز موفقیت یک مدیر، برنامه ریزی، آینده نگری و شروع راهی است که کسی جسارت ورود به آن را نداشته است.

ابزارهای مدیریت ایمنی: در مهندسی ایمنی مدیریت دارای ابزارهای مختلف برای کنترل، نظارت و بهبود ایمنی مجموعه است:

 

1)    برنامه ریزی ایمنی: مدیر ایمنی باید طرح جامعی برای ایمنی مجموعه تهیه نماید که بر اساس آن هزینه های ناشی از حوادث کاهش یابد و نقاط بحرانی مشخص میگردد قابلیت اطمینان نقاط مختلف سیستم روشن میشود و در کل ایمنی مجموعه مطابق با استانداردها و قوانین ارتقا       می یابد در برنامه ریزی جامع شناخت.

 

 

 

 

 

 تعریف مدیریت ایمنی:

مدیریت ایمنی عبارت از توسعه سیستم هایی برای جلوگیری از سوانح آسیب ها و دیگر رخدادهای نامطلوب در محیط های سازمانی. این کار شامل اقداماتی مانند جلوگیری یا کاهش وقایع یا سوانح نامطلوب برای کارکنان، بیماران یا تجهیزات است. برنامه ریزی برای کاهش آسیب های ناشی از افتادن یا تهیه برنامه ایمنی آتش سوزی از جمله مثال های این اقدامات هستند.

مدیریت یا کنترل عناصری که در خطرات مربوط به یک فعالیت موثر هستند. این اقدامات شامل تعیین خطرات برطرف ساختن یا کنترل خطرات، توسعه دستور العمل ها، آموزش، انگیزش، تامین مالی، هدف گذاری، تیم سازی و غیره می شوند.

سیستم مدیریت ایمنی چیست؟

سیستم مدیریت ایمنی یک رویکرد منظم به ایمنی بصورت سیستماتیک و صریح به همراه فرایند های جامعه برای مدیریت ایمن خطرات می باشد.به مانند تمام سیستم های مدیریتی، سیستم مدیریت ایمنی نیز برای دستیابی به اهداف ایمنی در تارو پود یک سازمان قرا ردارد و بخشی از فرهنگ و روشی که کارکنان وظایفشان را انجام میدهند می باشد.چهار رکن یک مدیریت ایمنی عبارتند  از:

فلسفه-مدیریت ایمنی با فلسفه مدیریت شروع میشود:

·        تصدیق بر وجود همیشگی تهدید ایمنی

·        ایجاد استانداردهای سازمانی

·        تاکید بر اینکه ایمنی وظایف یکایک افراد است.

      خط مشی- تعیین چگونگی دستیابی به ایمنی:

·        شرح واضحی از مسئولیت ها، اختیارات و پاسخگوی ها.

·        ایجاد ساختار و فرایندهای سازمانی جهت یکپارچگی اهداف ایمنی با تمامی جنبه های عملیاتی.

·        ایجاد دانش و مهارت های مورد نیاز برای انجام کارها.

        رویه ها- دستور العملهای انجام وظایف، تدوین شده توسط سازمان، جهت اجرای خط مشی:

·        شفاف سازی وظایف و چگونگی انجام آن برای همه افراد

·        وجود برنامه ریزی، سازماندهی و کنترل

·        انجام نظارت، ارزیابی فرآیندها و وضعیت ایمنی

       فعالیت – انچه بصورت واقعی در کار اتفاق می افتد: 

·        پیروی از دستورالعمل های موثر و کارآمد

·        اجتناب از قصوراتی که باعث کاهش ایمنی می شود

·        اخذ اقدام اصلاحی مناسب به هنگام شناسایی عوامل تهدید کننده.

  فعالیت ها و ساختار سازمانی که سیستم مدیریت ایمنی را در داخل سازمان تثبیت می کنند، شناسایی شده اند. تمامی کارکنان در ایمن سازی سازمان و فعالیت ها همکاری دارند. در سازمانهای بزرگ فعالیتهای مدیریت ایمنی در برخی واحدها مشهودتر ازدیگر واحدها است، اما سیستم بایستی به صورت روش ایمن انجام کارها در سراسر شرکت و سازمانها بصرت یکپارچه درآید. این امر بوسیله اجرا و پشتیبانی پیوسته خط مشی ایمنی که منتج به اجرای رویه های کارآمد میشود دست یافتنی خواهد بود.

چرا سیستم مدیریت ایمنی؟

در سالهای اخیر تلاش های فراوانی جهت شناخت دلایل بوجود آورنده سوانح در صنایع مختلف دنیا صورت گرفته است اعتقاد بر این بود که بیشتر این حوادث ناشی از خطاهای انسانی است و به سادگی میتوان نتیجه گرفته که اینگونه خطاها بدلیل بی دقتی یا بی کفایتی درانجام کارها می باشداما این استدلال درست نیست افرادی که سوانح و حوادث را بررسی می کنند دریافته اند که انسان فقط آخرین حلقه زنجیری است که باعث ایجاد یک سانحه میشود نمی توان با تغییر دادن افراد از سوانح جلوگیری کرد، تنها میتوان با شناسایی عوامل بوجود آورنده یک سانحه از آن پیشگیری کرد.در دهه نود میلادی عبارت سوانح سازمانی ابداع گردید دلیل آن این بود که بیشتر حلقه های زنجیر یک سانحه تحت کنترل سازمان بوده اند. از آنجائی که بزرگترین تهدیدهای ایمنی از مسائل سازمانی سرچشمه میگیرند ایمن سازی سیستم نیازمند عملکرد سازمانی میباشد.بعنوان مثال پس از پژوهش های گسترده و بهره گیری از دانش پیشگامان ایمنی در دنیا، شرکت هواپیمائی آسمان به این تنیجه رسید که موثرترین راه برای ایمن سازی سیستم هوانوردی ایجاد یک سیستم با رویکردی به مدیریت ایمنی می باشد. بدین سان اداره کل ایمنی شرکت هواپیمانی آسمان با هدف راه اندازی و اجرای سیستم مدیریت تشکیل گردید. مدیریت ارشد آسمان با پذیرش سیستم مدیریت ایمنی و تعهد بر همکاری گسترده و ایجاد تغییرات لازم در ساختار و رویه های اجرائی در جهت ایمن سازی کلیه فعالیت ها، از آن پشتیبانی می نماید.

امروزه سازمانها دریافته اند که در انجام کلیه امور همواره پیشگیری از طریق اجرای یک سیستم مدون مدیریت ایمنی و کارآمد بسیار مناسب تر از روشهای اصلاح بعد از برخورد با شرایط غیر ایمن و پس از وقوع حادثه است. بنابراین روز به روز نیاز به ایجاد یک سیستم مدیریت ایمنی در سازمانها بیشتر احساس گردید. اولین گامی که در این زمینه یعنی تدوین یک سیستم مدیریت ایمنی و بهداشت شغلی برداشته شد. تدوین استاندارد 1996:BS 8800  توسط موسسه استاندارد انگلیس بود با ارائه این استاندارد نیاز به یک استاندارد بین الملی در این زمینه بیشتر احساس گردید و چند موسسه استاندارد ملی از جمله موسسه استاندارد ایرلند، آفریقای جنوبی، انگلیس، مالزی و چند شرکت معتبر بین الملی ثبت و صدور گواهی نامه در اقدامی مشترک نسبت به تهیه و تدوین استاندارد 1996: OHSAS 18001 و راهنمای آن 1999:OHSAS 18002  اقدام نموده اند.بعنوان مثال:

1.     استاندارد ایزو 2007:18002 OHSAS  سیستم مدیریت ایمنی و بهداشت شغلی.

2.   استاندارد ایزو 27000 – سیستم مدیریت امنیت اطلاعات ISMS.

3.  سیستم مدیریت ایمنی محیط زیست 2004: 14001 ISO.

4.     سیستم مدیریت ایمنی کیفیت در صنایع خودرو سازی 2009:16949 ISO/TS.

هزینه های عدم توجه به مسائل ایمنی و کاهش ضریب ایمنی سیستم از تصور مدیران و سرپرستان خارج است. این هزینه های میتواند شامل مواردی مانند هزینه های حوادث هزینه های دوباره کاری هزینه های بی اعتبار شدن شرکت و ... باشد. با بکارگیری سیستم های مدیریت ایمنی مناسب میتوان هزینه های فوق هزینه های جاری ایمنی و هزینه های پیشگیری را بنحو چشمگیری کاهش داد بسته به نگرش سازمان، مدیریت ایمنی و مهندسی ایمنی میتواند اصل بقا کسب و کار و صنعت را تقویت ویا تضعیف کنند.

اهرم اصلی و موثر مدیریت ایمنی و مهندسی ایمنی در عملیاتی نظیر ایمنی در هدایت لوکوموتیو، ایمنی و سلامت خطوط ریلی ایمنی قوای محرکه و ... توان سیستم مدیریت ایمنی را ارتقا خواهیم داد. در این مقاله تعدادی از این متدهای کلیدی تشریح شده است.

مدیریت ایمنی:سالانه دو میلیون نفر (مرد و زن) به دلیل حوادث ناشی از کار جان خود را از دست می دهند. این حادثه در کنار دویست وهفتاد میلیون حادثه شغلی و صد و شصت میلیون بیماری ناشی از کار، آمار تکان دهنده ای را به مدیران صنایع ارائه میکند که این  امر اهمیت مدیریت ایمنی را در کنار مهندسی ایمنی مشخص ساخته و همچنین نیاز جهانی ایجاد یک سیستم مدیریت ایمنی را تایید می کند. سیستم های مدیریت ایمنی ارائه شده در جهان نظیر سیستم مدیریت و بهداشت حرفه ای و OHSE  2001:MS یا 1999:1800 و 1996- 8800 BS   بدون استفاده صحیح از متدهای مهندسی ایمنی فاقد کارائی لازم و موثر هستند.

این سیستم ها همگی در راستای سامان بخشی به وضعیت ایمنی صنایع ابداع و ارائه شده اند که مزایای چشم گیری را در پی داشته اند.کاهش میزان وقوع حوادث سیستم گرایی در سیستم مدیریت، نگرش به ایمنی به عنوان جنبه های کیفیتی در فراهم آوری محصول افزایش اطمینان پذیری سیستم ها و... از دستاوردهای سیستم مدیریتی است. اما به خاطر داشته باشیم ابزار سیستم های مدیریت ایمنی متدهای مهندسی ایمنی که غفلت از این متدهای مهندسی ایمنی است که غفلت از این متدها پیامدی جز عدم کفایت سیستم مدیریت ایمنی در پی نخواهد داشت. در آخرین ویرایش این سیستم های مدیریتی     (HES-MS) به طور مشخص به این نکته اشاره شده و بحث HES@WORK PLACE دقیقاً بکارگیری متدهای مهندسی ایمنی در سیستم مدیریت ایمنی اشاره دارد.

مهندسی ایمنی: تکنیکهای مهندسی ایمنی متنوع و بسته به نوع صنایع و گسترده فعالیت، مختلف خواهد بود.

اهم این متدها عبارتند از:

آمادگی و واکنش در شرایط اضطراری:به هز میزانی که اقدامات پیگیرانه در سازمانی تقویت شود باز هم امکان وقوع حوادث وجود دارد لذا آمادگی برای مقابله با وضعیت به وقوع پیوسته و واکنش مناسب می توانند از پیامدهای حادثه به نحو موثری بکاهد بهرگیری بهینه از امکانات در جهت کاهش پیامدها در این متد از نکات اساسی و کلیدی است.

ارزیابی خطرات شغلی: خطراتی که محل کار پرسنل، دستگاهها و محیط پیرامون را تحت تاثیر قرارمیدهد بایستی شناسایی و ارزیابی شوند تا بتوانیم آنها را تحت کنترل درآوریم. شناسایی طبیعت خطر (بیولوژیک، فیزیکی و...) قدم اول در کنترل خطرات محیط کار است.

مدیریت تغییر ایمنی: تاسیسات، دستگاهها،روشها، و دستوالعملها در صنایع مرتب دستخوش تغییرات  می توانند شامل تغییر در نوع دستگاهها،مواد،فرایند یا روش باشد. همچنین این تغییرات میتوانند بصورت موقت یا دائم اعمال شوند. هدف این تغییرات میتوانند افزایش تولید یا بهبود وضعیت ایمنی باشد. اما این تغییرات چه دائم و چه موقت میتوانند تغییر سیستم را با خطرات جدیدی مواجه سازند. بنابراین، کنترل و مدیریت این تغییرات با توجه به هزینه ها و خسارتی که این فرایند در پی داشته است امری ضروری و اجتناب پذیر است.

تحقیق و تفحص پیرامون حوادث: حوادث از عوامل ظاهری و ریشه ای تشکیل شده اند. ظاهری و عواملی هستند که به راحتی تشخیص داده میشوند ولی عوامل ریشه ای (ROOT CAUSE) حوادث نیاز به تغییر بیشتری دارند. با یافتن علل ریشه حوادث و ارتباط آنها با علل ظاهری میتوانیم از وقوع حوادث مشابه با گسترش حوادث جلوگیری بعمل آوریم.

ثبت آمار و مستندات: بررسی آمار و مستندات (RECORD KEEPING) یکی از ساده ترین و بهترین روش های تقویت ایمنی است بدین گونه که مستندات ایمنی پایه و اساس معتبری برای                     تصمیم گیری های آتی سازمان خواهد بود.

آموزش ایمنی بر پایه مشاهدات عینی: در این متد از تمام پرسنل در راستای آسایش و بهبود مسائل ایمنی سیستم استفاده خواهد شد با استفاده از کارتهای مخصوص و تعریف گردش کار مناسب موارد ناایمن و اعمال ناایمن توسط تمام پرسنل تحت کنترل در خواهد آمد.

ایمنی در راه اندازی واحدهای عملیاتی: حوادث به وقوع پیوسته حین راه اندازی  واحدها (چه راه اندازی اولیه و چه راه اندازی پس از تعمیرات) اهمیت موضوع ایمنی به هنگام راه اندازی را به خوبی نشان دهد. در این متد نحوه عملکرد گروههای مختلف کاری مورد ارزیابی قرار میگیرد.

مدیریت ایمنی پیمانکاران: پیمانکاران بخش عمده ای از فعالیتهای خدماتی ، تعمیراتی و حتی بهره برداری را در سازمانها ارائه می کنند.همچنین پیمانکاران به دلیل عدم آشنائی کافی با مسائل ایمنی و عدم سرمایه گذاری مناسب در این زمینه عمدتاً تاثیرات نامناسبی روی سیستم های مدیریت ایمنی خواهند داشت. با استفاده از تکنیک و متدهای مهندسی ایمنی می توانم این تاثیرات را حذف یا پیامد این تاثیرات را به نحو مطلوب کاهش دهیم.

نتیجه گیری:

همانگونه که استقرار سیستم مدیریت ایمنی جهت بهبود عملکرد سازمان امری اجتناب ناپذیر است بکارگیری متدها و اصول مهندسی ایمنی در دستیابی به اهداف سیستم مدیریت ایمنی امری لازم و حیاتی است. عدم بکارگیری و تقویت مهندسی ایمنی حاصلی جزء عدم موفقیت سیستم های مدیریت ایمنی در پی نخواهد داشت.

 

منابع:

1.     استاندارد ایمنی و بهداشت کارتالیف: موسسه مطالعات و برنامه ریزی آموزشی _ 1380

2.   دکتر یحیی اسفرجانی، روان شناسی صنعتی، انتشارات ققنوس

3.  دکتر غلامرضا جلالی نائینی ، مدلهای ایجاد حادثه ، 1381 انتشارات دانشگاه آزاد واحد تهران مرکزی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دانشگاه آزاد اسلامی واحد رامهرمز

موضوع تحقیق: مدیریت ایمنی

استاد:آقای فرزادنجاتی

تهیه کننده:عبداله الهائی سحر

پاییز 1388

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 8:9  توسط فرزاد نجاتی   | 

جایگاه و نقش برنامه ریزی در سازمان

 

برنامه‌ریزی، فرایند آگاهانه و سیستماتیک تصمیم گیری برای تحقق اهداف یک سازمان است. از این رو، هر سازمان برای پیشرفت و توفیق در عرصه رقابت‌ نیازمند برنامه‌ریزی است. لزوم برنامه ریزی آموزشی برای کارکنان هر سازمان تا بدان حد بدیهی است که ضرورتی برای توجیه آن وجود ندارد. زیرا چنانچه کارها در سازمان‌ها بر اساس برنامه‌ریزی صورت نگیرد مدیران و کارکنان دائماً با مسائل و مشکلات دست به گریبان خواهند بود و بیشتر توان خود را به جای آنکه صرف تحقق اهداف سازمان کنند، در رفع دشواریهای روزمره هدر خواهند داد.

بنابراین یکی از وظایف مدیران در هر سازمان، برنامه ریزی آموزشی است. برنامه ریزی آموزشی افزون بر بالا بردن احتمال موفقیت مدیران در هدایت مطلوب سازمان، آنها را در انجام سایر وظایف مدیریتی نیز یاری می دهد. بدین معنا که با برنامه‌ریزی صحیح امور سازماندهی شده، تامین منابع انسانی و هدایت رهبری، به ویژه نظارت و کنترل اجرائی تر و اثربخش تر خواهد شد. برنامه ریزی دارای اصولی است که این اصول در سازمانها باید با شکلی تخصصی تر مورد توجه و استفاده قرار گیرد. از مهمترین اصول برنامه ریزی، تعیین اهداف سازمان است که شامل اهداف کوتاه مدت، میان مدت و بلندمدت می‌شود. مدیر برنامه‌ریز باید در انتخاب اهداف سازمان دقت کافی داشته باشد زیرا اهداف انتخاب شده باید قابل وصول بوده و هماهنگی منطقی با هم داشته باشند.

در تهیه این برنامه می بایست به نکاتی همانند نحوه اجرا و ارزشیابی برنامه ها، ارائه خدمات مشاوره ای به مدیران سازمان در مورد پیگیری برنامه‌های آموزشی و شناسائی نقاط ضعف موجود در سیستم آموزشی سازمان و توسعه برنامه های جایگزین توجه ویژه کرد.

● استقرار یک برنامه ریزی آموزشی صحیح در هر سازمان می تواند در موارد مشروحه ذیل به مدیران و موفقیت آن سازمان کمک کند:

۱- فرصتهای آتی به روشنی مشخص می‌گردند. مشکلات آینده پیش بینی شده و راهکارهای عملی جلوگیری از مواجه شدن با آنها تعیین می شوند.

۲-  عملکرد کلی سازمان را مجسم سازد.

۳- دید روشنی نسبت به روابط با مخاطبین سازمان فراهم می‌نماید.

۴- برداشت کاملی ازشرح وظایف و فعالیتهای درون و برون سازمانی را ترسیم می کند.

۵- با استفاده از پیش فرضها مسائل و مشکلات ممکن در محیط را شناسائی نموده و با در نظر گرفتن تمامی عوامل و نیروهای موثر زمینه مناسب برای اتخاذ تصمیم صحیح را فراهم می‌کند.

۶- عواملی را که خارج از کنترل است تشخیص داده و دلائلی برای انتخاب برنامه های جایگزین ارائه می دهد.

۷- برنامه ریزی چارچوب واحدی برای فعالیتها به وجود می آورد و افراد سازمان را وادار می‌کند تا تلاشها و کوششهایشان را بر امور مهم سازمان متمرکز سازند و از کارهای کم اهمیت احتراز کنند.

۸- بر نامه های اثر بخش موجب هماهنگی فعالیتهای سازمان شده و فعالیتهای غیرسودمند را حذف می کند. افزون بر این برنامه‌ریزی باعث می شود هزینه فعالیتهای سازمان را به حداقل رسانده و زمینه‌ای مناسب را فراهم می‌سازد تا از منابع مالی و انسانی حداکثر استفاده به عمل آید و از هدر رفتن زمان و سرمایه جلوگیری شود.

۹- برنامه ریزی، باعث تقویت رفتار سازمانی می‌گردد. و از سوی دیگر موجب تقویت کار تیمی در سازمان شده و زمینه مشارکت تمامی کارکنان را در حصول به اهداف کلی سازمان فراهم می آورد. وقتی اهداف سازمان و وظایف هر یک از کارمندان مشخص باشد توان همکاری آنان با سازمان بهتر می‌شود و در نتیجه نیروهای خلاق و نوآوری کارکنان آزاد شده و به آنان فرصت می دهد تا در فرایند تفکر برای پیشبرد بهتر کارها مشارکت بیشتر داشته باشند.

۱۰- برنامه ریزی باعث تسهیل در امر کنترل و نظارت است.

 

تاريخچه برنامه ريزي منابع سازمان


ظهور ERP را بايد دهه 1960 ميلادي دانست که عمده تاکيد آن در اين دوران افزايش درآمد و تقويت کسب و کار از طريق يکپارچه سازي فرايند ها و عملکرد ها بود، ولي در سال 1972 پنج تن از مديران IBM جهت تکامل و پياده سازي مفاهيم ERP از سمت خود استعفا دادند و شرکتي با عنوان SAP را که به عنوان نخستين شرکت توسعه و اجراي نرم افزارهاي خاص ERP بود، تاسيس کردند و هم اکنون نيز در اين زمينه فعاليت دارند.

 

 

 

 

با ظهور برنامه ريزي منابع سازمان در حوزه توليد، تمامي سيستم هاي توليدي تحت پوشش قرار گرفتند. بخشها، فرايندها و وظايف مختلفي از جمله كنترل كيفيت، نگهداري و تعميرات، حسابداري و مالي و ... به سيستم هاي توليدي متصل شدند و برنامه ريزي منابع سازمان به عنوان حد فاصل سيستم هاي مديريت زنجيره تامين و مديريت ارتباط با مشتري مطرح شد. اين سيستم بيش از آنكه عنوان جديدي براي MRPII باشد، به عنوان سطح بعدي در سطوح تكاملي سيستم هاي كامپيوتري طراحي شده براي پشتيباني از عمليات سازمان مطرح است. اين‌ سيستم‌ها، علاوه‌ بر ويژگيهاي‌ اضافي، يكپارچه‌سازي‌ بهتري‌ از بخشهاي MRPII دارند. ويژگيهاي‌ اضافه‌ شده‌ به‌ برنامه ريزي منابع سازمان، معمولا‌ شامل‌ مديريت‌ منابع‌ انساني، سيستم هاي‌ پرداخت‌ حقوق‌ و دستمزد، كنترل‌ اسناد و مدارك، كنترل‌ كيفيت‌ و گاهي‌ نگهداري‌ و تعميرات‌ مي‌شود.

در سال 1995، مقوله اينترنت وارد ERP شد و در سالهاي 1998 تا 2000، تبادل الکترونيک اطلاعات و ERP با يکديگر پيوند خوردند. در سال 2000 سيستم هاي برنامه ريزي منابع سازمان تحت وب توسعه يافتند که از فناوري چند لايه اي در معماري سيستم اطلاعاتي پشتيباني مي کردند .

امروزه هم سيستم هاي جديدي با عنوان ERP II در حال توسعه هستند که اساس آنها وب است و تمرکز بسيار زيادي بر حمايت از بخش مديريت زنجير? تامين دارند و عملا در تعريف امروز ERP، آن را کاملا مرتبط و جدايي ناپذير از مديريت زنجيره تامين تعريف مي كنند.

 

مدیریت تحول در برنامه ریزی منابع سازمان

 

چكيده

ساليان متمادي برنامه هاي كاربردي مورد استفاده در سيستم‌هاي اطلاعاتي به صورت مجزا ارائه مي شدند و هيچ ارتباطي با يكديگر نداشتند. چنين نرم افزارهايي مورد توجه و علاقه شركتهاي كوچك بود و براحتي نيازهاي خود را توسط اين برنامه هاي كاربردي برآورده مي‌كردند. اما پس از مدتي با گذشت زمان و با شروع فرايند مهندسي مجدد فرايندهاي تجاري در سازمانها‌، نياز به انواع مختلف سيستم‌هاي اطلاعاتي احساس شد و توليد سيستم‌هاي اطلاعاتي يكپارچه كه بتواند نرم‌افزارهاي حوزه هاي مختلف از جمله حسابداري‌، توليد ، فروش ، انبار و ... را به صورت منسجم و همراه هم به كار گيرد آغاز شد. براي توليد چنين نرم‌افزاريهايي‌، ارائه رويكرد هاي جديدي از جمله معماري مبتني بر client /server و همينطور نرم‌افزارهاي يكپارچه ضروري به نظر مي رسيد. در سال 1992 ساختار يك سيستم اطلاعاتي يكپارچه توسط ياكاهو و راهالي توسعه يافت . در اين ساختار، به اشتراك گذاري داده‌ها بين كاربران اين امكان را ايجاد مي‌كرد تا بسادگي و بسرعت داده هاي مورد نياز واحدهاي ديگر را در اختيارشان قرار دهند و همچنين مديران بخشهاي ديگر نيز قادر بودند، به صورت يك سيستم جامع و يكپارچه با يكديگر در ارتباط باشند و گزارشهاي مورد نياز خود را از يك سيستم واحد استخراج كنند.

يكي از آخرين فناوريهاي اطلاعاتي در زمينه تحول سازمانها، سيستم برنامه ريزي منابع سازمان (ERP=ENTERPRISE RESOURCES PLANNING) است. هدف اصلي در اين فناوري، نفوذ فناوري اطلاعات در تمامي مراحل فعاليتهاي يك سازمان يا بنگاه اقتصادي است تا منابع مختلف بتوانند با يكديگر و رعايت تبادلات منطقي بين هم، خروجي يكپارچه اي را ارائه كنند. در اين مقاله به بررسي سيستم نقش فناوري اطلاعات در برنامه ريزي منابع سازمان مي پردازيم. در مورد سير تکاملي ERP توضيح مختصري مي دهيم، در ادامه كاركردها و روشهاي اجرا، مزاياي پياده سازي ، تعامل و سازگاري سيستم برنامه ريزي منابع سازمان با تجارت الکترونيک و جايگاه آن در لايه هاي نرم افزاري و سيستم هاي اطلاعاتي مطالبي ذکر مي‌شود و سپس به بررسي توسعه برنامه ريزي منابع سازمان و نقش IT در توسعه ERP و شکل گيري ERP توسعه يافته (ERPII) مي پردازيم. در خاتمه نيز به دلايل شکست پروژه هاي برنامه ريزي منابع سازمان و موانع اصلي موجود درپياده سازي سيستم برنامه ريزي منابع سازمان اشاره مي شود.

 

مقدمه


سيستم ERP عبارت است از مجموعه منسجمي از برنامه هايي که براي پشتيباني از فعاليتهاي اصلي سازمان نظير توليد، مالي و حسابداري، فروش و بازاريابي و منابع انساني به کار گرفته مي شود. سيستم ERP قسمتهاي مختلف سازمان را در توزيع و تسهيم اطلاعات و دانش، کاهش هزينه ها و بهبود مديريت فرايندهاي کسب و کار ياري مي دهد.

تجربه نشان داده است كه مهمترين عامل ناكامي در پياده سازي و اجراي اين پروژه ، كاركنان استفاده كننده از نرم افزارها در بخشهاي مختلف شركت هستند . اگر آنها نپذيرند كه ERP روند اجراي كارها و فعاليتهاي آنها را نسبت به سيستم‌هاي قبلي بهبود مي‌بخشد ، در برابر اجراي آن مقاومت نشان مي‌دهند و آن را با شكست مواجه مي‌كنند . بنابراين اجراي مديريت تغيير كه از مباحث عمده در مديريت به شمار مي‌رود، قادر است روند اين ناكامي و شكست را متوقف سازد به همين دليل در اين مقاله به معرفي راهبردهاي مديريت تحول براي اجراي موفقيت آميز ERP با نگرش رفتاري پرداخته خواهد شد.

باوجود مزايايي که سيستم ERP دارد، بسياري از سيستم هاي ERP که در شرکتهاي مختلف به کار گرفته شده اند، شکست خورده و يا به دليل مقاومت کارکنان بسياري از سيستم هاي ERP با مشکلات اجرايي روبرو شده اند. المشادي و زايري ادعا کردند که اجراي اثربخش ERP مستلزم ايجاد قابليتهايي است که از آن ميان به کارگيري راهبردهاي مديريت تحول براي بهبود پياده سازي ERP در سازمان از اهميت زيادي برخوردار است.

اگر چه در بعضي از مطالعات تلاش شده است تا اين مسئله با شناسايي آن دسته از راهبردهاي مديريت تحول، که موفقيت اجراي ERP را تسهيل مي کنند، نشان داده شود، اما هنوز بسياري از سيستم‌هاي ERP با مقاومت و سرانجام شکست روبرو مي‌شوند.

سيستم هاي اطلاعاتي کارا و يکپارچه که بتوانند همه فعاليتها و وظايف موجود در يک سازمان را تحت پوشش قرار داده و اطلاعات لازم و ضروري را بموقع در اختيار استفاده کنندگان آن قرار دهند، از ابزار هاي مفيدي هستند که سازمانها براي افزايش قابليتهاي خود، بهبود عملکرد، تصميم گيري بهتر و دستيابي به مزيت رقابتي از آن استفاده مي کنند. در اين ميان سيستم‌هاي ERP از آخرين ابزارهاي مديريتي است که قادر است اطلاعات موجود در سازمان را با استفاده از IT در تمام حوزه هاي فعاليت سازمان به طور يکپارچه و منسجم جمع آوري كند و اين اطلاعات و نتايج حاصل از آن را در اختيار استفاده کنندگان آن در سطوح مختلف سازمان قرار دهد. اين سيستم ها را مي‌توان جزء ثمره هاي جديد در زمينه IT در يک دهه گذشته دانست که با پيشرفت مداوم در اين زمينه بسرعت در حال دگرگوني و تکامل است.

 

تعريف سيستم برنامه‌ريزي منابع سازمان


براي ERP تعاريف متعددي ارائه شده است که تقريبا همه يک مفهوم را بيان مي‌کنند. براي نمونه در ادامه به چند مورد اشاره مي شود:

ERP يک راه حل سيستمي مبتني بر فناوري اطلاعات است که منابع سازمان را توسط يک سيستم به هم پيوسته با سرعت، دقت و کيفيت بالا در کنترل مديران سطوح مختلف سازمان قرار مي دهد تا به طور مناسب فرايند برنامه ريزي و عمليات سازمان را مديريت كنند.

ERP ترکيبي از انسان، فناوري و فرايند هاست. يک فرايند پيچيده است که در کشورهاي در حال توسعه مانند چين که داراي سرمايه هاي فراوان و همچنين داراي باز مهندسي (مهندسي مجدد) فرايند کسب و کار زيادي است، توسعه پيدا کرده است .
سيستم هاي ERP در واقع نرم‌افزار‌هايي هستند که داده هاي موجود در سراسر يک سازمان را يکپارچه مي‌سازند و در زمان مناسب در اختيار کاربراني قرار مي دهند که به آن نياز دارند. چنين سيستمي به تمامي افراد يک مجموعه اجازه مي دهد تا با هماهنگي با هم کار کنند، حتي اگر ميان آنها مرز هاي جغرافيايي وجود داشته باشد. به اين ترتيب، ERP محيطي براي بهبود عملکرد تجاري و کسب مزيت رقابتي فراهم مي کند.

 

كاركردهاي سيستم برنامه ريزي منابع سازمان

به‌طور كلي‌ نمي‌توان‌ استاندارد ويژه‌اي‌ براي‌ كاركردهاي يك‌ نرم‌افزار برنامه‌ريزي منابع سازمان ارائه‌ داد؛ چرا كه‌ اغلب‌ به‌طور خاص‌ براي‌ هر سازمان‌ تهيه‌ مي‌شوند و حتي‌ در صورتي‌ كه‌ به‌فروش‌ برسند، نياز به‌ تغيير و هماهنگ‌سازي‌ با موسسه‌ و كسب‌ و كار ويژه‌ آن‌ دارند. از اين رو، ممكن‌ است‌ بعضي‌ از نرم‌افزارها كه‌ به‌عنوان‌ بهترين‌ گزينه‌ براي‌ برخي‌ موسسه‌ها استفاده‌ مي‌شوند، تنها بعضي‌ از كاركردهاي مطرح‌ شده را در برداشته‌ باشند و يا اينكه‌ برخي‌ با داشتن‌ تمامي‌ كاركردهاي مطرح، باز هم‌ در پاسخگويي‌ و برآورده‌ ساختن‌ نيازهاي‌ يك ‌موسسه ‌ناتوان ‌باشند‌. با اين‌ حال، عمده‌ كاركردهاي‌ برنامه ريزي منابع سازمان را مي‌توان‌ به‌ شرح‌ زير دسته‌‌بندي‌ كرد:

 

1 - توزيع‌ و فروش: كاركردهاي‌ توزيع‌ و فروش‌ به‌ دو گروه‌ كلي‌ زير تقسيم‌ مي‌شوند:
الف‌ - اتوماسيون‌ نيروي‌ فروش‌: كاركردهايي‌ را براي‌ انجام‌ فرايندهاي‌ فروش‌ - مانند مديريت‌ قرارداد، پيش‌بيني‌ فروش‌ و مديريت‌ سفارش-‌ در اختيار سازمان‌ قرار مي‌دهد تا با ارائه‌ دسترسي‌ بي‌درنگ‌ به‌ اطلاعات‌ فروش، وظايفي‌ چون‌ ورود سفارش، تحويل‌ و صدور صورتحساب‌ و...، همگي‌ بهبود يابند.

ب‌ - مديريت‌ ارتباط‌ با مشتري‌: ارتباطات‌ ميان‌ مشتري‌ و شركت‌ را، شامل‌ انتخاب‌ محصول، خريد، دريافت‌ شكايات، خدمات‌ پس‌ از فروش‌ و بازاريابي،‌ به‌سوي‌ يك‌ سيستم‌ تحت مديريت سوق مي دهد.

2 - برنامه‌ريزي‌ توليد: اين‌ بخش از نرم‌افزار با كاهش‌ دوره‌هاي‌ برنامه‌ريزي، ارائه‌ اطلاعات‌ به‌روز و افزايش‌ بهره‌وري‌ فرايندهاي‌ كاري، قابليت‌ تحويل‌ سريع‌ را براي‌ موسسه‌ فراهم‌ مي‌كند. چنين‌ شيوه‌اي‌ قابليت‌ به‌كارگيري‌ در صنايع‌ مختلف‌ را داراست. يكپارچه‌سازي‌ بخش‌ پشتيباني‌ فروش‌ با ساير بخشهاي‌ زنجيره‌ تامين، اين‌ اطمينان‌ را ايجاد مي‌كند كه‌ كليه‌ تبادلات‌ مربوط‌ به‌ فرايند پشتيباني‌ - از تدارك‌ مواد و انبارداري‌ تا فروش‌ و توزيع‌ - به‌شكلي‌ بهينه‌ تنظيم‌ شوند.

3 - تهيه‌ و تدارك‌ مواد: بخش‌ پشتيباني‌ تدارك‌ كه‌ بعضاً‌ با عناوين‌ مديريت‌ مواد يا مديريت‌ انبار يا حتي‌ مديريت‌ زنجيره‌ تامين‌ نيز شناخته‌ مي‌شود، دامنه‌اي‌ وسيع‌ از توابع‌ يكپارچه‌ را در اختيار دارد كه‌ سبب‌ بهينه‌سازي‌ خريد، مديريت‌ موجودي‌ و عمليات‌ انبار مي‌شوند. سطح‌ بالاي‌ اتوماسيون‌ در اين‌ بخش، انجام‌ فعاليتهاي‌ زمانبري‌ همچون‌ تعيين‌ منبع‌ بهينه‌ تامين، تحليل‌ و محاسبه‌ قيمت‌ خرده‌فروشها، صدور سفارشهاي‌ خريد، مديريت‌ فرايند واگذاري‌ اختيار براي‌ تقاضاهاي‌ خريد و پردازش‌ صورتحساب‌ پرداخت‌ را بسيار ساده‌تر مي‌كند.

4 - مديريت‌ سازمان‌ و منابع‌ انساني: ‌اين‌ نوع‌ كاركرد در برگيرنده‌ توابعي‌ نظير مديريت‌ كاركنان، پردازش‌ وقايع‌ تجاري، پردازش‌ مديريت‌ سازمان، پردازش‌ پرداخت‌ و مديريت‌ حقوق‌ و دستمزد است. برنامه‌هاي‌ كاربردي‌ گوناگوني‌ در اين‌ بخش، براي‌ تسهيل‌ وظايفي‌ چون‌ استخدام، برنامه‌ريزي‌ توسعه‌ كاركنان‌ و ايجاد مشخصه‌هاي‌ شغل‌ و سياهه‌هاي‌ تاييد صلاحيت، طراحي‌ مي‌شوند.

5 - برنامه‌ريزي‌ و كنترل‌ تجاري: اين‌ بخش‌ در برگيرنده‌ كاركردهاي‌ كنترل‌ ‌هزينه، تحليل‌ سودآوري، حسابداري‌ مركز سود و مديريت‌ هزينه‌‌ ‌ است. ‌بسته‌ به‌ نوع‌ موسسه، كنترل‌ هزينه‌ محصول‌ شامل‌ دو فرايند هزينه‌يابي‌ سفارش‌ محصول‌ و كنترل‌ موجودي‌ هزينه‌ است. هزينه‌يابي‌ محصول، دربردارنده‌ تخمين‌ هزينه‌هاي‌ مواد يا هزينه‌هاي‌ موجودي، پيش‌ از به‌جريان‌ افتادن‌ يك‌ سفارش‌ ساخت‌ است. اين‌ بخش‌ كاربردي، ابزاري‌ براي‌ برنامه‌ريزي‌ هزينه‌ها و تعيين‌ قيمتهاست‌ كه‌ هزينه‌ كالاهاي‌ توليدي‌ و نيز كالاهاي‌ فروخته‌ شده‌ را براي‌ هر محصول‌ محاسبه‌ مي‌كند.

‌موارد فوق، كاركردهاي يك‌ نرم‌افزار نمونه‌ برنامه ريزي منابع سازمان بودند كه‌ به‌صورت‌ خلاصه‌ شرح‌ داده‌ شدند.

روشهاي اجراي پروژه‌ برنامه ريزي منابع سازمان

سه روش متداول براي اجراي يك برنامه ريزي منابع سازمان وجود دارد:
_ انفجار بزرگ :اين روش بلندپروازانه‌ترين و سخت‌ترين راه ايجاد يك ERP است. در اين روش موسسه يكباره همه‌ سيستم‌هاي قديمي خود را كنار مي‌گذارد و يك سيستم ERP در تمام موسسه راه مي‌اندازد. هرچند روزگاري اين روش بر ايجاد ERP ها حكم فرما بود، امروزه كمتر از آن استفاده مي‌شود. واداشتن همه به پذيرش سيستم جديد به طور يكدفعه و همزمان، كاري مهيب است، چون سيستم جديد هيچ مدافعي ندارد. هيچ كس در موسسه تجربه‌ كار با آن را ندارد، بنابراين هيچ كس اطمينان ندارد كه سيستم جديد كارش را درست انجام مي‌دهد.

_ راهبرد انتخابي : اين روش به شركتهاي بزرگ توصيه مي‌كند خيلي از فرايندها را بين بخشهاي مختلف به اشتراك نگذارند، بلكه در هر بخش نسخه اي مجزا از ERP نصب شود و تنها از طريق برخي فرايندهاي خاص (مانند نگهداري اطلاعات مالي) مشترك باشند. اين متداولترين راه است. در اين حالت هر بخش از سازمان نسخه‌ خاص خودش از ERP را دارد كه سيستمي جدا با پايگاه داده‌اي جداست. اين سيستم ها تنها از طريق به اشتراك گذاشتن اطلاعات لازم براي به دست آوردن تصويري كلي از كار همه‌ واحدهاي موسسه (مثلا سود واحدهاي مختلف) به هم مربوط مي‌شوند، يا از طريق فرايندهايي كه در همه‌ بخشها تقريبا يكسان هستند. (مثلا مديريت منابع انساني) در اين روش ابتدا يكي از بخشها كه صبر و حوصله بيشتري دارد و درصورت پيش آمدن اشكال به اصل تجارت ضربه نمي‌زند، براي راه اندازي يك سيستم آزمايشي انتخاب و پس از رفع نقايص ERP در اين بخش، كار روي بخشهاي ديگر آغاز مي‌شود. برنامه‌ريزي براي اين روش بلند مدت است.

_ فروكوفتن: در اين روش، ERP طراحي را ديكته مي‌كند و تمركز تنها روي تعداد كمي از فرايندهاي كليدي است. اين روش بيشتر براي موسسات كوچكي مناسب است كه مي‌خواهند با ايجاد ERP رشد كنند. در اين روش، هدف، راه ‌اندازي سريع ERP است و جدا شدن از روشهاي پيچيده مهندسي مجدد، با استفاده از فرايندهاي از قبل حاضر شده.‌ موسساتي كه ERP را اينگونه به خدمت گرفته‌اند، نمي‌توانند ادعا كنند، برگشت سود زيادي از سيستم جديد برده‌اند. اغلب آنها از اين سيستم به عنوان زيربنايي براي كوششهاي بعدي استفاده مي‌كنند. چنين سيستمي فقط كمي از سيستم ‌هاي قديمي بهتر است، چون كاركنان را وادار به تغيير هيچ يك از عادات قديمي‌شان نمي‌كند.
يكي از موثرترين روشهاي اجراي ERP، استفاده از تجربيات شركتهاي موفق و پيشرو در اين زمينه است. آشنايي با تجربيات صدها شركت برتر در اقتصاد جهاني و به كارگيري هزاران روش و فرايند نوين، موجب گشايش بسياري از گره هاي كنوني سازمانها و ايجاد روشهاي جديد به منظور پيوستن به جمع پيشروان فناوري اطلاعات و استفاده كننده از فناوريهاي مهندسي مجدد و سپس مديريت روابط مشتري و برنامه ريزي منابع سازمان مي‌شود.

 

راهبردهاي اجراي ERP

 

نگاهي گذرا به ادبيات ERP نشان مي‌دهد که راهبردهاي متفاوتي براي اجراي موفقيت آميز ERP به کار گرفته شده است. که اين راهبردها را مي توان در سه گروه زير طبقه بندي كرد:

1. راهبردهاي سازماني:

راهبردهاي سازماني كه براي بهبود اجراي موفق ERP به كار گرفته مي شوند، عبارتند از: استقرار و بهبود راهبرد تغيير، تکنيک‌هاي مديريت تحول، مديريـت پروژه، ساختار و منابع، ايدئولوژي و سبک مديريت.

2. راهبرد هاي فني:

راهبرد هاي فني که براي موفقيت ERP در نظر گرفته مي شوند عبارتنداز: جنبه‌هاي فني نصب ERP، پيچيدگي ERP و زمان و هزينه اجراي ERP.

3. راهبردهاي انساني:

نمونه هاي مربوط به راهبردهاي انساني عباتنداز: نگرش و ديدگاههاي مديران و کارکنان، مشارکت آموزش.

راهبردهاي مديريت تحول براي اجراي ERP  انتخاب راهبرد هاي مناسب تحول اساسي ترين عامل پيروزي يا شكست برنامه هاي تحول به شمار مي آيند. منظور از راهبردهاي تحول آن دسته از فنون و الگوهايي است كه عملا تغيير و تحول مورد نظر را در زمينه‌ها و گستره تعيين شده به وجود مي آورند. به تعبير ساده تر اينها راهكارها و روشهايي هستند كه به وسيله آنها تغيير و تحول مورد نظر پياده مي شود. همانگونه كه در پيش اشاره شد راهبردهاي تحول را مي توان بر پايه گستره و كاربرد آنها در دو سطح خرد و كلان مورد نظر قرار داد. راهبردهاي كلان بر تمامي سيستم سازماني ناظرند و سمت گيري راهبردي (درازمدت، گسترده، بنيادي) دارند. هدف‌گيــري اين راهبــرد‌ها بيشتر دگرگون سازي بافت فرهنگي مجموع سازمان، زير و رو ساختن ساختار، فرايندها و مجموعه ارتباط‌هاي رسمي و غير‌رسمي و همينطور جايگزين كردن فلسفه و شيوه اي نوين در اداره امور سازمان است. راهبردهاي خرد بيشتر متوجه زير سيستم ويژه اي در سازمان است و كاربرد آنها بيشتر در سمت تغيير رفتار فردي و گروهي است. در سطح خرد استراتژي‌هاي تحول عموما در رابطه با چهار زير سيستم سازماني يعني ساختار، فناوري، وظيفه و رفتار به كار گرفته مي‌شوند. بايد بدانيم كه چنين زير سيستم‌هايي معمولا آماج راهبرد هاي كلان نيز قرار مي گيرند. تفاوت كار در اين است كه در سطح كلان معمولا از راهبردهاي چند منظوره بهره گرفته مي‌شود كه همزمان زير سيستم هاي چندگانه را در بر مي گيرند. سطح خرد به برنامه هاي تغيير مشخصي كه زمينه هاي ويژه را مورد نظر دارد اكتفا مي كند. با توجه به موارد فوق مي توان نتيجه گرفت راهبرد‌هاي تحول براي اجراي موفقيت آميز ERP جزء راهبردهاي خرد هستند، زيرا ERP فناوري است كه ساختار سازماني، وظايف و كاركنان را تحت تاثير قرار مي دهد.
راهبردهاي مناسب بهبود(توسعه منابع انساني) به همراه راهبرد هاي اجراي ERP، به طور مشترک منجر به تحول سازماني مي‌شوند. از اين‌رو، براي سازماني که مي‌خواهد از مشکلاتي که در حين تغيير ممکن است روبرو شود اجتناب کند، پاسخگويي به مشتريان داخلي(كاركنان) از اهميت زيادي برخوردار است. براي کمک به مديريت ارشد سازمان به هنگام رويارويي با مشکل سازماني پيچيده اي به نام مقاومت کارکنان در برابر اجراي ERP، پيشنهاد مي شود با تو جه به شكل شماره 1 از چارچوب مفهومي منسجم و فرايندگرايي که شامل سه مرحله: فرمولي كردن دانش، اجراي راهبرد و ارزيابي موفقيت است، استفاده شود. در ادامه به توضيح سه مرحله فوق پرداخته مي شود.

-1 مرحله فرمولي كردن دانش:

اولين گام در مديريت تحول مبتني بر IT، شناسايي، ارزيابي و تجزيه و تحليل نگرشهاي فردفرد کاربران و گروههاي با نفوذ در مورد تغيير است. اين تجزيه و تحليل بايستي پاسخ سوالات زير را مشخص كند:

-1 چه گروهها و افرادي در مقابل تغيير (اجراي ERP) مقاومت مي کنند؟

-2 آنها چه خواسته و نيازي دارند؟

-3 آنها داراي چه عقايد و ارزشهايي هستند؟

-4 علائق آنها چيست؟

پاسخ به سوالات فوق نقطه شروع خوبي در تعيين علل و منابع مقاومت کارکنان در برابر اجراي سيستم ERP محسوب مي شود.

طبق تحقيقات هالتمن عقايد و ارزشهاي کارکنان، شاخص تعيين كننده‌اي براي ارزيابي دلايل مقاومت در مقابل تغييرات است. براي مثال، بعضي از کاربران ممکن است با وجود اينكه دقيقا نمي دانند با به كارگيري سيستم ERP چه تغييراتي در شغل و فعاليت آنها به وجود خواهد آمد، مسائلي را درباره ناآشنائي با کامپيوتر، پيش بكشند و يا ادعا كنند که آنها طي سالهاي متمادي کار خود را بدون استفاده از سيستم ERP در حد اعلا انجام داده اند. حتي گروه ديگري از کاربران ممکن است بر روي ارزشهايي همانند اهميت وجود قدرت و ساختار هاي سلسله مراتبي که ممکن است با آمدن سيستم جديدي به نام ERP به خطر افتند و ناديده گرفته شوند، تاکيد كنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-2 مرحله اجراي راهبرد:

مديران مي توانند از اطلاعات جمع‌آوري شده در مورد کاربرهاي بالقوه در مرحله قبل براي ايجاد راهبرد هايي که به بهترين نحو مي توانند در زمينه غلبه بر مقاومت کاربران در برابر سيستم ERP به کار گرفته شوند استفاده و تا آنجايي که ممکن است کارکنان را براي انطباق با آن متقاعد كنند. فرايند انطباق سه سطحي (Three-Level adaption process ) [فکرکن- احساس کن- عمل کن] چارچوب خوبي براي تشريح اين مرحله ارائه مي كند.

در تلاش براي تغيير نگرشهاي کاربران بالقوه نسبت بهERP، مديريت ابتدا بايد تلاش کندتا شناخت و نگرش کاربران در مورد ERP را تحت تأثير قرار دهد.
راهبرد اصلي براي رسيدن به اين هدف، ارتباطات است. يکي از راهبردهاي موثر ارتباطي،آگاه کردن کاربران بالقوه از مزاياي ERP است. همانطور که مي دانيم بازاريابان موقع برقراري ارتباط با مشتريان معمولاً در خصوص مزاياي محصول صحبت مي کنند و به ساير ويژگيهاي آن کمتر مي پردازند تا مشتري را مجاب به خريد آن محصول كنند. مديريت ارشد نيز به شيوه فوق مي‌تواند از طريق اطلاع رساني در خصوص مزاياي ERP براي کارکنان آگاهي موثري به کارکنان بدهد، با اين وجود مديريت بايستي در خصوص انتظارات کارکناني که واقع نگر نيستند، هوشيار باشد، زيرا ممکن است با مقاومت شديد از سوي آنها روبرو شود.

راهبرد ارتباطي ديگر عبارت است از توضيح کلي در خصوص اينکه سيستمERP اجرا شده چگونه کار خواهد کرد. انتظار مي رود کاربران ERPاگر با چگونگي کار كردن آن آشنا نباشند، در استقبال از آن بي‌ميلي(مقاومت ) نشان دهند.

از آنجايي كه آموزش گروههاي کاربر مختلف در مورد چگونگي کارکرد سيستمERP براي ايجاد آگاهي کاربران از اهميت زيادي برخوردار است. مديريت بايد چگونگي کارکرد ERP را به کاربران بالقوه توضيح دهد. به عنوان مثال مديريت بايد داده ها و ستاده هاي عمومي سيستم را مشخص کند، واحدهايي را که داده ارائه خواهند کرد را تعيين و ميزان دانش کامپيوتري لازم براي اجراي (عمليات) سيستم را مشخص كند. در همه موارد آنچه که بيشترين اهميت را دارد، اين نكته است کــه کارکناني که مسئوليت اجراي اين راهبـــردهاي ارتباطي را بر عهده دارند بايستي داراي مهارتهاي کافي باشند (Aadurani ,1999) تا آگاه كردن كاركنان مسير درستي را بپيمايد.

دومين قدم در فاز اجراي راهبرد، نفوذ کردن به جزء عاطفي نگرشهاي کارکنان است. اولين راهبرد که در اين زمينه به وسيله مديريت مي تواند مورد استفاده قرار گيرد، کاهش هزينه است. اگر مديريت مي‌خواهد که کاربران با سيستم جديد انطباق حاصل كنند، پس در آن صورت هزينه انطباق کاربران بايد در حداقل نگه داشته باشد. علاوه بر اين، اگر عاملان تحول، کاربران را متقاعد كنند که ستاده نهايي آنها از فرايند انطباق مثبت خواهد بود، در اين صورت آنها با انگيزه قوي تري سيستم جديد را قبول و با آن انطباق پيدا خواهند کرد. راهبرد حداقل کردن هزينه، بايد به شيوه اي توسعه داده شود که هم بر فردفردکارکنان و هم بر گروههاي با نفوذ تأثير كند. در سطح فردي، سيستم ERPبايستي هزينه پيش بيني شده براي هريک از کارکنان را به منظور ايجاد يک نگرش انطباقي مثبت حداقل كند. براي مثال اگر کارکنان فکر کنند که سيستم ERP فرصتي براي ارتقاي شغلي آنهاست، در آن صورت آن را با تمايل بيشتري مي پذيرند و هزينه هاي اضافي به حداقل مي رسد. به همين دليل افراد به احتمال زياد علاقه خود به سيستم ERP را تقويت خواهند کرد. همچنين گروههاي با نفوذ در سازمان نيز به جنبه هزينه اي اجراي ERP توجه مي‌نمايند. مثلاً، مارکوس مطالعه موردي را ارائه کرد که در آن سيستم جديدي اجرا شده بود که يکي از پيامدهاي آن تغيير توازن قدرت در سازمان بود و به همين دليل اين سيستم با مخالفتهاي گسترده از سوي افراد و گروههاي با نفوذ مواجه شد كه در نهايت اين مخالفتها منجر به شکست سيستم جديد شد.

راهبرد ديگري که مي تواند کمک موثري به انطباق نگرش کاربران با سيستم جديد كند، تمايز است. ادراک کارکنان از تمايزسيستم ERPدر قياس با ساير سيستم‌ها به دليل كيفيت و كارايي بالاي آن مطمئناً تأثير مثبتي بر نگرش آنها به اين سيستم خواهد داشت. بنابراين اگر سيستم‌هاي ERP داراي کنش کاربري (USER INTERFACE) ضعيفي باشند كه كيفيت اين سيستم را در نظر كاركنان پايين بياورد، در آن صورت بايد تدبيري انديشيده شود تا اين امر باعث بروز مشكل نشود. به طور کلي کاربران سيستم به طور علمي و دقيق ويژگيهاي کيفي سيستم را اندازه گيري نمي کنند، بلکه هر کاربري ادراک مناسب خود را درباره سيستم، مبتني برتجربه واقعي خود (يا تجربه اي كه به طور اجتماعي به وجود آمده است) ايجاد مي‌کند.

 

 

 

 

 

 

 

 

بخش آخر در فاز اجراي راهبرد مرحله ايجاد انگيزه است. اخذ تأييد و حمايت مديران ارشد اولين راهبرد است که در اين مرحله مي تواند مورد استفاده قرار گيرد. به کارگيري اين راهبرد حمايت رهبران از گروههاي با نفوذ را درپي خواهد داشت. براي موفقيت در بسيج نگرش مديران ارشد، مديريت بايستي بر تلاشهايش به منظور حداقل کردن هزينه هاي سازگاري گروههاي صاحب نفوذ سرمايه گذاري كند. همچنين متقاعد کردن رهبران گروهها، براي درک اينکه آنها بازيگران کليدي تغيير هستند و با تعهدشان به تغيير، همكارانشان را نيز متقاعد خواهند كرد كه بكارگيري سيستم ERP به نفعشان است، اهميت بسياري دارد.

راهبرد ديگر، زمانبندي دقيق براي معرفي سيستم جديداست. از نظر ويليامز (1982) اگر فرايند بازاريابي براي ارائه کالا در زمان نا مناسب و بدون مطالعه بازار انجام شود، به موفقيت در فروش منجر نخواهد شد. از طرفي «نگرش» يکي از مهمترين عواملي است که بايستي به هنگام زمانبندي مقدماتي براي ارائه يک محصول مورد توجه قرار گيرد. حال شايد اين سوال مطرح شود كه مثال فوق براي اجراي موفقيت آميز ERP چه كمكي به ما مي كند؟ مثال فوق به مديران اجرايي ERP اين قانون آشکار را يادآوري مي كند که تا زماني که كاربران بالقوه نگرش مثبتي به ERP پيدا نكرده اند، نبايد به معرفي سيستم اقدام كرد. براي مثال زماني که بخش مهمي از کارکنان سازمان احساس کنند که با اجراي سيستم ERP موقعيتشان تهديد خواهد شد و يا باوجود اينكه هيچ اعتماد و تمايلي براي قبول سيستم جديد ندارند اما براي قبول آن از سوي سازمان تحت فشار قرار گرفته اند، معرفي سيستم به منظور اجرا، صحيح به نظر نمي رسد، زيرا حل چنين مشکلاتي قبل از معرفي سيستم به اجراي موفقيت آميز کمک خواهد کرد. آخرين و مهمترين نكته‌اي كه در اينجا بايد مورد تاكيد قرار گيرد، اين است كه تعهد مديريت عالي براي موفقيت کل فرايند اجراي ERPبسيار حياتي است.

تغيير مستلزم يک نگرش راهبردي است که موفقيت بلند مدت آن را تضمين کند. در تحقيقي که به تازگي توسط زريري و سيکلاير (1995) انجام شده است، رهبري به عنوان اولين تسهيل کننده در فعاليتهاي کلان تغيير(انتقال) رتبه بندي شده است . اجـراي ERP زمانـي امـکان پذير و عملـي است که مديريت ارشد کاملاً متعهد به پيشقدم شدن باشد.حمايت و تعهد مديريت، راهبرد مطلوبي است که شرايط لازم براي معرفي موفقيت آميز تغييري که با به کارگيري ERP در سازمان به وجود آمده است را فراهم مي كند.

-3 مرحله ارزيابي موقعيت

فرايند نظارت و ارزيابي راهبرد هاي مديريت تغيير به منظور اجراي ERP آخرين جزء (عنصر) چارچوب پيشنهاد شده است. به عقيده نگارنده داشتن سيستم اندازه‌گيري عملکرد براي اطمينان از اينکه ستاده هاي کسب و کار مورد نظر به دست آمده‌اند، به اندازه داشتن يک سيستم نظارت بر پيشرفت فعاليتهاي مديريت تحول ERP مهم است. بنابراين ضروري است که مديريت عالي از تحت كنترل بودن مقاومت و نگراني کارکنان نسبت به ERP اطمينان حاصل کند.

مرحله ارزيابي ، اطلاعات بازخورد را براي مديريت عالي به صورتي پويا فراهم مي آورد و همچنين به منظور مفيد و قابل استفاده بودن، بازخورد بايستي بموقع، دقيق و سيستماتيک باشد.

برمبناي نتيجه مرحله ارزيابي موقعيت، مديريت عالي فعاليت مناسب را انجام مي دهد. با توجه به نتايجي که در اين مرحله (مرحله ارزيابي) به دست خواهد آمد، مديريت عالي فعاليتهاي خود را مورد بازنگري قرار مي‌دهد و سعي در بهبود دادن آنها خواهد كرد. البته بازخورد حاصله ممكن است مثبت يا منفي باشد.

مديريت ممکن است به اين نتيجه برسد که هنوز کارکنان مقاومت زيادي درمقابل تغييرات عملياتي نشئت گرفته از اجراي ERP دارند. در چنين مواردي، مديريت عالي بايستي تمام تلاش خود را به کار گيرد تا بفهمد که چه اشتباهي رخ داده است (چه اشتباهي منجر به زياد بودن مقاومت شده است). براي مثال ، مديريت عالي ممکن است به شناسايي دوباره نيازهاي کاربران واجراي راهبرد هاي مديريت تغيير مناسب براي دست يافتن به تناسب قابل قبول بين اين دو اقدام كند.

مزاياي پياده سازي سيستم برنامه ريزي منابع سازمان


نخستين مزيتي که در کوتاه مدت و پس از پياده سازي مي توان انتظار داشت، کاهش هزينه هاي عملياتي نظير کاهش هزينه هاي کنترل موجودي انبار، هزينه توليد، هزينه عمليات حسابداري و ثبت وقايع مالي، هزينه هاي بازاريابي و پشتيباني است. از ديگر مزاياي به كارگيري ERP مي توان به موارد زير اشاره كرد:


_ ايجاد يكپارچگي سازماني از بعد اطلاعاتي و افزايش سازگاري در اطلاعات موجود در سازمان.

_ پياده سازي برنامه ريزي منابع سازمان با ايجاد ستون فقرات قوي از انباره داده‌ها. اين سيستم دسترسي بهتر و سريعتر به داده‌ها را براي مديريت امکان پذير مي‌سازد و به اين ترتيب مدير مي تواند براي تصميم‌گيري بسرعت به اطلاعات مورد نياز خود دسترسي داشته باشد.

_ افزايش شفافيت و ردگيري فرايند توليد براي مشتري، افزايش قابليت متناسب سازي براي مشتري و تطبيق بيشتر با نيازهاي وي و افزايش رضايتمندي مشتري در تمام فرايندهايي که وي با آنها درگير است، از لحظه سفارش تا دريافت و حمل و نقل محصول از مزاياي ديگر آن است.

_ مهمترين مزيت برنامه ريزي منابع سازمان بهبود هماهنگي بين بخشهاي سازمان و افزايش کارايي فرايندهاست.

_ استاندارد سازي فرايندهاي سازماني بر اساس بهترين تجربياتي كه شركتهاي عرضه كننده نرم افزار از سازمانهاي مختلف به دست آورده اند.

_ امکان و يا تسهيل توسعه سيستم ها و فناوري هاي جديد از جمله توليد بهنگام، و ... .
_ توسعه زيرساختهاي لازم به منظور وارد شدن به بحث بازرگاني الکترونيک.
_ پشتيباني از برنامه ريزي استراتژيک از مزيتهاي ديگر است.

سازگاري سيستم برنامه ريزي منابع سازمان با تجارت الكترونيک
نرم افزارهاي برنامه ريزي منابع سازمان پيچيده اند و براي استفاده‌ عمومي ساخته نشده‌اند. آنها فرض مي‌كنند كساني كه سفارشها را پيگيري مي‌كنند، فقط كاركنان موسسه شما هستند كه براي استفاده از اين سيستم آموزش ديده‌اند. اما اكنون مشتريان و كارپردازان شما هم خواستار دسترسي به همان اطلاعات از طريق وب سايت شما هستند. چيزهايي مثل وضعيت سفارش، فاكتور و ... . يكي از مهمترين مشكلات يكپارچه سازي برنامه ريزي منابع سازمان و تجارت الكترونيك اين است كه اينترنت هيچ وقت نمي‌ايستد. نرم افزارهاي برنامه ريزي منابع سازمان بزرگ و پيچيده هستند و به نگهداري احتياج دارند. وصل كردن مستقيم سايت وب به ERP راه خوبي نيست، چون باعث مي‌شود در مواقعي كه ERP براي نگهداري و تعميرات غير فعال است، وب سايت هم كار نكند. اغلب كهنه‌كاران تجارت الكترونيك ارتباط بين ERP و تجارت الكترونيك را طوري مي‌سازند كه قابل انعطاف باشد و در مواقعي كه ERP براي نگهداري و تعميرات غير فعال است، برنامه تجارت الكترونيك به كارش ادامه دهد. براي حل مشكلات اين ارتباط، نرم‌افزارهاي ميان‌افزار ايجاد شده‌اند. اين ابزارها نقش مترجم را ايفا مي‌كنند، يعني اطلاعات را از ERP مي‌گيرند و آن را به فرمتي تبديل مي‌كنند كه نرم‌افزار تجارت الكترونيك بتواند از آن استفاده كند .

جايگاه ERP در لايه هاي نرم افزاري و سيستم هاي اطلاعاتي
ERP‌ها برپايه استفاده از سيستم‌هاي مديريت پايگاه داده‌اي رابطه‌اي، (RDBMS=relational database management systems) طراحي شده اند. اين بدين معني است که براي استفاده از ERP بايد تمامي ساختارهاي اطلاعاتي سازمان تعريف شده باشد و هيچ خلاء اطلاعاتي در لايه هاي‌ سيستم پردازش مبادلات سازمان وجود نداشته باشد. و علاوه بر آن پيوستگي اطلاعات نيز وجود داشته باشد، يعني اينکه کليه بخشهاي اطلاعاتي ERP بايد تدارك ديده شود. در آن صورت مي توان گفت ERP جزء نرم‌افزارهاي پايه براي تجارت الکترونيک است.

خلاصه اينکه پايه و اساس سيستم‌هاي درون سازماني، RDBMS ها هستند و ERP‌ها مجموعه فرايندهاي سازماني هستند که بر اساس RDBMS ها تهيه وتنظيم شده اند و از آنجا که اين فرايند ها تقريبا در سازمانها و صنايع مشابه به صورت استاندارد و يکسان هستند، پس کمک بسزايي جهت رسيدن اين سازمانها به سيستم هاي برون سازماني SCM و CRM مي كنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

تفاوت سيستم هاي اطلاعات مديريت با سيستم برنامه ريزي منابع سازمان
ERP را بايد جديدترين ابزار موجود و تكامل يافته سيستم هاي اطلاعات مديريت دانست و مبناي كاركرد آن‌ را تفكر فرايندي به جاي ساختارهاي وظيفه‌اي، توجه و تبديل خواسته‌هاي مشتري به داده‌ هاي كمي در جهت افزايش رضايت مشتريان عنوان كرد. ERP مي‌كوشد تا تمام فرايندهاي سازمان به صورت يكپارچه و با نگرش فرايندي با هم مرتبط باشند .

ERP علاوه بر يكپارچگي، گزينه‌هاي برتر را نشان مي‌دهد، به همين دليل غولهاي نرم‌افزاري از تمامي مراحل همچون توليد و پخش و توزيع مثالهايي دارند كه در نسخه ‌هاي خود به سازمانها ارائه مي‌دهند و فناوري از طريق اين سيستم هاي جديد نرم افزاري وارد سازمان مي‌شود.

سيستم ERP به صورت کامل سطوح مختلف سيستمي سازمان را پوشش مي‌دهد. به اين صورت که هسته مرکزي، پوشش دهنده سطوح سيستم پردازش مبادلات و سيستم هاي اطلاعاتي مديريت است و ابزار هاي تحليل و تجزيه تجاري پوشش دهنده سطوح سيستم هاي پشتيباني از تصميم و سيستم هاي اطلاعاتي مديريت اجرايي در سازمان هستند. البته لازم به ذکر است که اين تقسيم بندي چندان شفاف نبوده و مرز مشخصي بين اين سطوح و دو بخش اصلي ERP قابل ترسيم نيست و همپوشانيهايي در اين بين وجود دارد.

توسعه سيستم برنامه ريزي منابع سازمان

توسعه اينترنتي تاثير عظيمي بر جنبه‌هاي مختلف فناوري اطلاعات و از جمله سيستم‌هاي برنامه‌ريزي منابع سازمان گذاشته است . بنابراين سيستم‌هاي ERP بيشتر مبتني بر اينترنت شده اند. در چنين محيطي (اينترنت) که دسترسي به منابع سيستمي از هر جا و در هر زمان امکان‌پذير است، فروشندگان ERP نيز توانسته‌اند سيستم‌هاي ERP خود را توسعه دهند و با بخشهاي کسب و کار جديد از جمله مديريت زنجيره تامين ، مديريت ارتباط با مشتري ، اتوماسيون نيروي فروش، برنامه‌ريزي و زمان بندي پيشرفته هوش کسب و کار و قابليتهاي کسب و کار الکترونيک يکپارچه کنند .

راه حلهاي مبتني بر اينترنت سبب شده است که رضايت مشتريان فرصتهاي فروش و بازاريابي افزايش و روشهاي پرداخت بهبود يابد. شکل (2) مفهوم سيستم هاي ERP توسعه يافته را نشان مي دهد.

نقش IT  در شکست اغلب پروژه هاي برنامه ريزي منابع سازمان

در ساده ترين سطح، ERP مجموعه‌اي از بهترين عمليات براي انجام وظايف مختلف در سازمان است كه اين وظايف مثلا شامل مالي، توليد، انبار است. براي اينكه از نرم افزار چيز بيشتري به دست آوريد، بايد افراد داخل سازمان خود را متقاعد به انطباق با روشهاي كاري نرم‌افزار كنيد. اگر افراد در بخشهاي مختلف (كه از ERP استفاده خواهند كرد) قبول نداشته باشند كه روشهاي كاري كه داخل نرم‌افزار گنجانده شده، بهتر از روشهاي مرسوم و جاري است، در استفاده از نرم‌افزار مقاومت مي‌کنند و بخش فناوري اطلاعات را مجبور به تغيير نرم افزار به منظور تطبيق با فعاليتهاي مرسوم و جاري خواهند كرد. اينجاست كه پروژه هاي ERP دچار شكست مي شوند و جنگهاي درون سازماني پيرامون نحوه نصب نرم افزار شيوع پيدا مي كند. بخش IT درگير تلاشهاي گرانقيمت و طولاني براي سفارشي سازي نرم افزار مي‌شود تا خواسته هاي افراد قدرتمند تجاري را برآورده سازد. اين سفارشي‌سازيها ماهيت اصلي نرم‌افزار را ناپايدار مي‌كنند و نگهداري آن را نيز بعد از شروع به كار آن مشكل مي سازند.
اما واحد IT بخوبي و بسرعت مي‌تواند اشكالات را در بيشتر موارد حل كند و به علاوه تعداد كمي از شركتهاي بزرگ مي توانند از سفارشي سازي ERP امتناع كنند. هر فعاليت تجاري متفاوت و مجبور به داشتن روشهاي خاص خود است كه اين روشها را فروشنده به هنگام ايجاد نرم‌افزارش در نظر نگرفته است. اشتباهي كه شركتها مي‌كنند اين است كه فكر مي‌كنند عوض كردن عادات افرادشان از سفارشي سازي نرم افزار ساده تر است، در صورتي كه چنين نيست. مجبور كردن افراد به استفاده از نرم افزار براي بهبود روشهاي كاري‌شان چالش بسيار مشكلتري است. اگر شركت شما نسبت به تغييرات مقاوم باشد، آنگاه در پروژه ERP شما بيشتر احتمال شكست وجود دارد.

 

 

نتيجه گيري

در اين مقاله پيشنهاد شد كه براي غلبه بر مقاومت كاركنان در برابر تغيير، مديريت عالي بايستي اقدامات زير را انجام دهد:

-1 مطالعه نيازهاي کاربران و دلايل مقاومت بالقوه آن در برابر تغيير؛

-2 رويارويي با موقعيتها از طريق راهبرد‌ها و تکنيک هاي مناسب به منظور معرفي موفقيت آميز ERP ؛

-3 ارزيابي وضعيت فعاليتهاي مديريت تغيير.

همانطور كه قبلا گفته شد، اجراي موفق ERP مستلزم مطابقت راهبردهاي مناسب براي غلبه اثربخش بر منابع مقاومت (عادتها، خطرات و ريسک‌هاي ادراک شده) است. نگرش پيشنهاد شده نشان داد که چگونه اين هدف ممکن است حاصل شود.
براي تحقيقات آينده الگويي براي بررسي رسمي پيشنهاد مي شود.( شکل 2) اين مدل براساس ادبيات مربوط به اجراي ERP است. ايده هاي مطرح شده در اين مقاله در شکل فوق خلاصه شده اند که چارچوبي را براي ايجاد بدنه ترکيبي از دانش در حوزه اجراي ERP ، فراهم مي‌آورد.

سازمانها در دنياي تجاري امروز، نيازمند برنامه ريزي براي منابع سازماني خود در تمام سطوح مديريتي هستند. با توجه به روند رو به گسترش جهاني شدن، پيشي گرفتن عرضه بر تقاضا و افزايش رقابت در بازارهاي جهاني، شركتها ناگزير به پيوستن به بازارهاي جهاني خواهند بود و براي انجام اين كار وجود آمادگي لازم از جهات مختلف امري ضروري به نظر مي‌رسد. از مهمترين ابزارهاي مورد استفاده جهت كسب اين آمادگي مي توان به عامل فناوري اطلاعات و ارتباطات اشاره كرد كه با استفاده از آن قادر خواهيم بود، هر چه سريعتر اين مسير را طي كنيم. IT به عنوان اصلي ترين زير ساختار سيستم هاي تجاري توسعه يافته است ، از اين رو لازم است صنايع مختلف براي پياده سازي سيستم هاي برنامه ريزي پيشرفته اقدام به تبيين استراتژي هاي تجاري و سرمايه گذاري در زمينه توسعه IT كنند که نتيجه نهايي آن کسب مزيتهاي رقابتي و دستيابي به استانداردهاي جهاني کيفيت است. يكي از ابزارهاي مهم فناوري اطلاعات و ارتباطات كه نقش مهمي در يكپارچگي اطلاعات و عمليات موجود در موسسات دارد و نهايتا با استفاده از امكانات خاص زمينه را براي پيوستن به بازارهاي جهاني فراهم مي سازد، سيستم هاي برنامه ريزي منابع سازمان يا ERP هستند كه در حال حاضر به عنوان يكي از آخرين ابزارهاي برنامه ريزي و مديريت در جهان مطرح‌اند ERP با پوشش‌دادن‌ شكافهاي‌ اطلاعاتي‌ در سراسر موسسه، فعاليتهاي‌ اساسي‌ آن‌ را بهبود مي‌دهد، به‌اين‌ منظور كه‌ بستر لازم‌ براي‌ يكپارچه‌كردن‌ كامل‌ درون‌ و برون‌ بخشها، شركتها و كارخانه‌هايي‌ كه‌ در قالب‌ يك‌ موسسه‌ از مديريت‌ واحدي‌ برخوردارند، فراهم‌ آيد. بدين‌ ترتيب، قابليت‌ سازگاري‌ در محيط هاي‌ درحال‌ تغيير، تسهيل‌ شده‌ و موسسه‌ نسبت به واكنش‌ سريع‌ به‌ نيازهاي‌ تغييريافته‌ و جديد، توانمند مي شود. اين سيستم ها قادرند با بهره گيري از فناوري اطلاعات، سيستم ها و عمليات موجود در سازمانها را يكپارچه كنند و در قالب يك پايگاه اطلاعاتي واحد در دسترس قرار دهند.

 

منابع:

1- SAP and business process re-engineering, Ian Martin and Yen Cheung, Business Process Management, Journal, Vol. 6 No. 2, 2000, pp. 113-121.

2- Supply-chain re-engineering using enterprise resource planning (ERP) systems: an analysis of a SAP R/3 implementation case, Majed Al-Mashari and Mohamed Zairi , International Journal of Physical, Distribution & Logistics, Management,, Vol. 30 No. 3/4, 2000, pp. 296-313.

3- http://www.moujmag.com/Archive/Web/n5/n5_010.htm

4- 2005 ERP Change Management Survey, Gallup leadership institute & Deloitte Consulting LLP

1- Minahan, (1998), “Enterprise resource planning:strategies” , Web Journal.
2- O'Leary D.E, (2002), “Enterprise Resource Planning System: systems, Life cycles”.
3- Bozarth, (2006), “ ERP implementation efforts at three firms Integration lessons from the SISP and IT-enabled change literature”, International journal of operations
4- Poston et al, (2004), “Financial impacts of enterprise resource planning implementations”.
5- Patrice, Jon David, Mohammad a, Rashid. Iiaquuet, hossain, (2002), “the evolution of ERP system, anistorical perspective”.

5 - زمرديان، اصغر- مديريت تحول(راهبردها، كاربرد و الگوهاي نوين)- سازمان مديريت صنعتي- سال 1373- ص 113

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:19  توسط فرزاد نجاتی   | 

نظریه X

 

داگلاس مک گرگور در سال 1906 به دنیا آمد و در سال 1964 دار فانی را وداع گفت. وی استاد مدیریت در دانشکده مدیریت ام آی تی بود و از سال 1948 تا 1954 ریاست کالج آنتایاج را بر عهده داشت. او مدرک لیسانس مکانیک خود را از انستیو تکنولوژی رانگون، لیسانس هنر را از دانشگاه ایالتی وین در 1932 و فوق لیسانس و دکتری روان شناسی را از دانشگاه هاروارد در 1933 و 1935 اخذ کرد.

کتاب چهره انسانی سازمان که در سال 1960 نوشته شد، تأثیر عمیقی بر عادات آموزشی گذاشت. او در این کتاب رویکردی در ایجاد محیطی را معرفی کرد که کارمندان در آن با قدرت بالاسری، نشان دادن مسیر و کنترل یا یکپارچگی و خود کنترلی انگیخته می‌شوند که به آن تئوری ایکس و وای گفته می‌شود. تئوری وای کاربرد عملی مکتب روانشناسی بشر دوستانه است که توسط دکتر آبراهام مازلو شکل گرفت. همچنین می‌توان آنرا اعمال موج سوم روان شناسی بر مدیریت علمی نیز دانست.

مک گرگور اولین کسی بود که به مدل‌های مدیریتی توجه کرد. وی عقیده داشت که اغلب اقدامات مدیران، از نظر آنان نسبت به خصوصیت‌های رفتاری انسان شکل‌می‌گیرد.

او بین علم مدیریت و مدیر تمایز قائل می‌شود. اما بر اهمیت نظریه در رفتار مدیریت تاکید می‌کند. «داشتن پیش‌فرض‌های نظری کم وبیش رسا، شدنی است. اما گرفتن یک تصمیم مدیریتی با انجام دادن یک اقدام مدیریتی، بدون اثرپذیری از پیش‌فرض‌های رسا یا نارسا امکان‌پذیر نیست. پافشاری بر عملی بودن یک پیش‌فرض، به این معناست که «بیایید پیش‌فرض‌های نظری مرا، بی‌چون و چرا یا آزمون، بپذیریم.» همگانی کردن هر نظریه بدون آزمون روش پیش‌فرض‌های آن، گاه به ناسازگاری‌های در خور ملاحظه در رفتار مدیریت می‌انجامد.

شیوه فراگیر دیگر در چشم‌پوشی از اهمیت نظریه در رفتار مدیریت پافشاری بر هنر بودن مدیریت است. علم با پیشرفت معرفت سر و کار دارد؛ مدیریت مانند هر حرفه دست‌یابی به هدف‌های عملی است. مسئله این است که آیا مدیریت می‌تواند برای دست‌یابی به آن هدف‌ها، از معرفت علمی بهره بگیرد. پافشاری بر هنر بودن مدیریت یعنی نادیده گرفتن پیوندی که میان معرفت نظام‌دار و آزموده شده، با عمل وجود دارد.» (منبع 1- 27)

مگ‌گرگور در ادامه انتقاد از برخی پیش‌فرض‌های مدیریت کلاسیک می‌نویسد: «تنها هنگامی می‌توانیم توانایی نظارتی خود را افزایش دهیم که بدانیم نظارت عبارت است از سازش گزینش‌گرانه با طبیعت انسان و نه کوشش درهم سازی رفتار انسان با امیال ما. با سرزنش مردم، برای این که برابر پیش‌بینی‌های ما رفتار نکرده‌اند، نمی‌توانیم شایستگی مدیریتی خود را بهبود بخشیم.» (منبع 1-30)

گرگور نحوه اعمال اقتدار را نیز از دیگر پیش‌فرض‌های اشتباه مدیریت کلاسیک می‌داند. او معتقد است اقتدار مطلق نیست. «اثربخشی اقتدار به عنوان ابزار نظارت بیش از هر چیز، به توانایی اعمال آن از راه تنبیه بستگی دارد. کاربرد اقتدار در دو سازمانی که الگوی نظریه کلاسیک سازمان هستند، روشن است. در ارتش، اقتدار به وسیله دادگاه نظامی که مرگ را به عنوان تنبیه نهایی می‌داند به کار گرفته می‌شود. در کلیسا، راندن روحانی از جامعة روحانیونع از دیدگاه روانی هم‌تراز با کیفر مرگ است. مدیریت صنعتی نیز شکلی از تنبیه را به کار می‌برد که کاربرد اقتدار را نسبتاً اثربخش می‌کرد؛ و آن ترساندن از بیکاری بود.» مک‌گرگور معتقد است با تحولات انجام شده از نظر حقوق اجتماعی این شیوه اعمال اقتدار کم‌اثرتر شده است.

او سپس برای بیان نظریه خود که بر اساس طبقه‌بندی نیازهای مازلو شکل گرفته است. به روانش‌شناسی وابستگی و تمایل دوسویه و متضاد انسان به وابستگی و استقلال می‌پردازد. «فرجام دلخواه فرآیند بالندگی، توانایی ایجاد موازنه است- یعنی تاب آوردن شکل‌های ویژه‌ای از وابستگی، بدون احساس درماندگی و در همان حال، بر پای خود ایستادن در برخی زمینه‌ها، بدون احساس اضطراب. شماری از ما هیچ‌گاه نمی‌آموزیم که حتی وابستگی‌های اندک را هم به آسانی تاب آوریم؛ سرکش می‌مانیم و هر حرکتی را که نمایانگر کاربرد اقتدار بر ما باشد، تهدید‌آمیز می‌دانیم. شماری دیگر از تکیه بر خود، خرسند نیستیم؛ می‌خواهیم به فرادستان خود پشت‌گرم باشیم. اندک از انسان‌ها به آن‌چنان بلوغ عاطفی می‌رسند که بتوانند وابستگی را بپذیرند. رابطه‌های وابسته، رابطه‌هایی حساس هستند.»

داگلاس مك گرگور، دو ديدگاه متمايز از انسان ارائه كرد. او پس از مشاهدة رفتار مديران با كاركنان، به اين نتيجه رسيد كه ديدگاه مديران درباره ماهيت انسان بر يك دسته از مفروضات خاص بنا نهاده شده است و آنان ميل دارند كه رفتارشان نسبت به زيردستان طبق اين مفروضات باشد.

نظريه‌ي x معتقد است كه انسان معمولي ذاتاً از كار بيزار و تا حد امكان از كاركردن گريزان است. غالباً افراد را بايد از طريق نظارت مستقيم و با تهديد به كيفر و مجازات مجبور كرد، در جهت نيل به هدف‌هاي سازمان تلاش كنند. فرض نظريه‌ي y بر اين است كه انسان ذاتاً كاركردن را دوست دارد وبه اصطلاح كار جوهر انسان است. انسان به طور ذاتي مي‌تواند رفتار خود را، بدون دخالت مستقيم ديگران، درجهت نيل به مقاصدي كه تحقق آنها را طالب است، هدايت و كنترل كند.

به نظر مك گريگور، اگر نگرش مدير مبتني بر مفروضات نظريه‌ي x باشد، با كاركنان خود نيز با همان نگرش رفتار خواهد كرد. چنين مديري از سازو كارهاي كنترل تفصيلي بهره مي‌گيرد و در ايجاد انگيزه در كاركنان، صرفاً از محرك‌هاي مادي استفاده مي‌كند. درحالي كه اگر نگرش وي مبتني بر مفروضات نظريه‌ي‌ y باشد، مي‌تواند هدف‌هاي فردي و سازماني را تلفيق كند. چنين مديري براي تلفيق هدف‌هاي مذكور، به كاركنان خود آزادي عمل مي‌دهد، خلاقيت و نوآوري را تشويق مي‌كند، كنترل را به حداقل مي‌رساند و براي جذاب‌تر كردن كار و ارضاي نيازهاي سطوح عالي‌تر كاركنان مي‌كوشد[Kreitner. 1998].

مك‌گريگور معتقد بود كه اگر نگرش مديران به كاركنان خود مثبت باشد، آنان را مسئوليت‌پذير و قابل اعتماد مي‌دانند. در چنين حالتي، خلاقيت، نوآوري و بهره‌وري كاركنان افزايش مي‌يابد. به همين دليل، بر ضرورت توسعه‌ي مسئوليت‌هاي شغلي، افزايش تنوع كاري، استفاده از سبك هاي مشاركتي و بهبود روابط انساني تاكيد مي‌كرد [شرمرهورن، 1996].همچنين مقايسه و تفسير سبك‌هاي مديريتي x و y، حاكي ازبرتري سبك مديريتي y بر سبك مديريتي x ، از نظر مهارت، تغيير و نوآوري است [زاهد، 1373].

 

با توجه به نظرية X که دیدگاه سنتی هدایت و نظارت است، مديران رفتار خود را بر پايه چهار فرضيه مي‌گذارند:

1. كارگران به صورت ذاتي و فطري كار را دوست ندارند، و از هر فرصتي كه پيش مي‌آيد استفاده مي‌كنند تا از زير بار كار شانه خالي كنند.

2. از آنجا كه كاركنان از كار بدشان مي‌آيد، پس بايد آن‌ها را مجبور كرد، كنترل كرد يا تهديد به توبيخ و جريمه نمود تا بتوان به هدفهاي سازمان دست يافت.

3. كاركنان از زير بار مسئوليت شانه خالي مي‌كنند و هرگاه امكان پذير باشد، دستورات و راهنمايي‌هاي مستقيم درخواست مي‌نمايند.

4. بيشتر كارگران به مساله امنيت بيش از هر چيز ديگري اهميت مي‌دهند و هيچ نوع جاه طلبي و بلندپروازي ندارند.

مگ گرگور شش فرض پيشنهاد كرد و آنها را نظريهY یا یگانگی هدف‌های فرد و سازمان ناميد. اين شش فرض ديدگاهي مثبت به ماهيت و فطرت انسان دارند. آنها عبارتند از :‌

1. کوشش بدنی و فکری در کار، مانند کوششی که در بازی با آرامش می‌شود، طبیعی است. انسان معمولی به گونه ذاتی از کار بیزار نیست. با توجه به شرایط نظارت، کار می‌تواند مایه‌ی خرسندی باشد (که در این صورت، داوطلبانه انجام خواهد شد) و یا مایه تنبیه به شمار آید (که در صورت امکان از انجام دادن آن خودداری خواهد شد.)

2. اگر كسي خود را به تامين هدفي متعهد بداند هيچ نيازي به راهنمايي و كنترل نخواهد داشت. و او خود را راهنمايي و كنترل مي كند.

3. به گردن گرفتن هدف‌ها، تابع پاداش دست‌یابی به آن‌ها است. برجسته‌ترین این پاداش‌ها – یعنی برآوردن نیازهای خودجویی و خودشکفتگی- را می‌توان با کوششی که برای هدف‌های سازمانی می‌شود، بدست آورد.

4. انسان معمولی، در شرایط مناسب می‌آموزد که نه تنها مسئولیت بپذیرد بلکه به دنبال مسئولیت باشد. فرار از مسئولیت گریز از بلندپروازی و پافشاری بر امنیت، در سرشت آدمی نیست بلکه پیامد آزمایش‌های زندگی او است.

5. توانایی خیال پردازی، نوآوری و آفرییندگی در گشودن دشواری‌های سازمان، در همه انسان‌ها به گونه‌ای گسترده و نه محدود، پخش شده است.

6. در زندگی صنعتی نوین تنها بخشی از توانایی‌های فکری انسان بهره‌گیری می‌شود.

دیدگاه مازلو درباره نیازها در بخش انگیزش به راحتی دیده می‌شود. «بسیاری از مزایای شغل مانند اضافه کار، حق شیفت، تنها هنگامی نیازها را برآورد که خود بیرون از کار خود باشیدو با این همه، این مزایا، به همراه دستمزدها، در شمار برجسته‌ترین پاداش‌هایی است که از سوی مدیریت برای کوشش کارکنان داده می‌شود. بنابراین جای شگفتی نیست که کار، برای بسیاری از مزدبگیران، گونه‌ای تنبیه به شمار می‌آید و بهایی استکه باید برای برآوردن نیازهای گوناگون بیرون از شغل، پرداخت شود. تا زمانی که چنین برداشتی از کار وجود هست، به سختی می‌توان از کارکنان چشم داشت که بیش از اندازه بایسته، به چنین تنبیهی تن دهند.» (منبع 1- 52)

«اگر پیش‌فرض‌هایی چون پیش‌فرض‌های نظریه Y را بپذیریم، برای نوآوری و یافتن راه‌های تازه سازمان‌دهی و هدایت کوشش‌های انسان، مبارزه‌جویی خواهیم کرد؛ حتی اگر بدانیم سازمان کامل مانند خلا کامل در عمل دست‌یافتنی نیست. نیازی نیست که خود را در بُعدهای گوناگون وظایف مدیریت از دیدگاه نظریه Y گرفتار کنیم.» (منبع 1-62)

تصور عمومی بر این است که او طرفدار تئوری وای بود، اما آنطور که ادگار شاین در مقدمه آخرین کتاب او که پس از مرگش چاپ شد یعنی مدیر حرفه‌ای می‌نویسد: «من در برخوردهای شخصی که با مک گرگور داشتم به این نتیجه رسیدم که تا حدودی از تبدیل تئوری وای به اصولی یکدست چون تئوری ایکس ناامید شده است، منظورم عمومی سازی بیش از حدی است که مک گرگور سعی کرد با آن مبارزه کند ... امروزه خوانندگان کمی قبول می‌کنند که محتوای کتاب داگلاس بی طرفانه نگاشته شده یا او صرفاً خواسته مطلب علمی را بیان کند.»

مک‌گرگور می‌گوید: «انسان‌هابه طورذاتی تنبل نیستند، بلکه عملکرد (منفی) نتیجه تجربیات گذشته آن‌ها با سازمان است. اگر مدیریت، شرایط مناسبی را برای به کارگیری پتانسیل آنان مهیا کند، کار برای آن‌ها مانند بازی، تفریح و استراحت طبیعی خواهد بود.

گراهام کلورکی در مدیران و جادو(انتشارات لانگ من، 1971) می‌نویسد: «... او واژه‌های تئوری ایکس و تئوری وای را در کتابش خلق کرد و آنها را برای مشخص کردن دو باور مدیران در مورد رفتارهای انسانی بکار برد. نظر او این بود که رفتار مدیران تحت تأثیر باور آنهاست... مک گرگور امیدوار بود که کتابش مدیران را به بررسی دو باور واداشته، باورهای دیگری خلق کنند، فرضیات آنرا امتحان کنند و استراتژیهای مدیریتی به وجود آورند که از نظر منطقی با دیدگاه واقعی تطابق داشته باشد.» اما این چیزی نبود که اتفاق افتاد. در عوض همه تصور کردند که مک گرگور طرفدار تئوری وای است که فراتر از اخلاقیات می‌باشد؛ یعنی مجموعه‌ای از ارزشها که باید جایگزین ارزش‌های فعلی مدیران شوند. (منبع 2)

منابع:

1. مک گرگور، داگلاس، چهرة انسانی سازمان، وزیری سابقی، حسن ، تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی، 1381

2. modirefarda.com - دانشمندان مدیریت

3. غفاریان، وفا ، آقای مدیر، من یک انسان X نیستم (یک مدل رفتاری ساده بر مبنای نظریه مک گرگور)، ماهنامه تدبیر، مرداد 1377، شماره 84، 30 تا 33

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:17  توسط فرزاد نجاتی   | 

مدل پنجره ی جو هری

جوزف  لوفت و هری اینگهام

 

گردآوری: مهدی یاراحمدی خراسانی

 

این نظریه توسط جوزف لوفت و هری اینگهام ارائه گردیده است. توضیح اجمالی در مورد این نظریه این که:

 

شخصیت هر کدام از ما از چهار بخش تشکیل شده:

خود عمومی که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.

خود کور که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.

خود خصوصی که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.

خود ناشناخته که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.

معمولا خود عمومی کوچکترین قسمت از شخصیت هر کدام از ما را تشکیل می دهد و اغلب سوء تفاهمات و مشکلات در روابط بین فردی هم به همین دلیل رخ می دهد. راهکار برطرف کردن این مشکل هم یکی خود گشودگی (شناسانده خود به دیگران) برای کوچک کردن خود خصوصی و دیگری گرفتن بازخورد از دیگران برای کوچک کردن خود کور است.

 

پنجره جوهري

محتاج

جوزف وهري دوتن دانشمند هندي  پنجره اي جهت شناخت شخصيت  انسان  ساخته اند كه درتمام بخش هاي زنده گي برخي مناقب ومعايب انسانها را تعريف ميكند.

مبتني براين اصل شناخت سلوك ،رفتار كردار وخصوصيات شخص ميتواند شناخته شود.

طبيعت، محيط ،روابط پيرامون ، مكتب وسطح سواد وبرداشت ازفرايندزنده گي طوري است كه انسان تازمانيكه درقيد زنده گي است به ساختار شخصيت خود درابعاد اخلاقي ، كلتوري ، مسلكي ومذهبي نياز دارد.باافكار وتوصل پنجره جوهريي ميتوانيم پاره از مواصفات وعيوب افراد واشخاص را تشخيص نموده وبه اين وسيله به جستجو درساختار شخصيتي خود كنيم.

پنجره جوهري

در پنجر ه جو هري شخصيت انسان دارا ي چها ر بخش زير است :

اشكار

 كور

پنهان  

 تاريك

بسياري از خصوصيات ما، مانند رفتار ،كردار گفتار دراثر نزديك باهمكاران ونزديكان قابل تعريف است.

ضمناً شخصيت هرشخص درساحه كار وموثريت كار اوآشكار ميگردد.

آنهايي كه درمحيط كار ، خانواده وجامعه داراي تلاش و خلاقيت مداوم اند، اعتمادجامعه اداره ونزديكان خودرا ميتوانند به ساده گي حاصل كنند. شخصيت وپشتكار اشخاص وافراد درنتيجه تلاش آشكارشده وانسان باهدف وفعال كسي است كه با انجا م كار ها ي بزرګ كارش داراي نتايج مطلوب و مفيد باشد.

پنهان :

 ممكن  يك شخص  صاحب استعداد، لياقت وتوانايي  مسلكي با شداما بر مبناي عوا مل  رواني نتواندنتايج تجا رب خودرا ً به ديگران نما يش دهد.

لذا شخصيت اوازديگران پنهان مانده وجهت آزمون لياقت واستعداداو بايد پنجره هاي خاصي را بازكرد درمحيط كار ساحه وعرصه رابرايش مهيا  وبا استفاده ازميتودهاي ايجادانگيزه وتفويض صلاحيت لياقت واستعداد اورا به تجربه گرفت. تابه اين وسيله مواصفات پنهاني اواشكارشده ودراثر ملكه وممارسه نيرو كارش به فعاليت مثبت استخدام گردد.

كور:

نه بيند مدعي مدعي جز خويشتن را

كه دارد پرده پندار در پيش

ګرت چشم خدا بيني ببخشند

نه بيني هيچ كس عاجز تر ازخويش

هرچند مفهوم  اين شعرسعدي تداعي كننده بار معنايي بعد كور پنجره جوهري به صورت همه جا نبه  نيست اما بااستفاده ازمعاني اين شعر ميتوان بر موا رد كو رشخصيتي شحص را دريافت، زيرا برخي انسانها نسبت به فعاليت اكثر مردم  متعرض ومنتقد اند، اما توانايي ديد مشكلات خودرا ندارند لذا درصورتيكه به كار وفعاليت عملي مبادرت كنند، آهسته ،آهسته ابعاد بخش كور شخصيت شان روشن شده وبه اين وسيله خودرا از گرداب گرفتاري تنگ نظري وعقده هاي محروميت نجات دهند.

تاريك:

 زمانيكه عرصه پنجره  كور وسعت يافت انسان به نفي انديشي وبدبيني ديگران معتاد شد ساحه كور به شدت توسعه يافته ويك بخش  مهم شخصيت انسان هم به خودش وهم به جامعه تاريك ميگردد.

شايد اين مرحله به يك  روان شناسي جدي نياز داشته وممكن است اين مرحله مرز ديوانگي وهشياري باشد.

درصورت كه ساحه تاريك وكور بازسازي واصلاح شود و ساحه آشكار وسعت يافته آهسته اعمال ورفتار منفي اش هم به خودش وبه ديگران معلوم شده وبه اين وسيله ازوهم وگمراهي نجات ميابد. 

 

 

 

FAMOUS MODELS

 

Johari Window

 

mahdiyarahmadi@gmail.com

 

Joe Luft and Harry Ingham were researching human personality at the University of California in the 1950's when they devised their Johari Window.  Using a form of word derivation normally reserved for suburban house names, they based the title on their two first names.  Rather than measuring personality, the Window offers a way of looking at how personality is expressed. 

 THE JOHARI WINDOW

Luft and Ingham observed that there are aspects of our personality that we're open about, and other elements that we keep to ourselves.  At the same time, there are things that others see in us that we're not aware of.  As a result, you can draw up a four-box grid, which includes a fourth group of traits that are unknown to anyone:

1.The public area contains things that are openly known and talked about - and which may be seen as strengths or weaknesses.  This is the self that we choose to share with others

2.The hidden area contains things that others observe that we don't know about.  Again, they could be positive or negative behaviours, and will affect the way that others act towards us.

3.The unknown area contains things that nobody knows about us - including ourselves.  This may be because we've never exposed those areas of our personality, or because they're buried deep in the subconscious.

4. The private area contains aspects of our self that we know about and keep hidden from others.

The application of the Johari Window comes in opening up the public area, so making the other three areas as small as possible.  This is done by regular and honest exchange of feedback, and a willingness to disclose personal feelings.  People around you will understand what "makes you tick", and what you find easy or difficult to do, and can provide appropriate support.  And of course you can then do the same for them.

Self-assessment questionnaires can be used to indicate the size of your public window, but any measure is purely subjective. 

 

 

مدل پنجره جوهری   ۲

 

این نظریه توسط جوزف لوفت و هری اینگهام ارائه گردیده است. توضیح اجمالی در مورد این نظریه این که شخصیت هر کدام از ما از چهار بخش تشکیل شده است:

خود عمومی ، که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.

خود کور، که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.

خود خصوصی ، که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.

خود ناشناخته، که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.

معمولا خود عمومی کوچکترین قسمت از شخصیت هر کدام از ما را تشکیل می دهد و اغلب سوء تفاهمات و مشکلات در روابط بین فردی هم به همین دلیل رخ می دهد. راهکار برطرف کردن این مشکل هم یکی خود گشودگی (شناساندن خود به دیگران) برای کوچک کردن خود خصوصی و دیگری گرفتن بازخورد از دیگران برای کوچک کردن خود کور است.در پنجر ه جو هری ، شخصیت انسان دارا ی چها ر بخش است : آشکار ، پنهان ، کور و  تاریک

شخصیت آشکار

بسیاری از خصوصیات ما، مانند رفتار ، کردار و گفتار در اثر نزدیکی باهمکاران ونزدیکان قابل تعریف است. آنهایی که درمحیط کار ، خانواده وجامعه دارای تلاش و خلاقیت مداومند، اعتماد جامعه ، اداره و نزدیکان خود را میتوانند به ساد گی حاصل کنند. شخصیت وپشتکار افراد در نتیجه تلاش آنها آشکارشده و انسان باهدف و فعال کسی است که با انجا م کار ها ی بزرګ، کارش دارای نتایج مطلوب و مفید باشد.

شخصیت پنهان

 ممکن است یک شخص صاحب استعداد، لیاقت و توانایی باشد، اما بر مبنای عوامل روانی،نتواند نتایج تجارب خود را به دیگران نمایش دهد. لذا شخصیت او از دیگران پنهان بماند. بنابراین جهت آزمون لیاقت و استعداد او باید پنجره های خاصی را بازکرد.درمحیط کار عرصه رابرایش مهیا و با استفاده ازروشهای ایجاد انگیزه و تفویض صلاحیت، لیاقت و استعداد او را به تجربه گرفت تا بدینوسیله صفات پنهان او آشکارگردد.

شخصیت کور

برخی انسانها نسبت به فعالیت اکثر مردم متعرض و منتقدند، اما توانایی دید مشکلات خود را ندارند. لذا درصورتیکه به کار و فعالیت عملی مبادرت کنند، آهسته آهسته ابعاد بخش کور شخصیتشان روشن شده وبدین وسیله می توانند خود را از گرداب گرفتاری تنگ نظری وعقده های محرومیت نجات دهند.

شخصیت تاریک

 زمانیکه عرصه پنجره  کور وسعت یافت، انسان به نفی اندیشی وبدبینی دیگران معتاد شده و یک بخش  مهم شخصیت انسان هم به خودش و هم به جامعه تاریک میگردد. شاید این مرحله به یک روانشناسی جدی نیاز داشته و ممکن است این مرحله مرز دیوانگی وهشیاری باشد. درصورتیکه عرصه تاریک و کور بازسازی و اصلاح شود و عرصه آشکار وسعت یابد، بطور آهسته اعمال و رفتار منفی اش هم به خودش و هم به دیگران معلوم شده و به این وسیله از وهم و گمراهی نجات می یابد. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 9:47  توسط فرزاد نجاتی   | 

مدیریت و سازمان

مقدمه

ظهورسازمانهای اجتماعی وگسترش روزافزون انها یکی از خصیصه های بارز تمدن بشری است .
وبه این ترتیب وبا توجه به عوامل گوناگون مکانی و زمانی و ویژگیها و نیازهای خاص هر جامعه هر روز بر تکامل و توسعه این سازمانها افزوده می شود .بدیهی است هر سازمان اجتماعی برای نیل به اهدافی طراحی شده و با توجه به ساختارش نیازمند نوعی مدیریت است . یکی از پیامدهای مهم در هم ریخته شدن نظام ارزشی غرب حاکم شدن مکتب اصالت نفع بر روند فعالیتهای اقتصادی و تولید است .معتقدین به این مکتب یک عمل را تا انجا درست قلمداد میکند. که برای فرد یا افرادی بیشترین خوشی و اسایش را به بوجود اورد به بیان دیگر ملاک درستی یک عمل نتایج ان است نه شیوه انجام ان عمل.


تعریف مدیریت

مدیریت فرایند به کارگیری مؤثرو کارآمد منابع مادی وانسانی در برنامه ریزی سازماندهی بسیج منابع وامکانات هدایت و کنترل است که برای دستیابی به اهداف سازمانی و بر اساس نظام ارزشی مورد قبول صورت می گیرد.
واقعا باید گفت ؛که در ابتدا انسانها درباره مدیریت چقدر میدانند؟دانش مدیریت تا چه حد علمی است و آیا مدیریت علم است یا هنر؟ بخشی از مدیریت را میتوان از طریق مدریت آموزش فرا گرفت و بخشی دیگررا ضمن کار باید آموخت در واقع بخشی را که با آموزش فرا گرفته می شود علم مدیریت است . و بخشی را که موجب به کار بستن اندوختها در شرایط گوناگون می شود هنر مدیریت می نامند. «به عبارتی دیگر سخن علم دانستن است و هنر توانستن .»


نظریه نقشهای مدیریتی

جدیدترین نظریه مدیریت نظریه نقشهای مدیری است اساس این نظریه این است که آنچه را مدیر انجام میدهد باید ملاحظه نمود و بر پایه چنین ملاحظاتی فعالیتها یا نقشهای مدیری را معین کرد . آدیزس (adizes ) با مطالعه مدیریت برای اداره موثرهر سازمان چهارنقش « مدیر تولید ـ اجرای ـ ابداعی و ترکیبی » را لازم میداند هر یک از این نقشهای مدیری با یکی از خرده سیستم و یک سیستم اجتماعی ارتباط دارد . زیرا هر نوع سازمانی خواه بازرگانی،صنعتی یا اداری یک سیستم اجتماعی است و بیشتر خرده سیستم های اجتماعی مرکب از خرده سیستم های به هم پیوسته زیادی هستند . که شامل خرده سیستم های انسانی ، اجتماعی ، اداری ، ساختاری ، اطلاعاتی ، تصمیم گیری و تکنولوژی اقتصادی است . ادریزس این چنین استدلال می کند که به طور کامل هر چهار نقش را ایفا کنند و هیچ گونه سبک مدیری غلط نداشته باشند اندکند زیرا چنین مدیری باید تکنسینی عالی ، رئیس ،مبتکر و نیز ترکیب کننده باشد. هر مدیری با توجه به نوع کار سطح سازمان و شرایط محیطی به درجاتی از مهارتها ی مدیری نیاز دارد . مدیریت به شکل یک هرم است که در پایین ان عالی ،در وسط میانی ، در بالا عملیاتی ؛مدیران عملیاتی ،این مدیران سرشان بسیارشلوغ است و مراجعه مکرر افراد موجب انقطاع کارشان می شود . و اغلب مجبورند برای نظارت در رفت وامد باشند و برای پرسنل خود ماموریتهای کاری خاص تعیین کنند وبا برنامه عملیاتی تفصیلی کوتاه مدت طرح ریزی کنند.
مدیران میانی؛ انها به طور مستقیم به مدیریت رده بالا گزارش میدهند کارشان مدیریت بر سرپرستا ن است و نقش حلقه واسطی را میان مدیریت عالی و مدیران عملیاتی به عهده دارند بیشتر وقتها به تحلیل دادهها ،اماده کردن اطلاعات برای تصمیم گیری تبدیل تصمیمهای مدیریت عالی به پروژههای معیین برای سرپرستان و جهت دادن به نتایج کار مدیران عملیاتی است . مدیریت عالی ؛ مدیری که در نقشهای عملیاتی و میانی موفق بوده و عملکرد کلی واحدهای عمده را ارزیابی می کنند و درباره موضوعات و مسائل کلی با مدیران سطح پایین به تبادل نظر می نشینند و بیشتر وقتشان را با همکاران یا افراد خارج از سازمان واندک زمانی را با افراد زیردست می گذرانند .
هرمدیری باید خلاقیت داشته باشد خلاقیت یعنی به کارگیری توانایهای ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید تداوم حیات سازمانها به باسازی انها بستگی دارد؛ باسازی سازمانها از طریق هماهنگ کردن اهداف یاـ وضعیت روز و اصلاح و بهبود روشهای حصول این اهداف انجام می شود .
ماکسیم گورکی می گوید :اگر کار تفریح باشد زندگی لذتبخش است و اگر وظیفه باشد زندگی بردگی است .


خلاقیت مدیران

هر مدیری باید خلاقیت داشته باشد خلاقیت یعنی به کارگیری توانای های ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید . تداوم حیات سازمان ها به باسازی آنها بستگی دارد باسازی سازمان ها از طریق هماهنگ کردن اهداف با وضعیت روز و اصلاح و بهبود روش های حصول این اهداف انجام می شود .
چه کسی خلاقیت و نوآوری می کند ؟
هر انسان مدیر یا غیرمدیری از استعداد خلاقیت برخوردار است بنابرین نباید خلاقیت فقط در انحصار مدیران خاصی باشد زیراآنچه که محکمتر از وجود استعداد خلاقیت است جلوگیری از عوامل بازدارنده ظهور آن است که در صورت آزاد سازی ذهن از پیش فرض ها و الگو های زنجیرهای ذهنی در مدت کوتاهی توان خلاقیت و به کارگیری فکر های نو در عمل را می توان دو برابر افزایش داد.


مدیریت موفق و مؤثر

مدیریت موفق و مؤثر عبارت است ؛ از کسب اهداف سازمانی یا چیزی بیش از آن . « ویلیام جمیز» با تحقیقی که درباره انگیزش انجام داد ، به این نتیجه رسید که کارکنان ساعتی ، تقریباً با میزان کاری در حدود20الی 30 درصد توانایی یشان می توانستند شغل خود را حفظ کنند و اخراج نشوند؛ این تحقیق همچنین نشان داد که اگر کارکنان، انگیزش بیشتری داشته باشند تفریباً با 80 الی 90 درصد توانای خود، کارمی کنند . مدیری که بتواند حداقل کار مورد قبول را با استفاده از امکانات مدیری مانند : توبیخ ، کسر حقوق و .... فراهم سازد ؛ مدیر موفق نامیده می شود ولی مدیر مؤثر کسی است که بتواند 80الی 90درصد توانای های افراد را به کار گیرد .


چگونه می توان مدیرموفق ومؤثری بود ؟

برای موفق و مؤثر بودن ، توانای های ذاتی و اکتسابی معینی لازم است . مدیر مؤثر نیاز به توانای های فنی ، انسانی ادراکی ، طراحی و حل مسائل دارد . یک مدیر موفق ، نگرش و انگیزه های معینی دارد. پاداش های سازمانی (اضافه حقوق ، ارتقاء و ...) و جو سازمانی بر انگیزه و انگیزش وی اثر دارد . یکی دیگر از موفقیت ، رویدادهای پیش بینی نشده وامدادهای غیبی است ؛ زیرا همیشه توانای های افراد نیست که برای ایشان موفقیت می اورد . بررسی میزان موفقیت و مؤثر بودن هر مدیر بر اساس دیدگاه و معیارهای سازمانی صورت می گیرد .


برنامه ریزی

هنگامی که آدمی در مسیر رشد عقلانی خود به ضرورت برنامه ریزی در زندگی خویش پی برد، آن را در نظام های اجتماعی به عنوان ابزاری در خدمت مدیریت و رهبری ، مورد توجه قرار داد و امروز می بینیم که ساختار وجودی سازمان ها پیچیده گشته اند ، که بدون برنامه ریزی های دقیق نمی توانند به حیات خود تداوم بخشند.


تعریف برنامه ریزی

برای دست یافتن به هدف مورد نظر ، باید قبل از تلاش فیزیکی یا اقدام به انجام کار، تلاش ذهنی یا برنامه ریزی کافی صورت بگیرد.« برنامه ریزی شالودۀ مدیریت را تشکیل می دهد ».


فلسفۀ و ضرورت برنامه ریزی

فلسفۀبرنامه ریزی به عنوان یک نگرش و راه زندگی که متضمن تعهد به عمل بر مبنای اندیشه ، تفکر و عزم راسخ به برنامه ریزی منظم و مداوم می باشد ، بخش انفلاک ناپذیر مدیریت است؛ فرد و سازمان برای رسیدن به اهداف خویش نیاز به برنامه ریزی دارند ، بنابراین ضرورت برنامه ریزی ، برای رسیدن به جز ئیترین اهداف یک واقعیت انکار ناپذیر است . نیاز به برنامه ریزی از این واقعیت نشأت گرفته است .« همۀ نهادها در محیطی متحول فعالیت می کنند».



سازماندهی

انسان ذاتاً کنجکاو است با حواس پنجگانۀ خود به جستجو در دنیای اطرافش پرذاخته تلاش می کند تا مشاهداتش را در قالب های منسجم نظم بخشد . انسان امروزی نه تنها نیمی از روزش را به همکاری در تلاش های گروهی می گذراند بلکه نیم دیگر را به تماشای تلویزیون ، خواندن روزنامه و کتاب یا به مجامع عمومی برای سرگرمی سپری می کنند که همگی حاصل تلاش گروهی انسانها در واحدهای سازمانی است . نظریه پردازان سازمان از حوزه های گوناگون نظیر : مدیریت ، روانشناسی ، جامعه شناسی ، علوم سیاسی، اقتصاد، مردم شناسی، مهندسی ، مدیریت بیمارستانی و ... پدید آمده اند و هر یک چیزی براین موضوع افزوده اند .


تعریف سازماندهی

سازماندهی ، فرایندی است که طی آن تقسیم کار میان افراد وگروه های کاری و هماهنگی میان آنان ، به منظور کسب اهداف صورت می گیرد .


انواع مختلف سازماندهی

روش های بسیار متفاوتی برای دسته بندی سازمان ها هست ؛ سازمان رسمی و سازمان غیر رسمی
سازمان رسمی وغیر رسمی :سازمان رسمی را مسؤلین به طور قانونی بنیانگذاری و تصویب می کنند و در آن تعداد مشاغل ، حدود وظایف و اختیارات و چگونگی انجام آن مشخص می شود . ساختارهای رسمی در واقع تخیلی هستند زیرا سازمان آن گونه که پیش بینی عمل نمی کند ؛ اما سازمان های غیررسمی بیانگر حالت واقعی است، یعنی چگونگی عمل سازمان را به طور واقعی نشان می دهد . بعد از انکه ساختار رسمی ایجاد می شود ، سازمان غیر به طور طبعیی در چارچوب آن پدیدار میگردد؛ سازمان غیر رسمی حاصل تعامل اجتماعی مداوم است و ساختار رسمی تعدیل ، تحکیم یا گسترش می دهد .

تعریف سازمان رسمی

در سازمان رسمی ، مدیر روابط سازمانی را به طور مکتوب و به کمک نمودار با دقت هر چه بیشتر برای کارکنان تشریح می کند . تغیرات بعدی در صورت لزوم می تواند به طور رسمی یا غیر رسمی انجام شود .

تعریف سازمان غیر رسمی

دراین سازمان ، مدیر روابط سازمانی را به طور شفاهی برای کارکنان توضیح می دهد و این روابط را بر حسب نیاز تغییر می دهد .
برنامه ریزی فرایندی است که به موجب آن شما آینده خود را دائماً می سازید « روجرفریتز»

 

 

 






تعریف

مدیریت منابع انسانی معطوف به سیاست‌ها، اقدامات و سیستم‌هایی است که رفتار، طرز فکر و عملکرد کارکنان را تحت تأثیر قرار می‌دهند (نو و دیگران 2000، 4).
مدیریت منابع انسانی عبارتست از رویکردی استراتژیک به جذب، توسعه، مدیریت، ایجاد انگیزش و دست‌یابی به تعهد منابع کلیدی سازمان؛ یعنی افرادی که در آن یا برای آن کار می‌کنند (آرمسترانگ 1993، 33-34).
مدیریت منابع انسانی فرایندی شامل چهار وظیفه جذب، توسعه، ایجاد انگیزش و نگهداشت منابع انسانی است (دی سنزو و رابینز 1988، 4).
مدیریت منابع انسانی یعنی مدیریت کارکنان سازمان (اسکارپلو و لدوینکا 1988، 4).
مقصود از مدیریت منابع انسانی سیاست‌ها و اقدامات مورد نیاز برای اجرای بخشی از وظیفه مدیریت است که با جنبه‌هایی از فعالیت‌ کارکنان بستگی دارد، به ویژه برای کارمندیابی، آموزش دادن به کارکنان، ارزیابی عملکرد، دادن پاداش و ایجاد محیطی سالم و منصفانه برای کارکنان سازمان. برای مثال این سیاست‌ها و اقدامات دربرگیرنده موارد زیر می‌شود:

  • تجزیه و تحلیل شغل (تعیین ماهیت شغل هر یک از کارکنان)
  • برنامه‌ریزی منابع انسانی و کارمندیابی
  • گزینش داوطلبان واجد شرایط
  • توجیه و آموزش دادن به کارکنان تازه استخدام
  • مدیریت حقوق و دستمزد (چگونگی جبران خدمت کارکنان)
  • ایجاد انگیزه و مزایا
  • ارزیابی عملکرد
  • برقراری ارتباط با کارکنان (مصاحبه، مشاوره و اجرای مقررات انضباطی)
  • توسعه نیروی انسانی و آموزش
  • متعهد نمودن کارکنان به سازمان (دسلر 1381، 2).




مدیریت منابع انسانی و مدیریت کارکنان

برای دهها سال، اجرای وظایف انتخاب، آموزش و جبران خدمت کارکنان وظایف اصلی حوزه‌ای به نام مدیریت کارکنان بود. این وظایف بدون توجه به اینکه چگونه به یکدیگر مرتبط هستند انجام می‌شدند. اما اکنون حوزه‌ای به نام مدیریت منابع انسانی مطرح شده است. مدیریت منابع انسانی آنطور که در حال حاضر درک می‌شود، به جای رد یا حذف، تعمیمی از نیازمندهای سنتی اداره اثربخش کارکنان است. در این حوزه درک مناسبی از رفتار بشری و مهارت استفاده از این درک و بینش نیاز است. هم‌چنین داشتن دانش و درک از وظایف مختلف کارکنان و آگاهی از شرایط محیطی ضروری است (شرمان، بوهلندر و چرودن 1988، 4).
مدیریت منابع انسانی در دهه 1980 ظهور کرد و توسط طرفداران آن به عنوان فصل جدیدی در مدیریت نیروی انسانی تکامل یافت. اکنون این توافق وجود دارد که مدیریت منابع انسانی جایگزین مدیریت کارکنان نمی‌شود بلکه به فرایندهای مدیریت کارکنان از منظر متفاوتی می‌نگرد. هم‌چنین فلسفه‌های اصلی آن تا حد قابل ملاحظه‌ای متفاوت از مفاهیم سنتی مدیریت کارکنان است. با این همه برخی از رویکردهای خاص مدیریت کارکنان و روابط کارکنان می‌توانند تحت عنوان رویکردهای مدیریت منابع انسانی توصیف شوند زیرا در راستای فلسفه اساسی مدیریت منابع انسانی هستند (آرمسترانگ 1993، 33).
مدیریت منابع انسانی رویکردی جامع به مدیریت استراتژیک منابع کلیدی سازمان یعنی منابع انسانی است. مدیریت منابع انسانی نه تنها رویکردی از روی سودآوری به مدیریت کارکنان است بلکه رویکردی ویژه به روابط کارکنان با تأکید بر تعهد و دو طرفه بودن ارتباط دارد




فلسفه مدیریت منابع انسانی

  • منابع انسانی مهمترین دارایی یک سازمان است و مدیریت اثربخش آنها کلید موفقیت سازمان است.
  • اگر سیاست‌ها و رویه‌های مربوط به کارکنان سازمان با همدیگر تطابق و سهم قابل ملاحظه‌ای در دستیابی به اهداف سازمان و برنامه‌های استراتژیک داشته باشند دستیابی به موفقیت سازمانی محتمل‌تر است.
  • فرهنگ و ارزش‌های کلی، شرایط سازمانی و رفتار مدیریتی که از آن فرهنگ نشأت می‌گیرد تأثیر زیادی بر دستیابی به تعالی مطلوب می‌گذارد. چنین فرهنگی نیازمند مدیریت شدن است بدین معنی که باید تلاشی مستمر برای ایجاد پذیرش و انجام آنها صرف شود.
  • دستیابی به یکپارچگی نیازمند تلاش مستمر است. منظور از یکپارچگی این است که تمام اعضای سازمان با داشتن حسی از مقصود مشترک با یکدیگر کار کنند.




رویکردهای مدیریت منابع انسانی

دو رویکرد کلی در مدیریت منابع انسانی وجود دارد: رویکرد سخت و رویکرد نرم.

رویکرد سخت:
به کارکنان مانند دیگر منابع نگاه می‌شود که باید معادله ورودی- خروجی برقرار شود و به صورت کارآمد اداره شوند.

رویکرد نرم:
بیشتر به این حقیقت توجه می‌کند که نمی‌توان با کارکنان مانند دیگر منابع رفتار کرد زیرا برخلاف دیگر منابع، منابع انسانی فکر کرده و عکس‌العمل نشان می‌دهند. در این رویکرد بر استراتژی‌هایی برای دستیابی به تعهد از طریق آگاه ساختن کارکنان از مأموریت، ارزش‌ها، برنامه‌های سازمان و شرایط محیطی، مشارکت کارکنان در تصمیم‌گیری در مورد چگونگی انجام امور و گروه‌بندی کارکنان در تیم‌های کاری بدون نظارت رسمی تأکید بیشتری می‌شود.
در واقع رویکرد سخت بر فرایند مدیریت امور کارکنان تمرکز می‌کند در حالی که رویکرد نرم بر طرز تلقی کارکنان و چگونگی رفتار با آنان تأکید می‌کند. رویکرد سخت سیستم‌ها، رویه‌ها و دستور‌العمل‌ها و چگونگی انجام فرایندها را مورد بررسی قرار می‌دهد. رویکرد نرم عوامل انسانی و رفتاری را در نظر می‌گیرد.





اهداف مدیریت منابع انسانی

اهداف اساسی مدیریت منابع انسانی حصول نتایج مطلوب از تلاش‌های جمعی کارکنان سازمان است که می‌توان به صورت زیر آن را بیان نمود:

  • تأمین نیروی انسانی با حداقل هزینه
  • پرورش و توسعه استعدادها و مهارت‌های افراد
  • حفظ و نگهداری نیروهای لایق و ایجاد روابط مطلوب بین آنان
  • تأمین احتیاجات مادی و معنوی و جلب رضایت پرسنل بطوری که همسویی لازم بین اهداف شخصی آنها، و هدف‌های سازمان ایجاد گردد.

وظایف مدیریت منابع انسانی

همانطور که در تعاریف مدیریت منابع انسانی آمد وظایف کلی عبارتند از: جذب، توسعه ایجاد انگیزش و نگهداشت. اما این وظایف را می‌توان به حوزه‌های فعالیت زیر دسته‌بندی کرد:

1-سازماندهی

  • طراحی سازمان
  • طراحی شغل
  • تجزیه و تحلیل شغل
  • طبقه‌بندی مشاغل

2-جذب منابع انسانی

  • برنامه‌ریزی
  • کارمندیابی
  • انتخاب
  • استخدام

3-توسعه و منابع انسانی

  • مدیریت عملکرد
  • آموزش

4-مدیریت پاداش

  • حقوق و دستمزد
  • ارزشیابی مشاغل
  • پاداش
  • مزایا

5-روابط کارکنان

  • روابط صنعتی
  • مشارکت
  • ارتباطات

6-بهداشت، ایمنی و رفاه

  • بهداشت و ایمنی
  • رفاه

7-امور اداری استخدام و کارکنان

  • چارچوب قانونی و مقررات دولتی
  • رویه‌ها و اقدامات استخدام
  • سیستم اطلاعاتی منابع انسانی

البته مدل‌های متفاوت دیگری نیز برای دسته‌بندی وجود دارد (جزنی 1378، 29-36) اما همه آنها تقریباً همین اجزاء را شامل می‌شوند.

عوامل مؤثر بر مدیریت منابع انسانی

عوامل بیرونی

  • قوانین و مقررات
  • بازار نیروی کار
  • فرهنگ جامعه
  • سهامداران
  • رقابت
  • مشتریان
  • فناوری

عوامل درونی

  • اهداف اساسی یا رسالت سازمان
  • خط‌مشی‌ها
  • جو و فرهنگ سازمانی

ویژگی فعالیت‌های مدیریت منابع انسانی

مدیریت منابع انسانی شامل انجام فعالیت‌هایی است که دارای مبانی، مفاهیم، فرایندها و ابزارهای متفاوتی هستند تا حدی که در سازمان‌های بزرگ برای برخی از آنها واحدهای مستقلی تشکیل می‌دهند. با وجود تفاوت ماهیتی بین این فعالیت‌ها، بیشتر آنها دارای ارتباط از جهت عملیات و اطلاعات هستند. نوزده فعالیت مشخص از مدیریت منابع انسانی عبارتند از:

  • تجزیه و تحلیل مشاغل
  • طراحی شغل
  • طبقه‌بندی مشاغل
  • ارزشیابی مشاغل
  • برنامه‌ریزی نیروی انسانی
  • کارمندیابی
  • انتخاب
  • انتصاب
  • اجتماعی کردن
  • آموزش کارکنان
  • ارزیابی عملکرد
  • بهداشت و ایمنی
  • بیمه و بازنشستگی
  • رفاه
  • انگیزش، مشارکت و روابط کارکنان
  • حقوق و دستمزد
  • پاداش
  • جابجایی
  • انضباط

مدیریت منابع انسانی در قالب یک سیستم

هیچ یک از منابع مطالعه شده در این زمینه، مجموعه فعالیت‌های مدیریت منابع انسانی را در قالب سیستمی از فرایندهای مرتبط و به هم پیوسته ترسیم و تشریح نکرده‌اند. یکی از دلایل این واقعیت این است که فعالیت‌های مدیریت منابع انسانی به قدری متفاوت، متنوع و دارای مبانی مختلف هستند که تجمع تمام آنها در قالب یک سیستم امکان‌ناپذیر است.
همانند تقسیم‌بندی رویکردهای سخت و نرم به مدیریت منابع انسانی، فعالیت‌های آن را هم می‌توان در دو دسته سخت و نرم گنجاند. به عنوان مثال مبحث انگیزش کارکنان یک فعالیت کاملاً نرم است در حالی که فعالیت حقوق و دستمزد یک فعالیت کاملاً سخت است. البته این دسته‌بندی فرضی است چرا که میزان سختی یا نرمی دارای طیفی خواهد بود. به هر حال، علیرغم نبود چنین تصویر سیستماتیک از فعالیت‌های سخت مدیریت منابع انسانی، می‌توان سیستمی برای آن طراحی کرد که شامل فعالیت‌های رویه‌پذیر باشد.

سیستم اطلاعات منابع انسانی

تعاریف مختلفی از سیستم اطلاعات منابع انسانی وجود دارد. در بیون(1997) تعاریف زیر آمده است:

  • یک سیستم رایانه‌ای فقط برای جمع‌آوری، ذخیره، نگهداری، بازیابی داده‌های مورد نیاز یک سازمان از کارکنانش.
  • علاوه بر استفاده فوق برای کمک به برنامه‌ریزی، امور اداری، تصمیم‌گیری و کنترل فعالیت‌های مدیریت منابع انسانی طراحی می‌شود.
  • یک سیستم اطلاعات منابع انسانی باید رویکردی یکپارچه برای جمع‌آوری، ذخیره، تحلیل و کنترل جریان اطلاعات منابع انسانی در داخل یک سازمان تعریف شود.

شرمان، بوهلندر و اسنل (1998، 8) سیستم اطلاعات منابع انسانی را سیستمی تعریف می‌کنند که اطلاعات جاری و دقیق برای مقاصد کنترل و تصمیم‌گیری فراهم کند. به گفته آنها طبق یک پیمایشی که اخیراً انجام شده است بیشتر فناوری اطلاعات استفاده شده، برای نگهداری اطلاعات کارکنان، نظارت بر عملیات حقوق و دستمزد، نگاهداری اطلاعات مربوط به غیبت‌ها و مرخصی‌ها و انجام امور اداری و استخدام و برنامه‌های آموزشی بوده است.
اسکارپلو و لدوینکا (1988، 714) سیستم اطلاعات منابع انسانی را بخشی از سیستم اطلاعاتی سازمان می‌دانند که اطلاعات لازم را برای تصمیم‌گیری در امور منابع انسانی ارائه می‌دهد.
تفاوت در سطح استفاده از سیستم اطلاعات منابع انسانی در تعاریف فوق، اشاره به این مطلب دارد که می‌توان سیستم اطلاعات منابع انسانی را در قالب یکی از سیستم‌های اطلاعاتی مانند سیستم پردازش عملیات ، سیستم اطلاعات مدیریت ، سیستم پشتیبان تصمیم‌گیری یا دیگر انواع سیستم‌های اطلاعات سازمانی طراحی کرد.

 

 

روش و نظام فکری مدیریت از نقطه صفر، تنها یکی از راه‌کارها و ابزارها برای تعالی بخشیدن به سازمان از طریق مدیریت است. مدیریت از نقطه صفر، در هر موقعیتی، تعریف خاص خود را داراست، لیکن با توجه به محتوای کلی موقعیت‌ها، مدیریت از نقطه صفر، محملی است که مدیر با علم به نتیجه عمل‌کردهای گذشته، روش‌ها و پیش‌فرض‌های غلط قبلی را زیر پا می‌گذارد. با تعاریفی نو و صحیح‌تر از دو مؤلفه موفقیت و شکست، از نقطه صفر شروع می‌کند.
اما نقطه صفر کجاست؟ نقطه صفر، محدوده مشخصی ندارد. در واقع، حرکت از نقطه صفر، یعنی: شروعی دوباره با اندیشه‌ای نو. ابزارهای مدیریت از نقطه صفر کدامند؟ تحلیل موقعیت، اصلاح تعاریف علمی موفقیت و شکست موقعیت و ویژگی‌های یاری‌دهنده مدیریت از نقطه صفر، از جمله این ابزارها هستند. تحلیل موقعیت یعنی: بررسی و تحلیل یک موقعیت خاص، با توجه به پیچیدگی‌های هر موقعیت خاص، لیکن انتخاب دیدگاه‌ مناسب برای تحلیل صحیح و سریع هر موقعیت شرط اولیه و لازم است. اصلاح تعاریف علمی موفقیت و شکست موقعیت، یعنی: پس از تحلیل موقعیت در نقطه صفر، کنکاش در هدف‌ها، برنامه‌ها، راهبردها، عمل‌کردها و عوامل مؤثر در موفقیت و شکست، به شناختی عینی‌تر و تعریفی دقیق‌تر از موفقیت و شکست می‌رسیم.



ویژگی‌های یاری‌دهنده مدیریت از نقطه صفر عبارت است:

  • تعیین نقطه شروع و پایان: به نقل از بزرگی، اگر ندانیم نقطه شروع کجاست و از هر کجا، شروع کنیم، به هیچ جا نمی‌رسیم، اگر ندانیم مقصدمان کجاست به هر نقطه نامطلوبی که برسیم، مطلوب ما خواهد بود.

 

  • ایستادن در نقطه شروع: فراموش نکنیم، از نقطه صفر باید شروع کنیم. پس ضروری است زمینه‌های لازم برای شروع از نقطه صفر، از جمله: تعاریف اصلاح شده از موقعیت و نیازهای آن را مهیا کنیم.

 

  • رک و صریح بودن: ابهام‌گرایی و رک نبودن که ریشه‌های مختلفی مثل ترس و عدم اعتماد به دیگران دارد، مانعی است بلند که باید برای رسیدن به اهداف و زمینه‌های جدید موفقیت، از آن عبور کرد.

 

  • خوب و نیک بودن: اگر می‌خواهیم تیم خوبی داشته باشیم، باید خود هم، خوب باشیم، به زبان ساده، اگر در موقعیت مدیر، راستی و درستی جاری باشد، به تبع آن، اعتماد و هم دوستی هم نیز، هست، هم‌افزایی هست و هم پایانی هست.

 

  • پرهیز از حرافی: زیاد حرف نزنیم والا چشم‌های‌مان هم باید گوش بدهند، لذا حرف‌های‌مان باید در متن عمل‌کردن‌مان قرار گیرد.

 

  • فراموشی ‌گرایش‌ها و منطق‌گرایی‌: تنها اولویت ما کار ماست، بقیه مسائل فرع آن است. در این خصوص، استفاده از مشاوران خارجی، در موقعیت‌های بحرانی، نوع نقص برمدیریت از نقطه صفر است.

 

  • نقدپذیری و نقادی منصفانه: جدا کردن خود از تعاریف و شعارگویی و رسیدن به پله نقد موقعیت خویش بسیار لازم است که حاصل آن، فراهم کردن فضای هم‌افزایی و هم‌گرایی اندیشه‌هاست.

 

  • اعتقاد عملی به کلمه نمی‌دانم در جایی که نمی‌دانیم: انسان‌های آگاه، ارزش این کلمه را می‌دانند. یقیناً نمی‌دانم پله اول برای حرکت به سوی سکوی پرتاب دانستن است، این اعتقاد باید به عنوان یک فرهنگ به ویژه در بین مدیرانی که دارای اختیارت وسیع هستند، کلمه نمی‌دانم در لای اختیارات پنهان می‌شود، باید جاری شود.

 

  • رسیدن به شهامت و صداقت: این صفت، شروعی دوباره است با این تفاوت که این بار، تصورات و پیش‌بینی‌های‌مان به واقعیت‌های جاری نزدیک می‌شود و شانس موفقیت افزایش می‌یابد.

 

  • آگاه باشیم که به زودی واقعیت‌های موجود، از تصورات و پیش‌بینی‌های ما پیشی خواهند گرفت: دقت کنیم که قبل از سبقت، مرکب خود را عوض کنیم، تصورات و پیش‌بینی‌هایمان را بر واقعیت منطبق سازیم.

 

  • جناب مدیر، هدف خردگرایی ابزاری است یا ارزشی؟ مراقب باشیم به کدام سو قدم برمی‌داریم. اگرچه، به هدف‌ها دست نیافتیم، به چه میزانی خود را مسوول می‌دانیم؟ اگر وضعیت فعلی به دلیل عدم کفایت در مدیریت است، بهترین خردگرای، ترک مدیریت به نحو مقتضی است.

 

  • به یاد داشته باشیم اتفاقات معلول شرایط بد است: شرایط بد چیست؟ و راه‌های جلوگیری و مدارا با شرایط بد در هر موقعیت، کدام است؟ مراقب محیط باشیم، بر آن سوار باشیم، نه بالعکس.

 

  • هر نقطه پایانی نقطه آغاز دیگری است: باید به این باور برسیم که موفقیت یکی امر نسبی است، پس از رسیدن به یک موفقیت کوچک، تازه در نقطه شروع قرار گرفته‌ایم.

 

  • در هر فعالیتی اصل آن چیزی است که ما را به موفقیت می‌رساند: نه آن چیزی که موفقیت را تعریف می‌کند. مقصود این است که مراقب باشیم، اصلی که موفقیت را تعریف می‌کند، دایره‌اش را محدود نکنیم، بلکه اصل آن، بسان سرچشمه‌ای باشد، برای رسیدن به موفقیت‌های بعدی.

 

  • ایجاد سیستم بهره‌وری فکری و تصمیم‌گیری در موقعیت: از طریق ایجاد فرهنگ مشورت، فن اوری اطلاعات ، بهبود ارتباطات و نخبه‌پذیری در موقعیت و …

 

  • چیزهای که به ذهن ما نرسید: همیشه باید اعتقاد داشته باشیم چیزی که ما به دنبال آن هستیم، فراتر از آن چیزی است که در تصور ما می‌گنجد، آنچه که به ذهن و فکر ما می‌رسد، بخش کوچکی است از آنچه که به فکر ما نرسیده است.

 

  • روح و فضای هر موقعیتی دارای شبکه‌ای است از روابط همکاری بین افراد: روابط حسی و اخلاقی، روابط بین افراد بیرون از موقعیت با افراد درون موقعیت، رابطه هر فرد با کارش و رابطه مجموعه با وظایف‌شان، رابطه موقعیت مورد نظر با موقعیت‌های دیگر و … البته، توجه داشته باشیم که در این شبکه پیچیده، یک نظام علت و معلول حاکم است، لذا، باید پیوسته با شناسایی و تحلیل این شبکه، به تنظیم و تعدیل آن پرداخت. همچنین، با توجه به گستردگی این شبکه، استفاده از نظرات مشاوران می‌تواند یاری‌گر ما باشد، پس ضروری است در نقطه صفر، یک بار دیگر به تجزیه و تحلیل این شبکه بپردازیم.

 

  • هر مدیری (در هر موقعیت و جایگاه) دارای شرح وظایفی است: اما لازمه موفقیت یک مدیر، پیش از آن که انجام وظایف باشد، رسیدن به یک هدف موفقیت است. باید حواسمان باشد که در بند دموکراسی (کاغذبازی) نیفتیم، تمرکز فکری و فعالیت‌های عملی را، در مسیر رسیدن به هدف قرار دهیم.

 گردآورنده    مهدی بهوندی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:1  توسط فرزاد نجاتی   | 

پاداش و رضایت شغلی

 

مقدمه

بالا بردن سطح عملکرد کارکنان يكي از اهداف زيربنايي هر سازمان در جهت تحقق استراتژي‌ها‏ و راهبردهاي آن است. در افزايش سطح عملکرد پرسنل، عواملي همچون انگیزش( شخص، بخواهد که کار را انجام دهد)، توانایی( بتواند کار را انجام دهد) و محیط ( مواد و وسائل انجام کار را در اختیار داشته باشد) دخيل‌اند و فقدان هریک از اين عوامل به عملکرد ايشان لطمه خواهد زد(مورهدوگریفین، 2001). بنابراین، انگیزش یکی از پایه‏ های اصلی رفتار است که عملکرد افراد بدون آن شکل نمی‏گیرد.

گزینش روش تشویقی مناسب در جهت ارتقاء انگيزش كاركنان مبتنی بر شناسایی عوامل تشویقی و نیازهای کارکنان است. در اين راستا، مدیران معمولاً از طريق پاداش‌هاي در حد توان و اختیارات موجود، ایجاد انگیزه می‏کنند.

پاداش و تشويق

پرداخت به افراد شامل انگيزاننده‌هاي مالي و غيرمالي متعددي مي‌گردند كه هر يك به نوبه خود مشوقي است جهت انجام مطلوبتر امور كه در نهايت انگيزه به كار، رضايت شغلي و سازماني و تعهد اجتماعي را افزايش داده و غيبتها، كم‌كاريها، نقل و انتقالات منفي و تمايل به ترك خدمت را كاهش مي‌دهد.

پاداش، جايزه‌اي دلخواه است كه در ازاي يک کار مشخص، يک تلاش اضافه تر، انجام موفقيت‌آميز يک کار يا پس از يک رويداد خاص پرداخت مي‌شود و هيچ تضميني براي پرداخت دوباره آن براي کارهاي مشابه وجود ندارد.

پاداشي كه فرد از سازمان دريافت مي‌كند يابه خاطر انجام وظايف محوله در حد عادي و متعارف است كه در اين صورت حقوق و دستمزد ناميده مي شود، يابه خاطر انجام وظايف در سطحي بالاتر از استانداردهاي كاري است كه در اين صورت از پاداش به عنوان مزايايي فوق العاده به خاطر كار فوق العاده صحبت مي‌شود.

پاداش از چنان اهميتي در مباحث مربوط به مديريت برخوردار است که از آن بعنوان يکي از منابع قدرت مدير تحت عنوان « قدرت پاداش» نام برده مي‌شود. بعبارتي، مدير از قدرت پاداش به منظور تاثيرگذاري و کنترل رفتار زيردستان استفاده مي کند. به عقيده" شرمرهرن" مدير جهت به حداکثر رساندن اثر انگيزشي پاداش، درک روشني از خواسته‌هاي افراد از وظايف محوله داشته و براي ارضاي اين خواسته‌ها پاداش را در راستاي برآورده‌شدن علايق سازمان توزيع كند. مدیر، با شناسايي نیازهای گوناگون کارکنان می‏تواند دریابد که کدام عامل تشویقی( پیشنهاد ترفیع، فوق‏العاده، اضافه‏کار،…) حکم پاداش را نزد کارمند دارد.

سيستمهاي پاداش

امروزه در شرايطي كه محيط شغلي افراد هرروزه ماشيني‌تر مي‌شود، كاركنان احتياج دارند كه به شخصيت انسانيشان توجه بيشتري شود و مورد شناسايي و قدرداني قرار گيرند. درچنين شرايطي حفظ نيروي انساني و ايجاد انگيزه درجهت افزايش روزافزون بهره‌وري درکار با استفاده از مکانيسم‌هاي مختلف از جمله پاداش، از اهم وظايف هر سازمان است.

تمايل به پرداختهاي تشويقي بر اساس عملکرد، ناشي از چالش‌هاي فزاينده در رقابت سنگين امروزي است. تحقيقات نشان مي‌دهند که پرداخت‌هاي تشويقي فردي در حدود 30% و پرداختهاي تشويقي گروهي در حدود 15 تا 20 درصد بر عملکرد افراد و در نتيجه عملکرد کل سازمان اثر مي‌گذارد. يعني مدير آنچه را پاداش مي‌دهد در حقيقت تقويت مي‌كند.

دو نوع پاداش اساسي وجود دارد:

• پاداشهاي بيروني: پاداشهايي( نظير اضافه حقوق، ارتقا، مرخصي تشويقي، مزايا، تمجيد شفاهي و… )که از بيرون اداره شده و معمولاً از يک سرپرست يا يک مدير سطح بالا به زيردست داده مي‌شود.

• پاداشهاي ذاتي يا طبيعي: منبع اصلي پاداشهاي ذاتي، احساس شايستگي، توسعه شخصي و… است و هنگامي که شخص وظيفه‌اي را انجام مي‌دهد بطور طبيعي رخ خواهد داد. لذا اين نوع پاداشها بطور مستقيم درون خود شغل ايجاد مي‌شوند.

سازمانها براي ايجاد انگيزش در کارکنان خود از سيستمهاي مختلفي نظير برنامه‌هاي سهيم شدن در سود، برنامه‌هاي مزاياي انعطاف پذير، مرخصي و پرداخت مبتني بر مهارت استفاده مي‌کنند:

o برنامه هاي سهيم شدن در سود: در اين روش سازمانها پاداش‌هاي نقدي منظمي را به کارکنان در جهت بهره‌وري بالاتر، کاهش هزينه‌ها، يا بهبود کيفيت ارائه مي‌کنند. طراحي صحيح چنين برنامه‌هايي موجب افزايش انگيزه و درگيــــري شغلي کارکنان مي‌شود.

o برنامه‌هاي مزاياي انعطاف پذير: برخي کارکنان تمام مزايايشان را در پول مي‌بينند، برخي امکانات رفاهي بيشتر و…؛ لذا اين برنامه به کارکنان اجـــــازه مي‌دهد بجاي اينکه مديريت حق انتخاب براي آنها را داشته باشد مزايايي را که مايلند، انتخاب کنند. درحال حاضر هزاران سازمان در سطح جهــــان برنامه مزاياي انعطاف پذير را ارائه مي‌دهند.

o مرخصي: مرخصي همراه با حقوق براي برخي از افراد ايجاد انگيزه مي کند. درچنين برنامه‌اي افراد در مقابل عملکرد مطلوب ازسوي سرپرست خود مرخصي همراه با حقوق دريافت مي‌کنند حتي درصورت عدم استفاده فرد از اين مـــرخصي، آن را براي فرد ذخيره مي‌کند.

o پرداخت مبتني بر مهارت: در اين روش، مديران مهارت‌هاي موردنياز در انجام شغل را شناسايي کرده و آنها را به کارکنان خاطرنشان مي‌سازند. همان طور که فرد مهارتهاي جديدي را کسب مي‌کند ميزان پرداخت به او نيز افزايش مي‌يابد.

نكته‌ قابل بحث در اينجا رفتار عادلانه در سازمان مي باشد. زيرا تئوري برابري (Equitytheory) امروزه بعنوان يكي از مباني اصلي در تفكر طراحي پاداش مطرح است و افراد در مقام مقايسه نابرابري با ديگران، خود را با سه گروه مقايسه مي كنند : با خودشان، با همكاران و افراد همانند، و با سيستم ساير سازمانها. لذا براي توجه به تلاش فرد، ميزان پاداش و مطلوبيت يا ارزش معنوي پاداش نياز به مهندسي انتظارات است و بايد به مديريت پاداش بعنوان يك ساز و كار كليدي توجه كرد كه نتيجه آن اصلاح عملكرد افراد، هدفمند كردن پرداختها، توسعه و آموزش كاركنان، حفظ كاركنان مستعد و ايجاد تضمين براي رفتار منصفانه در مقابل عملكرد مي‌باشد.

 

رضايت شغلي 

اغلب گفته مي شود كه "كارمند خوشحال يك كارمند كاراست" و يك كارمندخوشحال بايستي با شغلش ارضا شود. اهميت رضايت شغلي از آنجا ناشي مي شود كه بيشتر افراد تقريبا نيمي ا زساعات بيداري خود را در محيط كاري مي گذرانند. 

رضايت شغلي عبارت است از حدي از احساسات و نگرشهاي مثبت كه افراد نسبت به شغل خود دارند. وقتي يك شخص مي گويد داراي رضايت شغلي بالايي است، اين بدان مفهوم است كه او واقعا شغلش را دوست دارد، احساسات خوبي درباره كارش دارد و براي شغلش ارزش زيادي قائل است. نتايج تحقيقات نشان مي دهد كه كاركنان با رضايت شغلي بالاتر، از نظر فيزيك بدني و توان ذهني در وضعيت خوبي قرار دارند. 

رضايت شغلي نتيجه ادراك كاركنان است كه محتوا و زمينه شغل آن چيزي را كه براي كارمند ارزشمند است فراهم مي كند. رضايت شغلي يك حالت احساسي مثبت يا مطبوع است كه پيامد ارزيابي شغلي يا تجربه فرد است. اين حالت احساسي مثبت، كمك زيادي به سلامت فيزيكي و رواني افراد مي كند. از نظر سازماني، سطح بالاي رضايت شغلي منعكس كننده جو سازماني بسيار مطلوب است كه منجر به جذب و بقاء كاركنان مي شود.

عوامل موثر بر رضايت شغلي

مطالعات مختلف در زمينه رضايت شغلي نشان مي دهد كه متغيرهاي زيادي با رضايت شغلي مرتبط است كه اين متغيرها در چهار گروه قابل طبقه بندي است :

1- عوامل سازماني

2- عوامل محيطي

3- ماهيت كار 

4- عوامل فردي 

1- عوامل سازماني: بعضي از عوامل سازماني كه منبع رضايت شغلي هستند عبارتند از: 

الف) حقوق و دستمزد: مطالعات "لاك" نشان مي دهد كه حقوق و دستمزد يك عامل تعيين كننده رضايت شغلي است. بويژه زمانيكه از ديدگاه كارمند اين پرداخت منصفانه و عادلانه باشد.  

ب) ترفيعات: ترفيعات شامل تغيير مثبت در حقوق (حقوق بالاتر)، كمتر مورد سرپرستي قرار گرفتن، چالش كاري بيشتر، مسئوليت بيشتر و آزادي در تصميم گيري است. بعلت اينكه ارتقاء ميزان ارزش فرد را براي سازمان نشان مي دهد (بويژه در سطوح عالي تر)، ترفيع فرد منجر به افزايش روحيه وي مي گردد.

ج) خط مشي هاي سازماني: ساختار ديوانسالارانه براي فردي كه داراي سبك رهبري دموكراسي است، مناسب نيست. علاوه بر آن خط مشي هاي سازماني نيز در رضايت شغلي تاثير مي گذارد. خط مشي هاي غيرمنعطف باعث برانگيختن احساسات منفي شغلي مي شود و خط مشي منعطف باعث رضايت شغلي مي شود.  

2- عوامل محيطي:عوامل محيطي كار شامل موارد زير است: 

الف) سبك سرپرستي: هر جا كه سرپرستان با كاركنان رفتاري حمايتي و دوستانه داشته اند، رضايت شغلي نيز زياد بوده است. 

ب) گروه كاري: اندازه گروه و كيفيت ارتباطات متقابل شخصي در گروه، نقش مهمي در خشنودي كاركنان دارد. هر چه گروه كاري بزرگتر باشد رضايت شغلي نيز كاهش مي‌يابد. زيرا ارتباطات متقابل شخصي ضعيف تر شده و احساس همبستگي كم رنگ تر و نهايتا شناخت تمامي افراد مشكل مي شود. همچنين گروه كاري بعنوان يك اجتماع، سيستم حمايتي- احساسي و روحيه اي براي كاركنان محسوب مي شود. اگر افراد در گروه داراري ويژگيهاي اجتماعي مشابهي (نگرشها و باورهاي مشابه) باشند، جوي را بوجود مي آورند كه در سايه آن رضايت شغلي فراهم مي گردد. 

ج)هر چه شرايط كاري مطلوب تر باشد باعث رضايت شغلي مي شود، چراكه در شرايط كاري مطلوب، آرامش فيزيكي و رواني بهتري براي فرد فراهم مي شود. 

3- ماهيت كار: 

كار به خودي خود نقش مهمي در تعيين سطح رضايت شغلي دارد. محتواي شغل داراي دو جنبه است: يكي محدوده شغل است كه شامل ميزان مسئوليت، اقدامات كاري و بازخور است. هر چه اين عوامل وسيعتر باشد باعث افزايش حيطه شغلي مي‌شود كه آن نيز به نوبه خود رضايت شغلي را فراهم مي آورد. دومين جنبه عبارتست از تنوع كاري. تحقيقات نشان مي دهد كه تنوع كاري متوسط موثرتر است. تنوع وسيع باعث ابهام و استرس مي شود و از طرف ديگر تنوع كم نيز باعث يكنواختي و خستگي مي شود كه نهايتا منجر به عدم رضايت شغلي مي گردد. ابهام در نقش و تضاد در نقش همواره از سوي كاركنان مورد اجتناب قرار گرفته است. زيرا اگر كاركنان كاري كه انجام مي دهند و انتظاري كه از آنها مي رود را نشناسند، موجبات ناخشنودي آنها فراهم مي‌گردد. 

4- عوامل فردي:

در حالي كه محيط بيروني سازمان و ماهيت شغل عوامل تعيين كننده در رضايت شغلي هستند، صفات و ويژگيهاي فرد نيز نقش مهمي در آن دارد. افرادي كه بطور كلي داراي نگرش منفي هستند، هميشه از هر چيزي كه مربوط به شغل است شكايت دارند. مهم اين نيست كه شغل چگونه است، آنها همواره بدنبال بهانه اي مي گردند تا به گله و شكايت بپردازند. سن، ارشديت و سابقه، تاثير قابل ملاحظه اي بر رضايت شغلي دارند. كاركناني كه داراي سن بالا و سابقه زياد در سازمان هستند، انتظار دارند كه رضايت بيشتري از شغل خود داشته باشند.

همچنين بعضي صفات مشخصه شخصيتي طوري است كه باعث افزايش رضايت شغلي مي شود. بعلاوه مي توان اينطور نتيجه گرفت افرادي كه د رسلسله مراتب نيازهاي مازلو در سطح بالاتري قرار دارند، رضايت شغلي بيشتري خواهند داشت.

پيامدهاي رضايت شغلي و عدم رضايت شغلي  

رضايت شغلي باعث مي شود بهره وري فرد افزايش يابد، فرد نسبت به سازمان متعهد مي شود، سلامت فيزيكي و ذهني فرد تضمين شود، روحيه فرد افزايش مي يابد، از زندگي راضي باشد و مهارتهاي جديد شغلي را به سرعت آموزش ببيند.

عدم رضايت شغلي باعث كاهش روحيه كاركنان مي شود كه روحيه پايين در كار بسيار نامطلوب است. مديران وظيفه دارند كه علائم روحيه پايين و عدم رضايت شغلي را بطور مستمر زير نظر بگيرند و در اولين فرصت اقدامات لازم را انجام دهند. بعضي از شاخصهاي روحيه پايين عبارتند از: 

1- تشويش:

تشويش يك شرايط كلي است كه ناخشنودي فرد از شغل رانشان مي دهد و ممكن است به انحاء مختلف ظاهر شود. فرد ممكن است تمايل زيادي به شغل خود نداشته باشد، در محيط كاري خواب آلود شود، فراموشكار شود، در كار بي دقتي كند، از شرايط كاري شكايت كند، دير سر كار حاضر شود و يا غيبت كاري داشته باشد كه همگي اين شرايط بر سلامت ذهني فرد تاثير منفي بر جاي مي گذارد.

2- غيبت كاري:

مطالعات نشان مي دهد، كاركناني كه رضايت كمتري دارند احتمالا بيشتر غيبت مي‌كنند. دو نوع غيبت وجود دارد: يكي غيبت غير ارادي است كه به علت بيماري يا ساير دلايل موجه و حوادث پيش بيني نشده اتفاق مي افتد كه غير قابل اجتناب است و ارتباطي با رضايت شغلي ندارد. ديگري غيبت اختياري است كه ناشي از عدم رضايت شغلي فرد است. 

3- تاخير در كار:

تاخير كاري همانند غيبت اين باور را بوجود مي آورد كه فرد از كارش ناراضي است. اين نشان مي دهد كه فرد براي شغل خود اهميتي قائل نيست و بيشتر اوقات خود را به استراحت در خانه اختصاص مي دهد. وقتي هم كه سركار حاضر مي شود، بيشتر به تلفن هاي شخصي پرداخته و بطور كلي در پي اتلاف وقت است. بعنوان نمونه دانشجويي كه دير سركلاس حاضر مي شود نشانگر آن است كه از رشته تحصيلي يا نحوه تدريس استاد خود ناراضي است. 

4- ترك خدمت:

ترك خدمت كاركنان موجب وقفه در عمليات سازمان شده و جايگزين نمودن افراد براي سازمان پرهزينه بوده و از نظر فني و اقتصادي نيز نامطلوب است. بر اساس مطالعات "آرنولد و فلدمن" در واحدهاي سازماني كه ميزان رضايت شغلي افراد آن از حد متوسط پايين تر است، نرخ ترك خدمت كاركنان آن بالاتر خواهد بود. البته ترك خدمت ممكن است ارادي و مربوط به عدم رضايت شغلي باشد و يا دلايل شخصي داشته باشد كه خارج از كنترل مدير است. از طرف ديگر ترك خدمت مي تواند ناشي از مدنيزه شدن كارخانه، فقدان سفارشات براي توليد، كمبود مواد اوليه و بطور كلي ناشي از وضعيت دشوار اقتصادي باشد. در چنين مواردي موضوع ترك خدمت بايستي بطور جدي مورد رسيدگي قرار گرفته و هر جا كه ضرورت دارد، اقدامات اصلاحي صورت پذيرد.

5- فعاليت اتحاديه :

مطالعات نشان مي دهد كه كاركنان بارضايت شغلي بالا، تمايلي به عضويت در اتحاديه ندارند و به آن بعنوان يك ضرورت نمي نگرند. شواهدي در دست است كه نشان مي‌دهد، عدم رضايت شغلي علت اصلي اتحاديه گرايي است. سطح فعاليت اتحاديه ها به سطح عدم رضايت شغلي بستگي دارد. هر چه سطح عدم رضايت شغلي كمتر باشد، ممكن است تنها به شكايت بسنده شود ولي اگر سطح عدم رضايت شغلي بالاتر باشد ممكن است موجبات اعتصاب كاركنان را فراهم آورد. 

 

 

6- بازنشستگي زودرس:

مطالعات "اشميت و مك لن" ارتباط رضايت شغلي و بازنشستگي زودرس را نشان مي‌دهد. شواهدي وجود دارد، مبني بر اينكه كاركناني كه تقاضاي بازنشستگي پيش از موعد را مي كنند، تمايل دارند نگرشهاي مثبت خود را كمتر معطوف به كار خود بسازند. از طرف ديگر كاركناني كه پست هاي سازماني عاليتري دارند و داراي فرصتهاي كاري چالشي هستند، نسبت به مشاغل سطوح پايين تر كمتر بدنبال بازنشستگي زودرس هستند. 

رضايت شغلي و عملكرد 

يكي از موضوعات بحث انگيز رضايت شغلي، ارتباط آن با عملكرد است. سه ديدگاه مختلف در اين مورد وجود دارد: 

1- رضايت شغلي باعث افزايش عملكرد مي شود. 

2- عملكرد شغلي موجبات رضايت شغلي را فراهم مي آورد. 

3- ارتباط ذاتي بين رضايت شغلي و عملكرد وجود ندارد، بلكه پاداش هاي متغيري هستند كه مداخله مي كنند. اشكال زير ارتباط رضايت شغلي و عملكرد را با توجه به ديدگاههاي فوق نشان مي دهد: 

رضايت شغلي علت 1-عملكرد كاري 

"كارمند راضي مولدتر و كارآتر است" 

رضايت شغلي معلول 2-عملكرد كاري 

"كارمند مولد و كارا راضي تر است" 

رضايت شغلي 3-عملكرد كاري 

"هيچ ارتباط يا جهت خاصي وجود ندارد" 

براي دو ديدگاه اول پشتوانه تحقيقاتي ضعيفي ارائه شده است. بيست مطالعه انجام‌يافته در اين زمينه نشانگر آن است كه بين رضايت شغلي و عملكرد ارتباط ضعيفي وجود دارد و بيانگر آن است كه كارمند راضي ضرورتا عملكرد بالايي ندارد. البته نتايج تحقيقات نشان مي دهد، ديدگاه دوم تا حدودي مورد تاييد قرار گرفته و عملكرد بالاتر، رضايت بالاتري را نيز بدنبال دارد. اما در اين ميان ديدگاه سوم كه عامل پاداش را بعنوان متغير مداخله گر در ارتباط بين عملكرد و رضايت شغلي معرفي مي كند بيشتر مورد تاييد قرارگرفته است. اين بدان مفهوم است كه عملكرد، پيامد رضايت شغلي نيست و همچنين رضايت شغلي نيز پيامد عملكرد نيست. در سال 1955 "برايفيلد و كروكت" ادبيات ارتباط رضايت شغلي و عملكرد را مورد بازنگري قراردادند و نتيجه گرفتند كه بين اين دو پديده ارتباط مستقيم كمي وجود دارد. در حقيقت بعضي اوقات رضايت شغلي و عملكرد بطور معكوس با يكديگر ارتباط دارند. تئوري انتظار تا حدودي اين معما را حل نمود. اين دو پژوهشگر ثابت كردند كه رضايت شغلي نتيجه فرآيند انگيزش جامع است. از اين ديدگاه انگيزش عبارت است از فعاليت و هدايت انرژي و رفتار، در حالي كه رضايت شغلي استگاه يا پاداش رفتار است. وقتي اعضاء سازماني از كار رضايت پيدا مي كنند ميزان غيبت و تاخير در كار و حتي ترك خدمتگاهش مي‌يابد. درحقيقت رضايت شغلي مي تواند براي سازمان تعيين كننده باشد.

اندازه گيري رضايت شغلي

رضايت شغلي نگرشي است كه افراد درباره شغل خود دارند كه نشات گرفته از ادراك افراد از شغل شان است. تعداد زيادي از سازمانها براي تعيين سطوح رضايت شغلي افراد از نگرش سنجي استفاده مي كنند. يكي از ابزارهاي معتبر براي سنجش رضايت شغلي، شاخص توصيفي شغل JDI)) است. رضايت شغلي ناشي از جنبه هاي مختلف شغل همچون پرداخت، فرصت هاي ترفيع، سرپرست، همكاران و عوامل محيط كاري همچون سبك سرپرستان، خط مشي ها و رويه ها، تعلق گروه كاري، شرايط كاري و مزاياي شغلي است. در مدل JDI پنج عامل عمده بعنوان ابعاد رضايت شغلي مطرحند كه عبارتند از:  

1- پرداخت: ميزان حقوق دريافتي و انصاف و برابري در پرداخت.

2- شغل: حدي كه وظايف شغلي، فرصت را براي آموزش و پذيرش مسئوليت فراهم مي آورد. 

3- فرصتهاي ارتقاء: قابليت دسترسي به فرصتها براي پيشرفت.

4- سرپرست: توانايي هاي سرپرست براي نشان دادن علاقه و توجه به كاركنان. 

5- همكاران: حدي كه همكاران، دوستانه، شايسته و حمايتي هستند. 

منابع:

www.pooyajob.ir

www.knowclub.com

گرد آوری   :   مقدم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:23  توسط فرزاد نجاتی   | 

مفهوم بوروكراسي

 زمان پيدايش بوروكراسي شايد به قرن‌ها قبل از ابداع كلمه‌ي بوروكراسي مي‌رسد. زيرا حكومت‌هاي مقتدر در سرزمين‌هاي وسيع مانند چينِ باستان، استفاده از سازمان‌هاي بزرگ اداري امكان ظهور نمي‌يافتند. بر اين مبنا است كه چندين قرن قبل از ميلاد در سازمان‌هاي اداري چين، رعايت موازين از قبيل انتحاب بر اساس آزمايش، استفاده از آمار و گزارش‌هاي كتبي و سلسله مراتب و رعايت شايستگي و … وجود داشته كه از بسياري جهات با بوروكراسي‌هاي امروزي شباهت دارد. امّا در اين‌ بحث منظور بررسي آن نوع بوروكراسي است‌كه همراه و يا بعد از انقلاب صنعتي در جهان ظاهر شده است و مقارن با پيدايش كلمه‌ي بوروكراسي است.
واژه‌ي بوروكراسي را اولين بار شخصي به نام Gournay در سال 1745 ميلادي به كاربرده است. او به واژه‌ي فرانسوي Bureau به معناي ميزتحرير يا اداره پسوند Cracy را كه به‌ معني حكومت مي‌باشد، را افزود و واژه‌ي بوروكراسي را بمعناي‌حكومت اداري و با حكومت مقامات رسمي اداري است،‌ به كار برد. و بعدها وبر اصطلاح بوروكراسي را به دو معنا به كار برده است :
1ـ مجموع مقامات اداري
2ـ سازمان‌هاي بزرگ رسمي در جامعه‌ي امروزي.
نظريه‌ي كلاسيك در مورد بوروكراسي به وسيله‌ي جامعه‌شناس آلماني، ماكس‌وبر در آغاز اين قرن مطرح گرديد. ماكس وبر متولد (1920 ـ 1864م) در آلمان زاده شد، در رشته‌ي حقوق تحصيل كرد و استاد دانشگاه برلين شد و تا پايان عمر يك فرد دانشگاهي باقي ماند. اهميت نظريه‌ي وبر در مورد بوروكراسي به حدّي است كه معمولاً وقتي از بوروكراسي‌ سخن به ميان مي‌آيد، نام وبر با آن نيز همراه است.
تئوري بوروكراسي ماكس وبر يك شكل سازماني جديد را شرح مي‌دهد كه آن را در نيمه‌ي دوم قرن نوزدهم بيان كرد كه بر پايه‌هاي انديشه‌هاي او درباره‌ي قدرت و اقتدار استوار است.
وي درصدد توصيف يك سازمان آرماني برآمد. سازماني كه كاملاً عقلايي بوده و بتواند به حداكثر كارآيي را از عملياتش حاصل نمايد. و تئوري وبر به شدّت تحت تأثير اخلاق پروتستان قرار گرفت. طبق نظر وبر اين‌ نوع شكل سازماني از يك چهارچوب عقلايي مشتق مي‌شود. موضوع اصلي مدل بوروكراسي وبر استانداردسازي است. در بوروكراسي، ما رفتار افراد بوسيله‌ي ساختار فرآيندهاي استاندارد شده از قبل تعيين مي‌شود.
ويژگي‌هاي زير فلسفه‌ي بوروكراسي يا سازمان آرمانيIdeal Type)) وبر را شكل مي‌دهد. ولي به خاطر داشته باشيد كه مدل بوروكراسي وبر به جاي اين كه شرح واقعي از اين كه يك سازمان چگونه ساختاربندي مي‌شود، باشد يك فرضيه بود. نمونه‌ي آرماني لزوماً در واقعيت‌وجود ندارد. بلكه يك نمونه‌ي ناب است‌كه بر تأكيد‌ بر بعضي از ويژگي‌هاي يك پديده‌ي اجتماعي معين كه لزوماً در هيچ‌ جا در واقعيت وجود ندارد، ساخته شده است. و اين يك حالت مطلوب را نشان‌ مي‌دهد. نمونه‌ي‌آرماني‌مستلزم‌تشديد روش‌هاي نوعي رفتار است و با واقعيت هرگز مطابقت ندارد. به عنوان مثال، نمونه‌هايي كه مولير در نمايشنامه‌ي معروف‌ خود از يك خسيس ساخته است. اين يك نمونه‌ي آرماني است. نمونه‌ي آرماني را جامعه‌شناسان تنها به منظور استفاده در تحقيق ‌مي‌سازند با ساختن آن مي‌توانيم به گونه‌اي تجربي تعيين كنيم كه رفتار عيني تا چه اندازه‌اي به آن نمونه نزديك بوده و يا از چه جنبه‌هايي از آن دور افتاده است.

ويژگي‌هاي بوروكراسي وبر
بنا به عقيده‌ي ماكس وبر سازمان بوروكراسيِ ايده‌آل، سازماني است كه از پنج اصل اساسي زير برخوردار باشد.
اصل اول : رعايت تطابق اصل تخصص با تقسيم كار در استخدام كاركنان
چون سازمان‌هاي گسترده  و توسعه‌يافته به خاطر نيل به اهداف سازماني داراي نقش‌هاي متّعدد با شرح وظايف مختلف مي‌باشد و لازمه‌ي انجام كليه‌ي امور سازماني، داشتن تقسيم كار و همچنين شناختن نقش‌هاي سازماني، نوشتن شرح وظايف و شرايط احراز پست مي‌باشد، از اين رو بايد براي ايفاي نقش مربوطه و اجراي وظايف محوله داراي تخصص كافي و لازم باشد. بوروكراسي يك عقلانيت سنجيده داشت‌كه از تقسيم كار سيستماتيك ناشي مي‌شود.
اصل دوّم : ايجاد سلسله مراتب ادراي
به خاطر اين كه در سازمان‌هاي بوروكراسي اصل كنترل و نظارت بر روي كارهاي متخصصان به طور كامل انجام مي‌پذيرد و از طرفي مسئولين وظائف، نقش‌ها و اختيارات خود را بر اساس قوانين و مقرّرات وضع شده انجام مي‌دهند، هر عضو تحت مسئوليت و كنترل عضو ديگري قرار مي‌گيرد. و از اين رو در برقراري سلسله‌ي مراتب اداري هر عضو، نسبت به موارد زير مسئوليّت مستقيم خواهد داشت :
الف) در برابر مقام مافوق
ب) نسبت به تصميم و اقدام‌هاي خويش
ج) در مورد اعمال كاركنان زير دست خود.
اصل سوم : تدوين مجموعه‌هاي قوانين،‌ آيين‌نامه‌ها و مقرّرات سازماني
در سازمان بوروكراسي، كليه‌ي فعاليت‌هاي سازماني مي‌بايست بر اساس مجموعه‌اي از مقرّرات وقوانين كلّي و عمومي‌معين و مشخص گرديده و همگي از قوانين و مقرّرات حاصله پيروي كامل مي‌نمايند تا اين مقررات و آيين‌نامه‌هاي خاص بر پايه "مذهب اصالت عقل و منطق" سازماني تدوين گشته، اين مقرّرات و آيين‌نامه‌هاي سازماني مشخص‌كننده‌ي مسئوليت‌ها، وظائف، اختيارات و روابط كاركنان باشد و اعضاء سازمان مؤظفند كه كليه‌ي فعاليت‌هاي خود را بر پايه‌ي دستورات كتبي مرتب و منظم نموده و آنها را ملاك و معيار خود قرار دهند.
اصل چهارم : رعايت اصول و روابط رسمي در جريانات اداري
در سازمان بوروكراسي وحدت‌نظر بر آن است كه كليه‌ي وظائف محوله با بي‌طرفي كامل به صورت رسمي و غيرخصوصي، دور از محبّت يا بغض انجام مي‌گيرد. اصولاً در اين سيستم حريم بي‌طرفي از اصولي است كه تئوري بوروكراسي براي سازمان‌هاي جوامع بشري تجويز مي‌نمايد.
 اصل پنجم : استخدام‌كاركنان متخصص‌بنا براصل شايستگي، كارداني وصلاحيت‌فنّي
در سازمان بوروكراسي آن فردي كه داراي شايستگي، كارداني و صلاحيت فني بيشتري است، استحقاق استخدام در سازمان را دارد و مي‌بايستي از متقاضيانِ شغل مورد نظر براي استخدام، آزمايش‌هاي به عمل آيد و استخدام كاركنان با بكاربردن شيوه‌ي فوق برپايه‌ي عقل و منطق استوار باشد.

ويژگي‌هاي مثبت بوروكراسي وبر
1ـ الگوي بوروكراسي وبر، در درصدد زدون پارتي‌بازي از سازمان بود، علاوه بر اين الگوي بوروكراسي وبر در صدد اين بود كه فرآيند گزينش افراد را از حالت ذهني خارج نموده و به آن جنبه‌ي عيني ببخشد. به عبارت ديگر بوروكراسي با كاهش حمايت و به‌‌كارگيري اقربا و خويشاوندان و ديگر اشكال پارتي‌بازي بوسيله‌ي تصميم‌ ـ گيرندگان و جايگزيني معيار صلاحيت شغلي به جاي آن و گزينش يا انتخاب كاركنان را عينيت بخشيد.
2ـ ايده‌ي دادن امنيت شغلي به كاركنان از طريق دوره‌ي تصدي دائمي، اگر به روابط تاريخي مديريت و نيروي كار در ژاپن نگاهي اجمالي بيندازيم، ارزش دوره‌ي تصدي دائمي روشن‌تر مي‌گردد. البته انتقادهايي بر اين نيز وارد است كه در جاي خود بحث خواهد شد.
3ـ ممكن است قوانين و مقررات محدوديت‌هايي را روي آنچه شما مي‌توانيد انجام دهيد، اعمال نمايد. امّا قوانين و مقررات ابهام را كاهش داده و يكنواختي اعمال و كارها را افزايش مي‌دهد.
غايتاً سلسله‌ مراتب گر چه ممكن است سلسله مراتب عمودي ابزاري قلمداد شود كه فرار از مسئوليت ايجاد مي‌كند، ولي از ويژگي‌هاي مثبت آن نبايد غافل بود. سلسله مراتب عمودي و سلسله‌ي پاسخگويي به سؤالات زير است اين كه ما مسائل خود را به چه كسي ارجاع دهيم، چه كسي بايد تصميم اتخاذ كند؟ مدير مافوق از چه ميزان اختياري برخوردار است و بالاخره چه كسي مسئول تصميمات گرفته شده است؟
بوروكراسي‌ها بيشتر از حدّ مورد انتقاد قرار گرفته‌اند، در اين بخش انتقادات وارده به بوروكراسي‌ها را مورد بحث قرار مي‌دهيم.

انتقادهاي وارده بر بوروكراسي
البته خود ماكس وبر اولين منتقد بوروكراسي است. ولي براين باور بود كه اين ساختار اگر چه آدمي را در زنداني آهنين گرفتار مي‌سازد، ولي كارآيي را افزايش مي‌دهد و همچنين كنترل افراطي روي كاركنان اعمال مي‌كند و بوروكراسي‌ها نسبت به جامعه خيلي قدرتمند شده و تبديل به هدف مي‌شوند.
انديشمندان زيادي از جمله مرتون، سلزنيك، استاكر، پيتر بلا، تامسون، سايمون، اتزيوني و گولدنر، انتقاداتي در مورد بوروكراسي داشته‌اند كه در مورد آنها بحث خواهيم كرد.
مرتون
طبق نظريه‌ي‌مرتون، يك علّت‌اساسي شكست بوروكراسي اين بود كه اهداف تمايل به جانشين‌شدن سريع دارند. و وفاداري افراطي نسبت به قوانين و مقررات را در پي دارند، به نظر او قوانين كه براي تسهيل در تحقق اهداف وضع مي‌شوند، خود بيش از اهداف‌مورد تأكيد و توجه قرار مي‌گيرند. به نحوي كه جابجايي هدف صورت مي‌گيرد. و از اين دست دادن اثر بخشي سازماني را موجب مي‌شود و علاوه بر اين اعضاي سازمان سعي مي‌كنند قوانين رسمي و رويه‌هايي را به كار گيرند، كه غيرمناسب با موقعيت مي‌باشد و به تبع آن اعضاءِ كوركورانه تصميمات و اقدامات تكراري را كه از قبل اتّخاذ كرده‌اند را بدون توجه به اين كه شرايط تغيير كرده است را مكرّراً بكار مي‌گيرند. پس مي‌توان چنين گفت كه رسميّت بيش از حدّ بوروكراسي‌ها در خصوص واكنش نسبت به تغيير شرايط مشكلاتي را به وجود خواهد آورد.
سلزنيك
سلزنيك هم از جمله منتقدين بوروكراسي مي‌باشد كه پديده‌ي بهينه‌ي فرعي را در بوروكراسي‌ها كشف كرد. يعني تفويض اختيار و تخصّص‌گرايي كه باعث بوجودآمدن واحدهاي فرعي سازمان مي‌شود كه اهداف هر واحد فرعي نسبت به اهداف واحدهاي ديگر در اولويت قرار مي‌گيرند. ماحصل تعارض اهداف بين واحدهاي سازماني تقدم پيدا كردن واحدهاي فرعي به اهداف سازماني است و انتقاد ديگر سلزنيك مربوط به وجود ساختار غيررسمي و نقش گروه‌هاي غيررسمي مي‌باشدكه در نظريه‌ي بوروكراسي وبر ناديده گرفته شده است.
برنز و استاكر مشاهده كردند كه سازمان‌هاي بوروكراتيك در مقابل تغيير مقاومت مي‌كند و يك نوع انعطاف‌ناپذيري بوجود مي‌آيد كه اعضاي چنين سازماني‌هايي به طور دائم خودشان را توسط تغيير مورد تهديد مي‌ديدند. و نيز چنين سازمان‌هايي در نوآوري يا ايجاد ايدهاي نو، ضعيف است. البته تامسون هم در اين مورد با استاكر و برنز هم عقيده است كه در يك محيط اقتصادي رقابت‌آميز اگر سازمان بخواهد پويايي خود را حفظ كند، بايد توانايي انطباق با دگرگوني‌ را داشته باشد، در صورتي كه سازمان‌هاي بوروكراتيك نسبت به تغيير دروني يا بيروني پاسخ كمتري از خود نشان مي‌دهند.
پيتر بلا
نشان داد كه در سازمان‌هاي بوروكراتيك افراد مشخص كه چگونگي بازي با قوانين را مي‌شناختند به تدريج خيلي پرقدرت شدند. بنابراين قدرت گرايشي داشت به انتقال از رهبران ظاهري اين سازمان‌ها به افرادي كه چگونگي بازي با قوانين را مي‌دانند و آنها را انجام مي‌دهند و تمركز قدرت در دست محدودي افراد متمركز مي‌باشد. البته اين انتقاد جنبه‌ي ذهني دارد. (يعني متكي به اين است كه افراد تمركز قدرت را مطلوب مي‌دانند با نامطلوب).
تامسون
بوروكراسي بوسيله‌ي تامسون هم به باد انتقاد گرفته شده ولي ملاحظه كرد كه بوروكراسي رسميت خيلي زيادي را بوجود مي‌آورد و اين امر تزلزل در امر اختيار تصميم گيرندگان را به همراه خواهد داشت. تامسون چنين پديده‌اي را نوعي رفتار بيمار گونه‌ي ناشي از بوروكراسي ناميد. البته هزينه‌ي عمده‌اي كه بوروكراسي براي سازمان به همراه دارد از خود بيگانگي كاركنان است.
اتزيوني
به نظر اتزيوني،‌ وبر در مورد برقراري تمايز قاطع بين سه شيوه‌ي اقتدار، مبالغه كرده است.
1ـ اولاً انواع مختلط اقتدار را بوجود مي‌آورد.
2ـ سازمان ممكن است از ساخت بوروكراتيك به ساخت كاريزماتيك انتقال يابد و سپس مجدداً به ساخت بوروكراتيك برگردد. 
گولدنر
به گفته‌ي گولدنر غير مشخص‌بودن رفتار در بوروكراسي كه وبر بر آن بسيار تأكيد كرده است، متضمن رفتاري است كه خصوصيات منحصر به فرد افراد يا مسائل آنها را ناديده گرفته و آنها را مانند "موارد" مسائل يا چيزهايي در نظر مي‌گيرد. به عقيده‌ي گولدنر سخن گفتن از هدف‌هاي كارخانه يا بوروكراسي‌ها ديگر به طور كلّي درست نيست. بلكه بايد اهداف افراد مختلف يا هدف‌هاي نوعي قشرهاي گوناگون داخل‌ سازمان را مشخص كرد. اينجا لزوماً يكسان نيستند و در واقع ممكن است با هم در تعارض باشند.

مديريت‌گرايي چيست؟
در دهه‌هاي اخير شاهد ظهور رويكري جديد در مديريت دولتي بوده‌ايم. به عبارت ديگر رويكري جديد كه براي رويارويي با مشكلات و مسائل پيچيده‌ي عصر حاضر شكل گرفته است. اين رويكرد نوين را به نام‌هاي متفاوت ناميده‌اند. مديريت‌گرايي، مديريت دولتي نوين و دولت كارآفرين، همه اصطلاحاتي است كه از اين شيوه‌ي جديد خبر مي‌دهد.
اين رويكرد نوين مديريت دولتي، ويژگي‌هايي دارد كه آن را از اداره‌ي امور دولتي سنّتي متمايز مي‌سازد. در اين رويكرد، مسئوليت مديريت و نيل به اهداف مورد توجه بيشتري قرار مي‌گيرد؛ انعطاف‌پذيري و نرمش در ساختار مديريت رو به فزوني مي‌نهد. و مي‌توان گفت شكل دقيق سلسله مراتبي و بوروكراتيك اداره‌ي امور دولتي، كه در طي اكثر سال‌هاي قرن‌بيستم حالت مسلّط را داشت، در حال تبديل‌شدن به نوعي مديريت دولتي قابل انعطاف‌ و مبتني بر بازار است. و بايد توجه داشت كه اين تغيير و تبديل، يك تجديدنظر ساده يا يك تفسير جزئي در شيوه‌ي مديريت نيست. بلكه تغييري همه جانبه در نقش مديريت جامعه و رابطه‌ي بين دولت و شهروندان است.
در اثر اين‌رويكرد ارزيابي‌وسنجش عملكردها بادقّت همراه‌مي‌شود و اقتصاد،كارآيي و اثربخشي به واژه‌هاي آشناي اين رويكرد تبديل مي‌شود.
حال دليل تمايل بخشي دولتي به استفاده از رفتارهاي جديد را مي‌توان از زواياي مختلفي مورد بحث‌قرار داد. قابليت‌هاي متحيّركننده‌ي فناوري اطلاعات، افزايش تقاضاي شهروندان بمنظور ارائه‌ي‌خدمات سريع‌تر و كارآتر، افزايش‌فشارهاي سياسي، و همچنين موفقيت كه تجارت الكترونيك در بخش خصوصي به همراه داشته است، دولت‌ها را به سوي استفاده از فناوري‌هاي اطلاعات و ارتباطات در راستاي ارائه‌ي خدمات عمومي كشانده است. اصطلاح  دولت الكترونيك كه به تازگي در ادبيات مديريت به چشم مي‌خورد، حاصل بكارگيري فناوري اطلاعات و ارتباطات جهت ارائه‌ي خدمات به بخش عمومي است. لولينگ (Luling ,2001) دولت الكترونيكي را به معناي استفاده‌ي دولت از شبكه‌ي گسترده‌ي جهاني يا الكترونيكي شهروندان با سازمان‌هاي مختلف در سطوح مختلف دولت به كار برده است.
همانطوري كه از تعريف فوق بر مي‌آيد، دولت الكترونيك صرفاً به بخش اجرايي محدود نمي‌شود،‌ بلكه گستره‌ي آن شاخه‌هاي قانونگذاري و قضايي و همچنين سطوح مختلف آن از سطح مركزي تا سطح محلّي را نيز در بر مي‌گيرد. ابتكار عمل دولت الكترونيك در آن است كه كارگزاران بخش عمومي را قادر مي‌سازد تا از طريق فناوري اطلاعات به ويژه اينترنت، خدمات و اطلاعات عمومي را در تمام ايّام هفته و در هر ساعتي كه شهروندان تقاضا كنند به آنها ارائه نمايند و نقش مؤثرتري در راستاي توانمندسازي شهروندان ايفا كنند.
كاهش شكاف ميان مديريت دولتي و شهروندان باعث بهبود تعامل ميان بخش دولتي و جامعه‌و ارائه‌ي خدمات و‌اطلاعات به صورت الكترونيكي براساس كاركردهاي
 آن به سه صورت تأمين مي‌گردد كه عبارتند از : اطلاعات، ارتباطات و تراكنش.
همچنين مي‌توان ميان زمينه‌هاي كاربردي انواع خدمات الكترونيك نيز تمايز قائل شد و آنها را در سه زمينه به صورت زير خلاصه كرد:
1ـ زندگي روزانه         2ـ مديريت از راه دور           3ـ مشاركت سياسي

مزاياي دولت الكترونيك
ـ تسهيل ارائه‌ي خدمات به شهروندان
ـ حذف برخي از سطوح مديريتي
ـ تسهيل أخذ اطلاعات و خدمات از دولت مركزي بوسيله‌ي شهروندان، شركت‌ها و ساير سطوح دولت.
ـ ساده‌سازي فرآيندهاي سازماني وكاهش هزينه‌ها از طريق يكپارچه‌كردن سيستم‌ها و حذف سيستم‌هاي زائد و تكراري.
ـ تسهيل عمليات دولت به منظور تضمين پاسخ به نيازهاي شهروندان.

فرضيات مربوط به بازسازي سازمان‌هاي بوروكراتيك
كنكاش بوروكراسي وبر، دو فرضيه‌ي رايج اصلي را در ارتباط با دولت الكترونيك و بوروكراسي نتيجه مي‌دهد.
اولين نظريه‌اي كه پيدا شد، IT (تكنولوژي اطلاعات) مي‌باشد كه مي‌تواند و بايد استفاده شود. به عنوان يك وسيله‌اي براي بازسازي ضعف‌هاي سازمان‌هاي بوروكراتيك مدرن. طبق اين نگرش، IT مي‌تواند يك محرّك و قدرت‌دهنده‌ي تغيير و بازسازي باشد و منجر به طبيعت چالشي شود و دولت‌ها مي‌توانند باز مهندسي شوند و نوآفريني ايجاد كنند. از طريق IT و خدمت‌كردن بهتر به جامعه و شهروندان.
اين نگرش بيان مي‌كند كه ويژگي‌هاي كليدي بوروكراسي وبر، مانند سلسله مراتبي،‌ تقسيم كار و قوانين سخت به يك موقعيت در سازمان‌هاي بوروكراتيك كه فرآيندها سخت (غيرقابل انعطاف) هستند، منجر شده است و اطلاعات بيان شده به طور مناسب تقسيم نشده است. و اين منجر شده كه بوروكراسي‌هاي دولتي، غيرقابل انعطاف و غيرپاسخگو به نيازهاي شهروندان باشند.
اين نظريه حمايت مي‌كند كه IT مي‌تواند بهبود كند، جمع‌آوري سريعتر اطلاعات و نيز تقسيم آنها درون بوروكراسي دولتي را بهبود كند و بنابراين IT مي‌تواند دولت را قابل انعطاف و پاسخگو و كارا سازد.
آلن‌ ات‌ال : پيشنهاد مي‌‌كندكه دولت الكترونيك مي‌تواند اجازه دهد كه ساختارهاي سلسله مراتبي مديريت دولتي به ساختارهايي براي پاسخگويي مشتريان تغيير يابد.
فونتن هم مي‌نويسند كه تكنولوژي اطلاعات در تلفيق با طراحي‌ مجدد فرآيندهاي سازماني جاري تحوّل خدمات دولتي براي اعضاء را در عموم مردم سرعت داده است.
اوكوت‌اوما : فرض‌مي‌كند دولت الكترونيك يك فرصت براي دولت‌ها ارائه‌ مي‌كند‌ تا خودشان را بازآفريني كنند و به شهروندان  نزديك شوند. و با شراكت در روابط متنوع، تمرين، مهارت، متقاعدساختن و وابستگي متقابل توسعه‌ي ملي را پيش برند.
فرضيه‌ي‌دوم اين است‌كه ناكامي دولت الكترونيك به عنوان يك پيامد بوروكراسي توجيه مي‌شود. اين فرضيه كه تا حدّي هم متناقض مي‌باشد، مطرح مي‌كند كه ابتكارات دولت الكترونيك به اين سبب شكست مي‌خورد كه در ساختارهاي سازمان‌هاي دولتي بوروكراسي وجود دارد و اين ناكامي‌ها به علّت طبيعت بالقوه بوروكراتيك سازمان‌هاي دولتي مي‌باشد. اين نگرش در توانايي IT در حل‌كردن مشكلات بوروكراسي شكّاك است. در ضمن‌ اين نگرش توجيه مي‌كند در گذشته و حال شكست‌هاي دولت الكترونيك را به عنوان نتيجه‌اي از وجود ساختارهاي بوروكراتيك، و مطابق اين نگرش بازسازي بوروكراتيك ممكن است ضروري باشد. قبل از اين كه ابتكارات دولت الكترونيك بتواند موفق شود.
وان ورت : بيان مي‌كند كه موفقيت تلاش‌هاي دولت الكترونيك به طور بالقوه چالشي است. زيرا بوروكرات‌ها مي‌خواهند اطلاعات را ذخيره كنند و با بخش‌هاي ديگر همكاري نمي‌كنند و مي‌خواهند سازمان‌ آنها به صورت اسطوره‌اي بدرخشد.
لازر : بخش‌هاي دولتي و خصوصي را مقايسه مي‌كند. سستي بوروكراتيك، احتمالاً يك مانع بزرگ در وفق‌دادن نوآوري‌هاي موفقيت‌آميز در بخش خصوصي نسبت به دولتي است.
ماري : مي‌نويسد فرآيند انجام خدمات عمومي پيوسته نسبت به IT واضح‌تر مي‌شود و آن تغييرات اساسي در ساختارهاي قديمي بخش عمومي و اعمال و روابط بين دولت و شهروندانش را تقاضا مي‌كند و طبق آخرين توضيح‌ها نظارت ضعيف نمي‌تواند توسط محورهاي الكترونيك به كار گرفته شود. كامپيوترها و اينترنت ارزيابي مي‌كنند كه بوروكراسي‌ حامي شناور رشد و يا مؤسسات عمومي مؤثر به فساد بر نخواهند گشت. نخبگان سياسي و بوروكراسي‌هاي ريشه‌دار ممكن است مقاومت كنند،‌ مخصوصاً در جايي كه مشاغل دولتي حاشيه سود بالايي دارند. مطالعات موردي چندي كه درباره‌ي فرضيه‌هاي گفته شده توسط بانك جهاني انجام شده‌اند و برنامه‌ي توسعه‌ي ملل متحد را ارائه مي‌شوند.
بخش تشكيلاتي دفاعي آمريكا شامل يك مجموعه از وب‌سايت‌ها به منظور عقلاني‌كردن فرآيند تداركات‌آن تشكيلات مي‌باشد. همين سيستم تداركات الكترونيكي از طريق دولت شيلي به منظور مبادلات بيشتر مالي و همچنين شفافيّت و افزايش تعامل و همكاري بين‌مؤسسات و نمايندگي‌هاي آن پايه‌گذاري شده‌است و اين سيستم به شدّت فرصت و مجال رخنه‌ي فساد در بوروكراسي را كاهش مي‌دهد. از طريق يك وب‌سايت مشتريان مجاز مي‌شوند تا اين كه مشخصات خود را از طريق بين‌المللي بايگاني كنند و سيستم الكترونيكي در خصوص گلايه‌ها و شكايات  به وجود مي‌آيد و مشتريان مي‌توانند از طريق مسيرهاي فرعي گزارش‌هاي شكايات‌ خود را زودتر ارائه دهند. سيستم‌هاي گسترده‌ي كامپيوتري در بخشي از هندوستان فساد و هزينه‌هاي حكومتي را كاهش مي‌دهد و در اين كشور سيستم‌هاي ثبت كامپيوتري اداري كارآيي و شفافيّت را ارتقاء مي‌دهد.
 

 گرد آوری : خانم ایمانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:7  توسط فرزاد نجاتی   | 

سبکهاي رهبري و مديريت

 

     با وجود اينکه مديريت در رهبري فرآيند مشابهي است که بطور کلي در هر ارگان و سازمان و گروهي راهبرد مشابهي دارد ،اما از لحاظ برخي ويژگيهاي تفاوتهايي بين انواع مديريت مي توان مشاهده  کرد . روشن است با وجود اينکه همه مديران امر رهبري و هدايت  گروهي بزرگ يا کوچک  را براي رسيدن  به اهدافي  معين دارند ، اين روند  را با شيوه هاي مختلفي ممکن  است پيش ببرند که هريک  از اين شيوه ها به عنوان يک سبک مديريتي خاص طبقه بندي مي شوند.

 

رهبري فرهمند

     فرهمندي فرآيندي است که در طي آن رهبران از راه برانگيختن عواطف بر پیروانشان اثر مي گذارند  وبه اين ترتيب آنها  را با خود همسو مي کنند  . رهبران  فرهمند پيروان خود را ازراه احساسات به حرکت  وامي دارند و ايشان را با اطلاعات  جزئي سر در گم نمي کنند . اين رهبران پر جذبه معمولا يک  ديدگاه افراطي از جهاني جديد ارائه مي کردند تا پيروان خود را از بحرانها رها کنند و به عقيده پيروانشان داراي استعداهاي دروني فوق العاده  هستند ، به آنها اعتماد مي کنند و به  ندرت در سازمانهاي تجاري جهاني يافت مي شدند . اما از جهت ديگر همزمان با جدي تر شدن رقابتهاي جهاني و لرزان بودن اقتصاد بين المللي  ، سطح  اعتماد در سازمانها و ملل  مختلف نوسان پيدا کرد و رهبري فرهمند به تدريج  بيشتر مورد توجه نهادها و حکومتهاي جهان قرار گرفت . رهبران فرهمند انتظاراتشان از پيروان ، زياد ولي در عين حال واقع بينانه است. آنها با رفتار خويش الگويا نمونه ای ايجاد مي کنند که مورد تقليد پيروانشان قرار گيرد .

 

رهبر تحول گرا

     برخلاف رهبري فرهمند که بر نقش فردي رهبران تأکيد مي کند ، در رهبري تحول گرا تاکيد بر فرآيند ايجاد و تقويت تعهد و سر سپردگي پيروان به اهداف سازمان و تقويت آنان در رسيدن به اين اهداف است . براي رهبران تحول گرا جاذبه شخصي لازم است ولي کافي نيست . به علاوه يک رهبر تحول گرا داراي شرايط زير است :

-       به اهداف طولاني مدت توجه دارد .

-   پيروان را به تعقيب يک بينش تشويق مي کند و بجاي آن که با سيستم موجود کار کند ، با تغيير و دگرگوني سيستم  سازماني به پيشبرد بينش موردنظر مي پردازد .

-       به پيروان کمک مي کند تا مسئوليت بيشتري براي پيشرفتشان بپذيرند.

-   در زمان مناسب يک برنامه   رهبري موفق را توسعه مي دهد  ، لذا فعاليتهاي تحول گرا بجای آنکه در افراد بخصوص ادامه پيدا کنند ، در سيستم  سازماني ادامه مي يابند.

     بطور خلاصه رهبران تحول گرا بر تقويت پيروان و پي گيري تغييرات سازماني و رسمي سيستمها ، فرآيندها و ارزش هاي جديد تأکيد مي کنند  و در حقيقت کساني که دنيا را تکان مي دهند رهبران و مديران تحول گرا هستند . اين دسته از مديران آزادي عمل بيشتري در کارشان دارند زير دستان را به تحرک وا مي دارند و براي نيل به اهداف به آنها الهام مي بخشند و‌آنان را درباره اينکه هدف چگونه مي تواند قابل دستيابي باشد تحريک  مي نمايند . آنها رابطه  با زير دستان را حفظ وآزادنه  اطلاعات را با آنها تقسيم  مي کنند مطالعات انجام  گرفته  در مورد مديران اجرايي مؤسسات بازرگاني ،افسران ارشد ارتش ، مديران  ارشد دولتي و...نشان داده که مديران تحول گرا در شغل خود بسيار کا رآمد توصیف شده اند .

 

رهبران و مديران انتخابي وانتصابي

     رهبران انتصابي از طرف يک منبع خارجي مثل مدير ارشد به گروه  تحميل مي گردند و رهبران انتخابي توسط اعضاء گروه انتخاب مي شوند . رهبري انتصابي متضمن رفتار رهبراني است که براي هدايت فعاليت زير دستان اختيار دارند و اين قدرت را دارند که اگر زير دستان وظايف خود را انجام ندادند  و يا به خط مشيهاي سازماني وفاداري  نماندند آنها را تنبيه نمايند. رهبران انتخابي مشارکت و روابط بيشتري با اعضاء گروه خود دارند مديران انتصابي زماني مي توانند کارآيي بالاتري داشته باشند که همچون  رهبران انتخابي عمل کنند .

 

رهبران آزاد منش و رهبران مستبد

     رهبران آزادمنش به سبب ويژگيهاي که دارند در مقابل رهبران مستبد قرار مي گيرند . در سبک رهبري  آزاد منش رأي و نظرات اعضاء گروه مورد توجه قرار مي گيرد و هر چند تصميم گيري نهايي ممکن است با مديريت گروه  باشد ، اما هر يک ازنظرات گروه شنيده مي شود ، ارج  گذاره  مي شود وطبقه  بندي  مي شود تا بهترين رأي و تصميم اتخازگردد. اين رهبران و بطورکلي اين سبک  مديريتي با توجه به اهداف مورد نظر در گروه  از طرف اعضاء پذيرش بيشتري دارد و در صورتي که مدير يا رهبر به خوبي از عهده  اجراي اين سبک بر بيايد و در کنار آن از اقتدار مناسب و قدرت مديريتي  برخوردار باشد  برنامه هاي خوبي را به اجرا خواهند گذاشت .

     سبک رهبري مستبد عمدتأ بر اساس نظرات  مديريت و تصميات او اداره مي گردد و کمتر از گروه آزاد منش به شرايط و خواسته هاي گروه  توجه مي شود . اين سبک از رهبري هر چند در رسيدن  به  اهداف مشخص و موردنظر مديريتي موفق  باشد ، اما رضايت کمتري از طرف اعضاء را جلب خود مي کند .

گرد آوری    :  خانم احمدی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 10:3  توسط فرزاد نجاتی   | 

اصول مدیریت

 

مقدمه

ظهورسازمانهای اجتماعی وگسترش روزافزون انها یکی از خصیصه های بارز تمدن بشری است . وبه این ترتیب وبا توجه به عوامل گوناگون مکانی و زمانی و ویژگیها و نیازهای خاص هر جامعه هر روز بر تکامل و توسعه این سازمانها افزوده می شود .بدیهی است هر سازمان اجتماعی برای نیل به اهدافی طراحی شده و با توجه به ساختارش نیازمند نوعی مدیریت است . یکی از پیامدهای مهم در هم ریخته شدن نظام ارزشی غرب حاکم شدن مکتب اصالت نفع بر روند فعالیتهای اقتصادی و تولید است .معتقدین به این مکتب یک عمل را تا انجا درست قلمداد میکند. که برای فرد یا افرادی بیشترین خوشی و اسایش را به بوجود اورد به بیان دیگر ملاک درستی یک عمل نتایج ان است نه شیوه انجام ان عمل.

تعریف مدیریت

مدیریت فرایند به کارگیری مؤثرو کارآمد منابع مادی وانسانی در برنامه ریزی سازماندهی بسیج منابع وامکانات هدایت و کنترل است که برای دستیابی به اهداف سازمانی و بر اساس نظام ارزشی مورد قبول صورت می گیرد.

واقعا باید گفت ؛که در ابتدا انسانها درباره مدیریت چقدر میدانند؟دانش مدیریت تا چه حد علمی است و آیا مدیریت علم است یا هنر؟ بخشی از مدیریت را میتوان از طریق مدریت آموزش فرا گرفت و بخشی دیگررا ضمن کار باید آموخت در واقع بخشی را که با آموزش فرا گرفته می شود علم مدیریت است . و بخشی را که موجب به کار بستن اندوختها در شرایط گوناگون می شود هنر مدیریت می نامند. «به عبارتی دیگر سخن علم دانستن است و هنر توانستن

 

نظریه نقشهای مدیریتی

جدیدترین نظریه مدیریت نظریه نقشهای مدیری است اساس این نظریه این است که آنچه را مدیر انجام میدهد باید ملاحظه نمود و بر پایه چنین ملاحظاتی فعالیتها یا نقشهای مدیری را معین کرد . آدیزس (adizes ) با مطالعه مدیریت برای اداره موثرهر سازمان چهارنقش « مدیر تولید ـ اجرای ـ ابداعی و ترکیبی » را لازم میداند هر یک از این نقشهای مدیری با یکی از خرده سیستم و یک سیستم اجتماعی ارتباط دارد . زیرا هر نوع سازمانی خواه بازرگانی،صنعتی یا اداری یک سیستم اجتماعی است و بیشتر خرده سیستم های اجتماعی مرکب از خرده سیستم های به هم پیوسته زیادی هستند . که شامل خرده سیستم های انسانی ، اجتماعی ، اداری ، ساختاری ، اطلاعاتی ، تصمیم گیری و تکنولوژی اقتصادی است . ادریزس این چنین استدلال می کند که به طور کامل هر چهار نقش را ایفا کنند و هیچ گونه سبک مدیری غلط نداشته باشند اندکند زیرا چنین مدیری باید تکنسینی عالی ، رئیس ،مبتکر و نیز ترکیب کننده باشد. هر مدیری با توجه به نوع کار سطح سازمان و شرایط محیطی به درجاتی از مهارتها ی مدیری نیاز دارد . مدیریت به شکل یک هرم است که در پایین ان عالی ،در وسط میانی ، در بالا عملیاتی ؛مدیران عملیاتی ،این مدیران سرشان بسیارشلوغ است و مراجعه مکرر افراد موجب انقطاع کارشان می شود . و اغلب مجبورند برای نظارت در رفت وامد باشند و برای پرسنل خود ماموریتهای کاری خاص تعیین کنند وبا برنامه عملیاتی تفصیلی کوتاه مدت طرح ریزی کنند.
مدیران میانی؛ انها به طور مستقیم به مدیریت رده بالا گزارش میدهند کارشان مدیریت بر سرپرستا ن است و نقش حلقه واسطی را میان مدیریت عالی و مدیران عملیاتی به عهده دارند بیشتر وقتها به تحلیل دادهها ،اماده کردن اطلاعات برای تصمیم گیری تبدیل تصمیمهای مدیریت عالی به پروژههای معیین برای سرپرستان و جهت دادن به نتایج کار مدیران عملیاتی است . مدیریت عالی ؛ مدیری که در نقشهای عملیاتی و میانی موفق بوده و عملکرد کلی واحدهای عمده را ارزیابی می کنند و درباره موضوعات و مسائل کلی با مدیران سطح پایین به تبادل نظر می نشینند و بیشتر وقتشان را با همکاران یا افراد خارج از سازمان واندک زمانی را با افراد زیردست می گذرانند .

هرمدیری باید خلاقیت داشته باشد خلاقیت یعنی به کارگیری توانایهای ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید تداوم حیات سازمانها به باسازی انها بستگی دارد؛ باسازی سازمانها از طریق هماهنگ کردن اهداف یاـ وضعیت روز و اصلاح و بهبود روشهای حصول این اهداف انجام می شود .

ماکسیم گورکی می گوید :اگر کار تفریح باشد زندگی لذتبخش است و اگر وظیفه باشد زندگی بردگی است

خلاقیت مدیران

هر مدیری باید خلاقیت داشته باشد خلاقیت یعنی به کارگیری توانای های ذهنی برای ایجاد یک فکر یا مفهوم جدید . تداوم حیات سازمان ها به باسازی آنها بستگی دارد باسازی سازمان ها از طریق هماهنگ کردن اهداف با وضعیت روز و اصلاح و بهبود روش های حصول این اهداف انجام می شود

چه کسی خلاقیت و نوآوری می کند ؟

هر انسان مدیر یا غیرمدیری از استعداد خلاقیت برخوردار است بنابرین نباید خلاقیت فقط در انحصار مدیران خاصی باشد زیراآنچه که محکمتر از وجود استعداد خلاقیت است جلوگیری از عوامل بازدارنده ظهور آن است که در صورت آزاد سازی ذهن از پیش فرض ها و الگو های زنجیرهای ذهنی در مدت کوتاهی توان خلاقیت و به کارگیری فکر های نو در عمل را می توان دو برابر افزایش داد.

 

مدیریت موفق و مؤثر

مدیریت موفق و مؤثر عبارت است ؛ از کسب اهداف سازمانی یا چیزی بیش از آن . « ویلیام جمیز» با تحقیقی که درباره انگیزش انجام داد ، به این نتیجه رسید که کارکنان ساعتی ، تقریباً با میزان کاری در حدود20الی 30 درصد توانایی یشان می توانستند شغل خود را حفظ کنند و اخراج نشوند؛ این تحقیق همچنین نشان داد که اگر کارکنان، انگیزش بیشتری داشته باشند تفریباً با 80 الی 90 درصد توانای خود، کارمی کنند . مدیری که بتواند حداقل کار مورد قبول را با استفاده از امکانات مدیری مانند : توبیخ ، کسر حقوق و .... فراهم سازد ؛ مدیر موفق نامیده می شود ولی مدیر مؤثر کسی است که بتواند 80الی 90درصد توانای های افراد را به کار گیرد

چگونه می توان مدیرموفق ومؤثری بود ؟

برای موفق و مؤثر بودن ، توانای های ذاتی و اکتسابی معینی لازم است . مدیر مؤثر نیاز به توانای های فنی ، انسانی ادراکی ، طراحی و حل مسائل دارد . یک مدیر موفق ، نگرش و انگیزه های معینی دارد. پاداش های سازمانی (اضافه حقوق ، ارتقاء و ...) و جو سازمانی بر انگیزه و انگیزش وی اثر دارد . یکی دیگر از موفقیت ، رویدادهای پیش بینی نشده وامدادهای غیبی است ؛ زیرا همیشه توانای های افراد نیست که برای ایشان موفقیت می اورد . بررسی میزان موفقیت و مؤثر بودن هر مدیر بر اساس دیدگاه و معیارهای سازمانی صورت می گیرد .
برنامه ریزی

هنگامی که آدمی در مسیر رشد عقلانی خود به ضرورت برنامه ریزی در زندگی خویش پی برد، آن را در نظام های اجتماعی به عنوان ابزاری در خدمت مدیریت و رهبری ، مورد توجه قرار داد و امروز می بینیم که ساختار وجودی سازمان ها پیچیده گشته اند ، که بدون برنامه ریزی های دقیق نمی توانند به حیات خود تداوم بخشند.

 

تعریف برنامه ریزی

برای دست یافتن به هدف مورد نظر ، باید قبل از تلاش فیزیکی یا اقدام به انجام کار، تلاش ذهنی یا برنامه ریزی کافی صورت بگیرد.« برنامه ریزی شالودۀ مدیریت را تشکیل می دهد ».
فلسفۀ و ضرورت برنامه ریزی

فلسفۀبرنامه ریزی به عنوان یک نگرش و راه زندگی که متضمن تعهد به عمل بر مبنای اندیشه ، تفکر و عزم راسخ به برنامه ریزی منظم و مداوم می باشد ، بخش انفلاک ناپذیر مدیریت است؛ فرد و سازمان برای رسیدن به اهداف خویش نیاز به برنامه ریزی دارند ، بنابراین ضرورت برنامه ریزی ، برای رسیدن به جز ئیترین اهداف یک واقعیت انکار ناپذیر است . نیاز به برنامه ریزی از این واقعیت نشأت گرفته است .« همۀ نهادها در محیطی متحول فعالیت می کنند».
سازماندهی

انسان ذاتاً کنجکاو است با حواس پنجگانۀ خود به جستجو در دنیای اطرافش پرذاخته تلاش می کند تا مشاهداتش را در قالب های منسجم نظم بخشد . انسان امروزی نه تنها نیمی از روزش را به همکاری در تلاش های گروهی می گذراند بلکه نیم دیگر را به تماشای تلویزیون ، خواندن روزنامه و کتاب یا به مجامع عمومی برای سرگرمی سپری می کنند که همگی حاصل تلاش گروهی انسانها در واحدهای سازمانی است . نظریه پردازان سازمان از حوزه های گوناگون نظیر : مدیریت ، روانشناسی ، جامعه شناسی ، علوم سیاسی، اقتصاد، مردم شناسی، مهندسی ، مدیریت بیمارستانی و ... پدید آمده اند و هر یک چیزی براین موضوع افزوده اند .

 

 

 

تعریف سازماندهی

سازماندهی ، فرایندی است که طی آن تقسیم کار میان افراد وگروه های کاری و هماهنگی میان آنان ، به منظور کسب اهداف صورت می گیرد .

انواع مختلف سازماندهی

روش های بسیار متفاوتی برای دسته بندی سازمان ها هست ؛ سازمان رسمی و سازمان غیر رسمی

سازمان رسمی وغیر رسمی :سازمان رسمی را مسؤلین به طور قانونی بنیانگذاری و تصویب می کنند و در آن تعداد مشاغل ، حدود وظایف و اختیارات و چگونگی انجام آن مشخص می شود . ساختارهای رسمی در واقع تخیلی هستند زیرا سازمان آن گونه که پیش بینی عمل نمی کند ؛ اما سازمان های غیررسمی بیانگر حالت واقعی است، یعنی چگونگی عمل سازمان را به طور واقعی نشان می دهد . بعد از انکه ساختار رسمی ایجاد می شود ، سازمان غیر به طور طبعیی در چارچوب آن پدیدار میگردد؛ سازمان غیر رسمی حاصل تعامل اجتماعی مداوم است و ساختار رسمی تعدیل ، تحکیم یا گسترش می دهد .

تعریف سازمان رسمی

در سازمان رسمی ، مدیر روابط سازمانی را به طور مکتوب و به کمک نمودار با دقت هر چه بیشتر برای کارکنان تشریح می کند . تغیرات بعدی در صورت لزوم می تواند به طور رسمی یا غیر رسمی انجام شود .

تعریف سازمان غیر رسمی

دراین سازمان ، مدیر روابط سازمانی را به طور شفاهی برای کارکنان توضیح می دهد و این روابط را بر حسب نیاز تغییر می دهد .

برنامه ریزی فرایندی است که به موجب آن شما آینده خود را دائماً می سازید « روجرفریتز»

انگيزش در مديريت

زماني كه كارمندي با سطح عملكرد بالا به مقام مديريت ترفيع مي‌يابد، برخي اوقات تنها يك تفكر سطحي صرف اين مي‌شود كه مدير جديد چگونه مي‌تواند به طور موثر در زير دستانش انگيزش ايجاد كند.

زماني كه كارمندي با سطح عملكرد بالا به مقام مديريت ترفيع مي‌يابد، برخي اوقات تنها يك تفكر سطحي صرف اين مي‌شود كه مدير جديد چگونه مي‌تواند به طور موثر در زير دستانش انگيزش ايجاد كند.

ممكن است چنين به نظر برسد كه توانايي براي انگيختن افراد استعداد ذاتي باشد كه ممكن است فردي آن را دارا باشد و يا نباشد، اما اين توانايي را مي‌توان از طريق اصلي كه ((مديريت انگيزش)) ناميده مي‌شود، مورد بررسي قرار داده و اكتساب كرد.

مديريت انگيزش بر روي سه شرط اعتماد به نفس، اطمينان و رضايت تمركز دارد.

غفلت از توسعه و گسترش اين مهارت براي مديران هزينه بالايي دارد. زماني كه كاركناني با سطح عملكرد بالا مشكلات انگيزشي حل نشده‌اي داشته باشند، امكان دارد سطح عملكرد آنها پايين آمده و يا كار خود را به منظور اكتساب كار ديگري رها سازند.

از سويي اگر در كاركناني كه سطح عملكرد پاييني دارند، به منظور ارتقاي سطح عملكردشان انگيزش ايجاد نگردد، نتايج را پايين كشانده و باعث كاهش بهره‌وري در ميان ديگر اعضاي تيمشان خواهند شد. بدتر اينكه آنها بندرت كار خود را رها مي‌سازند، چرا كه جايي براي رفتن ندارند. مساله عمده اين است كه وقتي كه كاركنان مشكلات انگيزشي داشته باشند، مديران هزينه‌هاي سنگيني را متحمل مي‌شوند.

 

 

مديريت انگيزش

نكته اصلي در مديريت انگيزش اين است كه بدانيم كاركنان به وسيله چيزي انگيخته مي‌شوند كه تحقق آن را باور دارند و اين تحقق نه به وسيله وعده و وعيد مديران، بلكه به وسيله درجريان آوردن سه شرط لازم براي انگيزش يعني اعتماد به نفس، اطمينان و رضايت به وسيله ايجاد محيطي كه در آن سه شرط تقويت مي‌شوند، مديران مي‌توانند در كاركنان خود انگيزش ايجاد كنند.

اعتماد به نفس

زماني كه كاركنان بر اين جمله باور دارند كه ((من نمي‌توانم اين كار را انجام دهم))، آنها ميل دارند كه از كار خود دست بكشند و يا حداكثر اينكه آن كار را با دو دلي انجام مي‌دهند. فقدان اعتماد به نفس يك مشكل درون گستر انگيزشي است. آن زماني رخ مي‌دهد كه انتظارات از سطح عملكرد غيرواقعي بوده، حجم كار به طور غيرممكن زياد باشد و آموزش تا اندازه نيازهاي كاركنان تنزل پيدا كرده و در آن سطح حفظ شود.به علت واقع بين نبودن مديران نسبت به اهميت اين مساله، كاركنان نسبت به گفتن اينكه ((آنها نمي‌توانند كارشان را انجام دهند)) ترس دارند. بسياري از كاركنان مي‌ترسند كه اگر چنين بگويند، مدير، آن كار را به شخص ديگري تفويض كرده و آنها كار خود را از دست بدهند، لذا كاركنان تظاهر مي‌كنند كه همه چيز خوب پيش مي‌رود. در نتيجه به مشكل اعتماد به نفس آنها توجهي نمي‌شود. در اين ميان فرهنگ سازماني نيز شريك جرم است كه به كاركنان اجازه نمي‌دهد تا آزادانه در باره مشكل اعتماد به نفس صحبت كنند.زماني كه كارمندي مي‌گويد كه مي‌تواند كاري را انجام دهد، يك مدير خوب قادر به تشخيص اين مساله هست كه آيا واقعاً كارمند مي‌تواند آن كار را انجام دهد يا خير. براي مثال اگر كارمندي نسبت به واگذاري كاري به وي با اين جمله عكس‌العمل نشان دهد كه: ((اگر همه چيز خوب پيش برود، گمان مي‌كنم كه احتمالاً از عهده كار برآيم)). روشن است كه اين كارمند مشكل اعتماد به نفس دارد. همچنين اگر كارمندي نسبت به واگذاري كاري به وي نظر خود را بيان نكرد، مديريت مي‌تواند به روش‌هاي دوستانه برنامه‌ريزي را به منظور انجام دستورالعمل‌ها جويا شود.

نكته مهم ديگر اين كه، مديران مي‌توانند به وسيله واگذاري كارها به كاركنان كه ذاتاً كاري را خوب انجام داده و از انجام آن لذت مي‌برند، انگيزش را بهبود بخشند. وقتي كاركنان به طور ذاتي مي‌توانند كارشان را خوب انجام بدهند، همه آنها مي‌دانند كه از عهده كار برمي‌آيند، در نتيجه مشكل اعتماد به نفس وجود نخواهد داشت.

اطمينان

زماني كه كاركنان بر اين باور باشند كه پاداش‌ها ودريافت‌هاي آنان با عملكرد آنها متناسب نيست، آنها با يك مانع انگيزشي مواجهند. زماني كه كارمندي مي‌گويد: ((من به آنچه كه شايسته عملكرد من است نخواهم رسيد))، وي مشكل اطمينان دارد.براي مديران شناخت مشكل اطمينان آسان است، چرا كه خود كاركنان آن را بيان مي‌‌كنند. با اين وجود دو مشكل وجود دارد كه مديران با آن مواجهند، اول اينكه مشكل اطمينان بسرعت قابل رفع نيست و زمان مي‌برد تا اطمينان ايجاد شود. دوم اينكه ارائه چيزي كه شايسته عملكرد كاركنان است برخي اوقات تبعات نامساعدي را در پي دارد.ارائه پاداش به كاركناني كه داراي سطح عملكرد بالايي هستند ممكن است آسان باشد، ولي دريغ كردن پاداش از كاركناني كه ضعيف عمل مي‌كنند برخي اوقات ناراحت كننده است. بخصوص زماني كه اين افراد، افرادي آشوب برانگيز و يا برعكس كاركناني وفادار، فداكار و سخت كوش باشند.ارائه چيزي كه درخور عملكرد كاركنان باشد، مهم است. براي انجام اين كار برخي مديران به كاركناني كه ضعيف عمل مي‌كنند و به همكاران آنها پيامي مي‌دهند مانند والديني كه به دو بچه خود پيام مي‌دهند كه اگر اتاق مشتركشان را مرتب سازند به آنها جايزه خواهند داد. سپس به هر دوي آنها جايزه مي‌دهند، در صورتي كه يكي از آنها اتاق را مرتب ساخته است. اين كار به هر دو بچه مي‌آموزد كه آنها براي به دست آوردن چيزي كه مي‌خواهند مجبور نيستند كاري را انجام دهند. متاسفانه بسياري از كاركنان اين آموزه را ياد گرفته‌اند و اين علت اصلي مسايل انگيزشي و عملكردي د رمحيط كار است.

اشتباه ديگري كه مديران مرتكب مي‌شوند اين است كه وظايف و كارها را به كاركنان محول كرده و هرگز پيگير آن نمي‌شوند آنها ممكن است فكر كنند كه با دادن جا و مكان و استقلال، كار درستي انجام داده‌اند، اما در حقيقت آنها رفتارهاي مثبت را تقويت نكرده‌اند يا بهتر بگوييم رفتارهاي منفي را اصلاح نكرده‌اند.كاركنان مي‌خواهند كه مدير پس از واگذاري وظيفه، پيگير كارها باشد تا بداند كه آنها كار را درست انجام مي‌دهند و بفهمد كه آنها چه كاري را بهتر مي‌توانند انجام دهند. تناسب داشتن نتايج عملكردهاي مثبت با پاداش‌ها و دريافتي‌هاي كاركنان باعث تقويت اين رفتارها شده و بهره‌وري را افزايش مي‌دهد.

رضايت

گاهي كاركنان احساس مي‌كنند نتايجي را كه به دست مي‌آورند رضايت بخش نيست. ممكن است كه كارمندي بگويد: ((من چيزي را كه مي‌خواهم از كارم به دست نمي‌آورم)). در اين صورت براي كاركنان مشكل است احساس كنند كه كار خود را مي‌توانند انجام دهند (اعتماد به نفس) و دريافتي‌ها نيز با عملكرد آنها متناسب است (اطمينان) اما آنها برانگيخته نخواهند شد. اگر احساس كنند كه نتايج رضايت بخش و ارضا كننده نيست. براي هيچ كس معقول و منطقي نيست كه براي به دست آوردن چيزي كه نمي‌خواهد، سخت كار كند.بسياري از مديران در صرف وقت براي فهميدن اينكه براي هر يك از كاركنان چه چيزي رضايت بخش است و چه چيزي رضايت بخش نيست كوتاهي مي‌كنند. بسياري ا زمديران در عرصه باور و عمل دچار اشتباه مي‌شوند. با اين تفكر كه همه افراد در يك روش مشترك برانگيخته مي‌شوند. واضح است كه اين عقيده نادرست است، چيزي كه فردي را ارضا مي‌كند ممكن است براي فردي ديگر ارضا كننده نباشد.براي مثال كارهاي چالش انگيزي كه براي برخي كاركنان برانگيزاننده است، ممكن است براي برخي ديگر تهديدآميز باشد. برخي كاركنان كارهاي معين و ثابت را ترجيح مي‌دهند، در حالي كه عده‌اي ديگر به وسيله تنوع كاري ارضا مي‌شوند. برخي كاركنان با رسيدن به سه دريافتي مهم پول، ترفيع و امنيت شغلي ارضا مي‌شوند، در حالي كه براي برخي از كاركنان مولفه‌هاي ديگري از رضايت وجود دارد از قبيل: تحسين، قدرداني، آزادي، صداقت و... .دستيابي به اين پاسخ كه افراد از چه طريقي احساس رضايتمندي مي‌كنند ساده است، ولي برخي مديران آن را ناديده مي‌گيرند.اگر از كاركنان بپرسيد كه چه چيزي آنها را برمي‌انگيزد، آنها با ميل و رغبت خواهند گفت كه چه چيزي از شما مي‌خواهند.

نكته جالب اين است كه اگر خود كار ارضا كننده باشد، كاركنان حتي از كسرها و نواقص دريافتي‌ها و پاداش‌هاي خود اغماض خواهند كرد. چرا كه آنها به ((تمتع كاري)) رسيده‌اند، چيزي كه در محيط‌هاي كاري امروزي براي بسياري از افراد ارزشمند است.

راه حل براي مشكلات انگيزشي

بزرگترين مانعي كه مديران در بهبود انگيزش با آن مواجهند تصور غلط آنها از شغل‌شان به عنوان يك مدير است.كار يك مدير حل كردن همه مشكلات نيست چرا كه حل كردن موثر همه مشكلات در حيطه كاري آنها غيرممكن است. آنها بايد به راه حل‌هاي مشكلات دست پيدا كنند. اين مساله در مورد انگيزش آسان است. زماني كه كاركنان به طور صحيح برانگيخته نمي‌شوند، آنها خود مي‌دانند كه چه مشكلاتي وجود دارد و راه حل‌هايي را كه در مورد مشكلات آنها كارگر خواهد بود مي‌شناسند. مديران مي‌توانند كاركنان را در جهت بيان علل اصلي مشكلات خود و پيشنهاد راه حل‌هايشان براي بهبود انگيزش سوق دهند.

دستيابي به اين راه حل‌ها يك فرآيند دو مرحله‌اي است. در مرحله اول شما بايد كاركنان را براي صحبت كردن مهيا سازيد و به آنها كمك كنيد كه اطمينان داشته باشند كه ارائه پاسخ‌هاي صادقانه و واقعي، مطلوب ومدنظر شماست و اين گفت و شنود آزادانه هيچ گونه تبعات منفي براي آنها نخواهد داشت.

در مرحله دوم براي دستيابي به حقيقت بايد سوالاتي صحيح بپرسيد.

براي آماده سازي افراد براي صحبت كردن مي‌توانيد بااين جمله شروع كنيد:

((من مي‌دانم كه شما با برخي مسايل نامساعد مواجه هستيد. من مايلم به شما كمك كنم، اما به تنهايي نمي‌توانم. من هر چه كه شما مي‌گوييد به صورت محرمانه حفظ خواهم كرد و از آنها تنها در راه كمك به شما استفاده خواهم كرد)).

سپس اقدام به پرسيدن سوالاتي صحيح از آنها كنيد. براي بررسي مشكل ((اعتماد به نفس)) سوالات زير را انجام دهيد:

·                     آيا مي‌دانيد از شما چه انتظاري مي‌رود؟

·                     به نظر شما چه چيز مورد انتظار قابل حصول است؟

·                     آيا شما مي‌توانيد كاري را كه از شما خواسته شده انجام دهيد و نيز آيا مي‌توانيد آن را به موقع انجام دهيد؟

در رابطه با موضوع ((اطمينان)) از كاركنان خود سوالات زير را انجام دهيد:

·                     آيا شما مي‌دانيد كه در مقابل عملكرد خوب چه چيزي ارائه مي‌شود؟

·                     به عقيده شما چيزي را كه ما در گذشته وعده داده بوديم محقق ساخته‌ايم؟

·                     آيا شما انتظار داريد چيزي را كه ارائه مي‌شود به دست آوريد؟

اگر شما ضعيف عمل مي‌كنيد انتظار چه اتفاقي راداريد؟ در نهايت براي كشف مسائل مربوط به ((رضايت)) از كاركنان خود سوالات زير را انجام دهيد:

·                     چه چيزي براي شما ارضا كننده است؟

·                     آيا كارتان براي شما معني دار است؟

·                     آيا چيزي وجود دارد كه شما آن را نخواهيد؟

·                     آيا شما چيزي را كه ارائه مي‌شود مي‌خواهيد؟

·                     آيا چيزي هست كه شما آن را مي‌خواهيد ولي آن ارائه نمي‌شود؟

مديراني كه از اين رويكرد استفاده مي‌كنند در مي‌يابند كه عدم جست و جو براي پيدا كردن راه حل به مسائل انگيزشي، انجام كارها از روي حدس و گمان، آغازهاي توام با شكست و فرصت‌هاي از دست رفته را در پي خواهد داشت. همچنين درمي‌يابند كه مديريت انگيزشي امري است كه مشخصاً مستلزم پرسيدن سوالاتي صحيح است.

راه حل براي مشكلات انگيزشي ممكن است به سادگي اين فرآيند سه مرحله‌اي باشد كه مديريت انگيزش ناميده مي‌شود.

اول اين كه به كاركنان كمك كنيد كه اعتماد به نفس خود را كه براي نيل به انجام كارها به آن نياز است افزايش دهند.

دوم اين كه كاركنان اطمينان داشته باشند كه شما آنچه را كه شايسته عملكرد آنهاست به آنها خواهيد داد. سوم اين كه براي كاركنان اين امكان را مهيا سازيد كه در كار خودشان به رضايت دست پيدا كنند.

زماني كه اين سه شرط در كنار هم تامين شوند، انگيزش كاركنان افزايش پيدا خواهد كرد و به دنبال آن عملكردشان نيز بهبود مي‌يابد.

 

گرد آوری : علی زارع
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:21  توسط فرزاد نجاتی   | 

اختیار

اختیار انسانی، از دیدگاه اسپینوزا و صدرالمتألهین، پایان‌نامه، کارشناسی ارشد یکی از دانش پژوهان مرکز جهانی علوم اسلامی است که در دانشگاه تهران دفاع کرده است. این پایان‌نامه درباره افعال انسان بحث می‌کند. به این صورت که آیا افعالی که از انسان صادر می‌شوند، تحت اختیار خود اویند، یا از روی جبر می‌باشند و توسط علتی خارج از انسان، هدایت می‌شوند؟ این همان مسأله «جبر و اختیار» است که دامنه نفوذ آن بسیار گسترده است. مهم‌ترین سؤالاتی که در این تحقیق، به آن‌ها، پاسخ داده می‌شود، عبارتند از: آیا دو فیلسوف، اختیار انسانی را قبول دارند یا خیر؟ آیا میان اعتقاد به جبر با اختیار و قانون علیت عمومی،‌ارتباطی وجود دارد؟ با هم این مقاله را مرور می‌کنیم:

تعریف

دو واژة «اراده» و «اختیار» از زبان عربی، وارد زبان فارسی شده‌اند. ریشه کلمه «اراده»، «رود» است. لفظ «رود» در لغت، به گردش و بررسی جایی، برای یافتن آب و چراگاه، همچنین، به طلب کردن یک چیز معنا شده است. البته، معنای اصلی آن،‌طلب کردن یک چیز است.

کلمه «اختیار» نیز، از ریشه «خیر» ساخته شده است. واژه «خیر» در معانی «نیکی، خوبی، به‌تر و برتر» استفاده می‌شود.

 

اسپینوزا، اراده را همان تصور می‌داند؛ بنابراین، معنای لغوی این واژه در مکتب فلسفی او خواستن نیست؛ بلکه تصور کردن یک چیز است و اختیار نیز، در اصطلاح اسپینوزایی، بیرون بودن از جبر عامل خارجی و انگیزه داخلی است.

به عقیده صدرالمتألهین، اراده، کیف نفسانی است که پس از تصور یک فعل، در انسان، تصدیق به فایده آن و شوق به انجامش، پدید می‌آید. براساس عقیده ملاصدرا، انسان، فاعل بالاراده یا همان بالقصد به شمار می‌آید. درباره معنای اصطلاحی «اختیار» از دیدگاه وی، فعلی، اختیاری است که قبل از آن، اراده آن فعل وجود داشته باشد.


 

اختیار انسانی از دیدگاه اسپینوزا

1. جایگاه انسان در نظام فلسفی اسپینوزا

مکتب فلسفی اسپینوزا، موجودات را به دو بخش «جوهر» و «حالت» تقسیم می‌کند. جوهر از دیدگاه وی، یک مصداق دارد و آن مصداق، خداوند است. و مقصودش از «خداوند» موجود مطلق نامتناهی است. او، در تعریفی دیگر می‌گوید: «مقصود من از جوهر، شیئی است که در خودش است و به نفس خود، به تصور می‌آید. یعنی: تصورش، به تصور شی دیگر [که از آن ساخته شده باشد] متوقف نیست.»

او «حالت» را چنین تعریف می‌کند: «مقصود من از حالت، احوال جوهر یا شی است که در شی دیگر است و به واسطه آن تصور می‌شود.»

جوهر، از دیدگاه اسپینوزا، فقط، خدای واحد است. بقیه موجودات «حالت» نامیده می‌شوند. براساس این نظریه، انسان نیز مانند سایر موجودات، چون، جوهر نیست، حالت می‌باشد. او، میان بدن انسان و نفس انسان و افعال نفس، از حیث چگونگی صدور و تحقق، تفکیک قائل می‌شود. به عقیده وی، میان نفس و بدن، فقط از طریق خدای خالق ارتباط برقرار می‌شود. یعنی از این جهت که آن دو به یک خالق منتهی می‌شوند، با هم مرتبطند. البته، این مطلب، به این معنا نیست که این دو کاملاً از هم بیگانه باشند. نفس و بدن، از دیدگاه اسپینوزا، شی واحدند که گاهی با صفت فکر تصور می‌شود و گاهی با صفت بُعد؛ به همین دلیل است که نظام یا اتصال اشیا واحدند؛ چه طبیعت، تحت صفت فکر تصور شود، چه تحت صفت بُعد. نتیجه این اعتقاد،‌ این است که نظام افعال و انفعالات بدن انسان، در طبیعت، مطابق با نظام افعال و انفعال نفس او است؛ یعنی: چون نفس و بدن، در نهایت، به یک جوهر واحد، منتهی می‌شوند، در یک نظام قرار می‌گیرند.

نکته بسیار مهم،‌در جایگاه انسان، این است که اراده انسان، مثل سایر افعال نفس، هیچ‌گونه تأثیری در بدن و افعال بدن انسان ندارد؛ به این ترتیب، نباید افعالی، چون: غذا خوردن، آشامیدن و ... که از افعال بدن به شمار می‌آیند، معلول اراده انسان تلقی گردند؛ زیرا، اراده، فعل نفس است.

2. اراده

طبق رأی اسپینوزا، در نفس انسان، قوه‌ای به نام قوه اراده وجود ندارد. به عبارت دیگر، وی اراده کلی مستقل را انکار می‌کند و فقط، اراده‌های جزئی را واقعی می‌داند. او می‌گوید: «این قوا و امثال آن (= قوه مطلق فهم، خواهش و عشق) یا کاملاً موهومند و یا چیزی نیستند، مگر اشیای مابعدالطبیعی یا کلی‌ای که آن‌ها را از اشیای جزئی می‌سازیم.

 

به نظر اسپینوزا، واقعیتی خارجی، به نام اراده کلی وجود ندارد. هرچه هست، اراده جزئی است. وی، در تعریف اراده کلی، چنین می‌گوید: «مقصود من از اراده، قوه تصدیق یا انکار است، نه میل ....»

در تعریف دیگر، اراده را به خواهش نیکی کردن یا همان خیرخواهی تفسیر می‌کند. و در آخرین تعریف می‌گوید: «کوشش شی در پایدار ماندن هستی خود، چیزی نیست، مگر ذات بالفعل آن شی.» این کوشش همان قانون صیانت ذات است.

وی، بعد از طرح صیانت ذات، تعریف اراده، میل و خواهش را یادآوری می‌کند:

به این کوشش، وقتی که فقط، به نفس مربوط می‌شود، اراده می‌گویند.

وقتی، به هر دو، یعنی: نفس و بدن مربوط می‌شود، «میل» گفته می‌شود.

خواهش نیز یعنی: «میلی که انسان از آن آگاه است.»

در هر یک از تعاریف اراده، میل و خواهش، مفهومی نهفته است و آن تلاش برای پایداری در هستی است. و فرق آن‌ها، فقط، در این است که وقتی این تلاش، فقط به نفس نسبت داده می‌شود؛ (= کوشش نفسانی)، «اراده» نامیده می‌شود. و وقتی، به نفس و بدن نسبت داده می‌شود، «میل» نامیده می‌شود و فرق آن با خواهش، در این است که در خواهش، ما از میل خود به یک چیز آگاهی داریم. از این توضیح، تعریفی دیگر به دست می‌آید و آن، هرگونه، کوشش نفسانی، برای حفظ خود و پایدار ماندن درهستی است.

می‌توان گفت: «به نظر اسپینوزا، معنای اراده، همان تصور است؛ زیرا، اگر تعاریف یاد شده را بپذیریم، تصور را خاص‌تر از معانی دیگر (= تصدیق، انکار، خواهش و میل) می‌یابیم که وی، به اراده نسبت داده است.

سؤالی بر جای خود باقی می‌ماند؛ این‌که، چرا، اسپینوزا، برای اراده، سه تعریف می‌آورد. در پاسخ می‌گوییم: «شاید، وقتی اراده را به معنای تصدیق و تصور جزئی تعریف می‌کند، می‌خواهد، به معنای خاص آن اشاره کند و وقتی، اراده را به معنای میل و خواهش و کوشش نفسانی معنا می‌کند، معنای عام و عرفی اراده را در نظر می‌گیرد.

3. نفی اختیار انسان

وقتی، از مختار بودن، یا مختار نبودن انسان سخن گفته می‌شود، مراد، آزادی اراده انسان و یا موجب بودن آن است. به تعبیر دیگر، اراده آدمی تحت سلطه جبر است یا خیر؟ اسپینوزا معتقد است: «در هیچ نفسی، اراده مطلق یا آزاد موجود نیست؛ بلکه نفس توسط علتی به اراده جزئی موجب شده است که آن‌هم به نوبه خود، با علت دیگر و همین‌طور تا بی‌نهایت ....»

 

ملاک مختار بودن انسان این است که یک چیز، هم از جبر عوامل بیرونی و هم از جبر انگیزه‌های درونی در امان باشد.

براساس جهان شناسی اسپینوزا، کل موجودات، جوهر و حالتند، جوهر، فقط یک مصداق دارد و آن خدا است. بقیه موجودات، حالات و مخلوقات خدایند، در نتیجه، نفس انسان و افعالش مخلوق خدایند. اراده انسان، در سلسله معلولات، دارای علل خارجی است، تا به خدا منتهی شود. نمی‌توان، اراده را آزاد دانست؛ زیرا، آزادی با معلول بودن آن سازگار نیست؛ از این رو، انسان، مختار نیست.

منشأ اصلی این نظریه، پذیرفته شدن قاعده علیت از طرف اسپینوزا است. او، این قاعده را با آزادی اراده انسان ناسازگار می‌انگارد. از مکتبش چنین برمی‌آید که موجودات غیر از خدا که حالت‌های خدا به حساب می‌آیند، در تحقق خود، به جوهر واحد، یعنی خدا محتاجند؛ پس مفاد قانون علیت در نظر او چنین است: «هر حالتی، محتاج به علت می‌باشد.»

وی، طبق قانون علیت، معتقد می‌شود، برای تحقق فعلی از افعال انسان، مجموعه‌ای از علل ناقصه لازم است. فصل پایانی این علل، اراده خود انسان است؛ یعنی، با اراده انسان است که علت فعل، تامه می‌شود. اراده انسان، چون فعل نفس است و مثل نفس، خود حالتی از حالات جوهر واحد به حساب می‌آید، معلول است؛ زیرا، هر حالتی معلول است و اگر اراده معلول است، به تحقق علت خود وابسته است؛ یعنی آزاد نیست و وابسته به علت خودش است. در چنین موقعیتی، فعل انسان از روی جبر است. زیرا، فصل اخیر علل ناقصه که اراده است، خود، تحت سلطه جبر معلولیت قرار دارد.

4. انسان فعال و انسان منفعل

طبق برایندی که از تفکرات اسپینوزا به دست می‌آید، اگر، افعال آدمی، از تصورات تام، واضح و متمایز ناشی شوند، آن فرد، فعال است؛ آن‌گاه که افعال انسان از تصورات ناقص برخیزند، انسان، منفعل است. پس، راه تبدیل انفعال به فعل و منفعل به فعال، تبدیل تصورات ناقص و مبهم به تصورات تام و واضح است.

دیگر این‌که، انسان فعال، علت تام افعال خود است، ولی، انسان منفعل، علت ناقص افعال خود. از دیدگاه اسپینوزا، انسان فعال و آزاد کسی است که طبق مقتضای ذات خود، یعنی مطالبق با عقل خود رفتار می‌کند. در حالی که انسان بنده، تابع علل و عوامل دیگر، از جمله عواطف، امیال و خواهش‌های نفس خود است و سلوک خود را طبق فرامین عقل، ترتیب نداده است.


 

فواید عملی و پیامدهای نظری نفی اختیار، از دیدگاه اسپینوزا

یک. فواید عملی

1. شناخت این نظریه، در زندگی انسان، مفید است؛ زیرا، تعلیم می‌دهد که هر کاری را فقط، با اراده خدا انجام می‌دهیم و از طبیعت او بهره می‌گیریم.

2. به ما می‌آموزد که با روحی آرام در انتظار حوادث بمانیم.

3. شناخت این نظریه، در حیات اجتماعی انسان کمک می‌کند؛ زیرا می‌آموزد که نباید از کسی نتفر داشت و کسی را استهزا کرد.

4. شناخت این نظریه، به سازمان اجتماعی ما فایده می‌رساند، و به شهروندان می‌آموزد، چگونه، باید اداره و هدایت شوند، نه به این منظور که برده شوند؛ بلکه آنچه به‌ترین است، آزادانه انجام دهند.»

دو. پیامدهای نظری

الف) ملاک خوب و بد

باید اذعان کرد، در صورت پذیرش نظریه اسپینوزا، در مسأله جبر، خوب و بد هیچ کاری را نمی‌توان درک نمود؛ زیرا، خوب و بد، هر دو، تحت ضرورت معلولیت از اراده خدا ناشی شده‌اند. با وجود این، وی، مفاهیم خیر و شر را از فلسفه خود حذف نمی‌کند. طبق ملاک اسپینوزا، خیر، چیزی است که آدمی را به انسانیت حقیقی نزدیک می‌سازد؛ در مقابل، شر، چیزی است که آدمی را از این هدف، دور می‌کند. خلاصه نظریه وی، در ملاک خیر و شر بودن افعال چنین است:

نمونه طبیعت انسانی که همان انسان آزاد، فعال و سعادتمند است، دو ویژگی دارد :

1. دارای حیات عقلانی است.

2. در حفظ موجودیت خود می‌کوشد.

ب) اخلاق توصیفی و توصیه‌ای

طبق مبانی فلسفی اسپینوزا، هیچ‌گونه، جایگاهی، برای اخلاق توصیه‌ای وجود ندارد؛ زیرا، در اخلاق نصیحت‌آمیز و توصیه‌ای، انسان‌ها، به پیمودن راه‌های سعادت نصیحت می‌شوند؛ در حالی که بر مبنای جبرگرایانه وی، انسان فاقد اختیار، چگونه به انجام اعمال نیک توصیه خواهند شد. پس اخلاق توصیه‌ای بی‌معنا است؛ از این رو، اخلاقی دیگر را تعریف می‌کند که همان اخلاق توصیفی یا تحلیلی است و به این معنا است که ما فقط، رفتار آدمیان و چگونگی غلبه انسان بر عواطف خود را برای انسان توضیح می‌دهیم، تا او بر طبق عقل خود، بر عواطف خویش غلبه کرده و به سعادت نائل آید.

اسپینوزا، اخلاق تحلیلی خود را، براساس شناخت عقلانی از نفس و عواطف نفسانی پایه‌ریزی می‌کند. به نظر او، وقتی، نفس خوب شناخته شد، عواطف تحت سلطه خواهند رفت.

ج) جزا و مجازات

سومین پیامد نظری «جبر» در افعال آدمی، این است که لزوم جزا و پاداش، در مقابل اعمال نیک و مجازات، در قبال اعمال بد، از بین رفته، بلکه آن را بی‌معنا می‌کند.

اختیار انسانی از دیدگاه صدرالمتألهین

یک. جایگاه انسان، در نظام فلسفی صدرالمتألهین

تعیین جایگاه انسان در حکمت متعالیه صدرا از دو زاویه امکان‌پذیر است:

1. از دیدگاه ملاصدرا، وجود، هر چند حقیقتی واحد است، این حقیقت، دارای مراتبی است. در این سلسله مراتب، مرتبه وجود نامتناهی، تا مرتبه هیولا و قوه محض وجود دارند؛ این همان وجود واحد است که در فلسفه او، به وحدت وجود تعبیر شده است؛ یعنی، وجودی است که در همه مراتب موجودات جریان دارد.

ملاصدرا، وجود را در شخص حق‌تعالی منحصر کرده و موجودات را تجلیات آن موجود حقیقی و نور ازلی معرفی می‌کند. انسان نیز، چون، از موجودات ماسوای الاهی به شمار می‌رود، از تجلیات آن موجود ازلی خواهد بود.

2. از دیدگاه ملاصدرا، موجودات، دارای دو طبقه «واجب الوجود» و «ممکن الوجود»ند. طبق این بیان، امکان، در ممکن الوجود، امکان ماهوی است و از اوصاف ماهیت به شمار می‌آید.

وی، پس از اعتقاد به اصالت وجود، امکان فقری را ابداع نمود که صفت وجود خارجی است. او تمام هویت وجود خارجی را نیازمند جاعلی می‌داند که آن را به وجود آورده است.

بنابراین وجودهای خارجی، دچار امکان فقری‌اند و استقلال ندارند.

انسان هم مثل سایر موجودات خارجی، استقلال نداشته، وابستگی صرف به واجب الوجود دارد. ملاصدرا، برخلاف اسپینوزا به رابطة تنگاتنگ نفس و بدن معتقد است.

دو. تعریف فعل اختیاری

به اعتقاد ملاصدرا، زمانی که مبدأ و علت تأثیر در یک چیز، علم و اراده فاعل باشد، فاعل را مختار می‌نامیم. در تعریفی دیگر، می‌گوید: «مختار کسی است که فعل او، به اراده او باشد، نه این‌که، اراده او به اراده او باشد وگرنه، اراده او عین ذات او نخواهد بود و چنین امری، باطل است. قادر (= مختار) نیز کسی است که اگر فعل را اراده کند، فعل از او صادر شود و اگر اراده نکند، فعل از او صادر نمی‌شود. در نظر وی، ملاک فعل اختیاری این است که قبل از فعل، علم و اراده وجود داشته باشد. حال، اگر، این اراده سابق، از خارج هم، در انسان تحقق یافته باشد، به اختیاری بودن فعل ضرری نمی‌رساند.

سه. مقدمات فعل اختیاری

ملاصدرا، برای تحقق فعل اختیاری، چند مرحله را لازم می‌داند:

1. تصور فعل؛ 2. تصدیق به فایده؛ 3. شوق به انجام فعل؛ 4. اراده فعل؛ 5. قوه محرکه عضلات که آدمی را بر انجام فعل به حرکت آورد.

چهار. اراده

ملاصدرا، اراده را کیف نفسانی می‌داند. البته، نه به عنوان ماهیتی کلی، بلکه همانند «وجود» حقیقتی، بدون ماهیت معرفی می‌کند. طوری که شناخت معنای کلی آن توسط مصادیق آن میسر است. هر چند معرفت کنه آن دشوار می‌باشد. به نظر وی، اراده، مانند وجود حقیقت تشکیکی است که با داشتن معنای واحد، معنای آن سیال و مشکک است و نباید آن را دارای معنای متواطی دانست.

 

ج. انسان مختار

از دیدگاه صدرالمتألهین، انسان، دارای اراده آزاد است؛ بنابراین، نسبت دادن فعل و ایجاد، به بندگان صحیح است. چنانچه، نسبت دادن وجود و تشخص نیز به آنان، صحیح است؛ در عین حال، این انتساب، به خداوند نیز، کاملاً موجه است. پس، همان‌گونه که وجود فردی به عنوان یک واقعیت، در خارج، امری مسلم است. شأنی از شؤون حضرت حق و پرتوی از نور جمال او است.

حاصل سخن ملاصدرا و نتیجه آن، این است که همه موجودات عالم (غیر از خداوند) دارای یک اشتراکند و آن، نور واحد حق تعالی است که در همه موجودات، سریان و جریان دارد. این موجودات، هر کدام، شأنی از شؤون خداوند هستند. از جمله این موجودات، خود انسان است. حال، افعال او نیز تابع وجود خود انسانند.


 

نقد و بررسی / دیدگاه ملاصدرا

ایرادی که بر صدرالمتألهین وارد است، تعارض مختار بودن آدمی، با وابسته بودن اراده انسان، به عوامل خارجی در نظر او است.

البته، می‌توان، از طرف ملاصدرا، چنین پاسخ داد که باید: ملاک وی را در مختار بودن ملاحظه نمود؛ زیرا، تصریحات صدرا، در مختار بودن آدمی، نشان می‌دهد، او با ملاک خود، انسان را مختار می‌نامد و این، هیچ‌گونه تعارضی، با وابستگی اراده به عوامل خارجی ندارد؛ چون، ملاک او در مختار بودن، فقط، مسبوق بودن فعل بر اراده است؛ از این رو، در سخنان او،‌تناقضی دیده نمی‌شود.

ایراد دیگر، ناسازگاری اختیار آدمی، با جبر حاصل از رابطه علی و معلولی میان پدیده‌ها است. تقریر این ایراد، به دو صورت امکان‌پذیر است. در صورت نخست، صحبت از افعال ارادی انسان، مثل راه رفتن و غذا خوردن است. تبیین آن چنین است:

طبق قانون علیت عمومی، هر ماهیت ممکنه، به علت تامه محتاج است که به آن لباس هستی بپوشاند؛ این قانون، شامل افعال انسان نیز می‌شود. حال، در صورت وجود علت تامه افعال انسان (هرچه که باشد) افعال انسانی نیز، باید موجود شوند. یعنی: افعال انسانی، از اختیار خود انسان خارجند؛ زیرا، افعال او، در این تبیین، تابع علت تامه خود هستند، نه اختیار و قدرت خود. بنابراین، انسان در ایجاد افعال خود، اختیار ندارد و ضرورت و وجوبی که از ناحیه علت تامه بر معلول وارد می شود، درباره افعال انسانی نیز موجود است. پس، وقوع افعال آدمی، طبق ضرورت علت تامه خود، ضرور‌اند و اگر علت تامه معدوم بود، نبودشان ضروراند. در این میان، جایی برای اختیار انسان در ایجاد یا عدم ایجاد افعال خود، باقی نمی‌ماند.

پاسخ این اشکال دشوار نیست؛‌زیرا، می‌گوییم، درست است که افعال انسان تحت جبر علیت، باید به طور ضرور صادر شوند، علت تامه افعال انسان، مجموعه‌ای از علل و شرایط است که آخرین جزء آن، اراده انسان است.

صورت دوم، درباره خود فعل «اراده کردن» است. تقریر آن چنین است: خود فعل اراده کردن که فعلی از افعال انسان است، آیا تابع قانون علیت عمومی است؟ اگر، بگوییم، تابع علیت عمومی است، می‌پرسیم، علت تامه آن چیست؟ اگر علت تامه آن، اراده‌ای دیگر از خود انسان باشد، مشکل تسلسل اراده‌های بی‌نهایت پدید خواهد آمد و اگر علت تامه اراده، چیزی غیر از اراده خود انسان باشد، می‌گوییم، علت تامه آن هرچه باشد، آیا در صورت وجود آن علت، تحقق اراده انسان ضرور خواهد بود؟ اگر جواب مثبت باشد. جبر، گریبان خواهد گرفت و اگر بگوییم، با وجود علت تامه اراده، اراده انسان، بر یک فعل، ضرورت وجود پیدا نمی‌کند، این، با قانون علیت عمومی و ضرورت آن، ناسازگار خواهد بود.

 

پاسخ صدرا به این اشکال این است، معیار و ملاک افعال اختیاری انسان، این است که آن فعل، از روی اراده باشد، نه این‌که خود اراده نیز، به ارده‌ای دیگر مسبوق باشد. دلیل آن‌هم، این است که ما افعال خداوند را اختیاری می‌نامیم. در حالی که اراده افعال خداوند، بر اراده دیگر مسبوق نیست. یعنی از ذات پروردگار، نشأت گرفته است.

نقد و بررسی/ دیدگاه اسپینوزا

1. منشأ اصلی نظریه «جبر» اسپینوزا، اعتقاد وی، به اصل علیت عمومی و تعارض این اصل با آزادی اراده انسان است. باید، توجه داشت، وقتی، این ناسازگاری پیش می‌آید که اصل ضرورت را در قانون علیت پذیرفته باشیم؛ اسپینوزا، این ضرورت را پذیرفت.

سؤالی که مطرح است، این است که چگونه اصل علیت، با آزادی اراده انسان در تعارض است؟ آیا امکان دارد، هم اصل علیت و هم آزادی اراده انسان را، همزمان پذیرفت.

در نظر اسپینوزا، اراده، مثل نفس انسان، به عنوان فعل نفس، حالتی از حالات خدا است. اسپینوزا، فقط اراده جزئی را قبول دارد و آن را معلول علل خارجی می‌داند. به نظر او، اگر اراده کلی را بپذیریم، این با معلول و حالت بودن آن سازگار نیست؛ پس، اسپینوزا، اراده‌های جزئی را معلول می‌داند. استنتاجی که وی از معلول بودن اراده‌های جزئی می‌کند، این است که اراده آزاد نیست؛ زیرا، آزادی اراده، با معلول بودن آن منافات دارد.

راه‌حلی که می‌توان ارائه کرد، این است که بگوییم: «ارده‌های جزئی معلولند، ولی، نه معلول علل خارجی که ما را دچار جبر سازد؛ بلکه معلول قوه‌ای در انسانند که اسم آن «اراده» است. یعنی، این قوه اراده است که معلول خداوند و جوهر واحد است. ولی، قوه اراده، اراده‌های جزئی را آزادانه ایجاد می‌کند، پس، راه‌حل مشکل، پذیرش قوه اراده در انسان است.

2. دومین لازمه «جبر» اسپینوزا، این است که جایی، برای اخلاق توصیه‌ای نمی‌گذارد. به همین دلیل، وی، اخلاق تحلیلی یا توصیفی را تعریف می‌کند و هدفش، رساندن آدمیان به سعادت، از راه شناخت راستین نفس و عواطف آن از راه عقل است. اسپینوزا، تأکید می‌کند، طبق نظریه جبر، نباید از کسی متنفر شد.

سخنان اسپینوزا، در این بخش، قابل جمع نیستند:

از یک طرف، او هیچ‌گاه، در اخلاق، به کار نیک و ترک کار ناشایست توصیه نمی‌کند، از طرف دیگر، معتقد می‌شود، شناخت جبر، اجتناب از کارهای بد را به انسان می‌آموزد.

 

اسپینوزا، می‌تواند، پاسخ دهد که آدمی با شناخت مجبور بودن خود و دیگران، ناخواسته به این مسأله پی خواهد برد که نباید کسی را حقیر شمرد؛ زیرا، همه، در افعال و ویژگی‌ها مجبورند. اما، هنوز، سؤالی به قوت خود باقی می‌ماند، این‌که، آیا انسان مجبور، می‌تواند، خود را از استهزا کردن دیگران برهاند، یا از خشم کردن خود، به دیگران جلوگیری کند. یعنی، وقتی، اراده انسان را مجبور انگاشتیم، آیا، می‌توانیم، بگوییم، چنین انسانی، می‌آموزد که از کار زشت بپرهیزد. مگر، این، خود، یک توصیه اخلاقی نیست؟ پس، معلوم می‌شود، اسپینوزا، ناخواسته اختیار انسانی را مسلم گرفته و نتوانسته، این امر بدیهی را نادیده بگیرد.


 

تطبیق

یک. تشابه آرا

چنانچه، گذشت، صدرالمتألهین، موجودات را به دو بخش «واجب‌الوجود» و «ممکن‌الوجود» تقسیم کرد و «ممکن‌الوجود» را نسبت به «واجب‌الوجود»، عین الربط، قلمداد نمود. در دیدگاه اسپینوزا نیز، مشاهده کردیم، وی، موجودات را به دو بخش «جوهر» و «حالت» تقسیم کرد و «حالت» را معلول جوهر واحد دانست؛ طوری که موجودات غیر از خدا، در افعال و حرکاتشان، تابع اراده خدایند؛ پس، هر دو فیلسوف، در اعتقاد داشتن به وجودی واحد که بقیه موجودات، تابع آن وجودند، مشترکند. همین عقیده، در مباحث فلسفی آنان، از جمله، اختیار انسان تأثیرگذار بوده است. طوری که اسپینوزا، انسان و افعال او را تحت جبر «علیت» جوهر واحد، مجبور می‌داند و ملاصدرا، افعال انسان را در عین حالی که به انسان منتسب می‌داند، به خدا مستند می‌کند.

دو. تفاوت آرا

1. اسپینوزا، میان نفس و بدن، هیچ ارتباطی قائل نیست. اما، از نظر ملاصدرا، این دو با هم ارتباط تنگاتنگ دارند.

 

2. اسپینوزا، قوه اراده را قبول ندارد و فقط به اراده‌های جزئی معتقد است؛ ولی، صدرالمتألهین، در انسان، قوه‌ای به نام «اراده» را می‌پذیرد.

3. تعریف فعل اختیاری، در نظر اسپینوزا، این است که فعل به اقتضای طبیعت ذات، تحقق پذیرد. یعنی هیچ‌گونه،‌انگیزه داخلی و عامل خارجی، فاعل را به فعل مجبور نکند. در نظر صدرا، معیار اختیاری بودن فعل، مسبوقیت به اراده است.

4. در نظر صدرا، استناد فعل، به خداوند و انسان، به صورت همزمان صحیح است؛ ولی، طبق نظر اسپینوزا، فعل، فقط، باید، به خدا، نسبت داده شود.

5. هر دو فیلسوف، عقیده دارند، قاعده علیت، با ضرورت حاصل از علت تامه نسبت به معلول، همراه است. این عقیده، در نظر اسپینوزا، منجر به این شده که وی، اراده انسان را آزاد نداند؛ اما، طبق نظر صدرا، ضرورت علی و معلولی، باعث سلب اختیار از انسان نمی‌شود.

بسیاری از مشکلات وابهامات فلسفی که ذهن بسیاری از فلاسفه را برای قرنها به خود مشغول داشته است از سعی برای پاسخگویی به پرسشهایی اشتباه و بی معنی یا فاقد وضوح لازم برای پاسخگویی ناشی می شوند . روشن است که در صورت نقص صورت(و یا ماده) سوال هرگونه تلاش برای پاسخگویی به آن موجب پدیدار شدن مشکلاتی نو و پیچیده تر خواهد شد .  در این اینجا سعی خواهم کرد که نشان دهم پرسش مورد نظر ما در مورد مساله جبر و اختیار از همین گونه پرسشها می باشد چنانکه با نشان دادن مشکلات این پرسش و روشنتر کردن آن بسیاری از مسایل پیرامون آن به خودی خود مرتفع می شوند.

با کمی دقت  می توان فرض درست بودن این قضیه  که  "انسان (من – مهدی – ما یا هر کلمه دیگری دال بر موضوع قضیه) یا مجبور است یا مختار . " را به آسانی از این پرسش استخراج کرد .  این قضیه که در اصطلاح منطق از نوع  "قضایا منفصله شرطی از نوع حقیقی” است بیانگر این موضوع است که  یا شق اول قضیه درست است یا شق دوم آن و هردو نمی توانند همزمان درست یا غلط باشند . هدف پرسشگر هم از طرح این پرسش یافتن شق درست و غلط در این قضیه است یعنی او به نوعی هنگام پرسش درستی قضیه شرطی منفصله را پذیرفته است.

به عبارت دیگر پرسشگر با این پرسش مفهوم اختیار را نقیض مفهوم جبر دانسته و انتظار دارد که شخص پاسخ دهنده نیز این امر را بپذیرد و سپس یکی از آنها را به عنوان جواب انتخاب نماید .

چنانکه دیده شد طرح پرسش مزبور ما را وادار می سازد که با قبول یکی از جوابها الزاما منکر درستی جواب دیگر باشیم . تا اینجا به نظر می رسد که صورت قضیه چندان ایرادی ندارد و با شرط تناسب ماده قضیه با صورت آن طرح قضیه فاقد مشکل خاصی باشد . حال به بررسی مواد قضیه (مفاهیم جبر و اختیار) و تناسب آن با صورت قضیه می پردازم . شرطی که این قضیه برای مواد خود ایجاب می کند نقیض بودن آنهاست یعنی اگر شق اول قضیه را دال بر مفهوم ومعنایی دانستیم الزاما باید مفهوم و معنای متناقض آن را برا ی شق دوم قضیه در نظر بگیریم . در غیر این صورت قضیه شرطی منفصله مذکور و کلا پرسش مطرح شده از نظر منطقی فاقد اعتبار می باشد .

خلاصه اینکه اعتبار داشتن پرسش جبر و اختیار مشروط به قبول تناقض این دو مفهوم در تعریف است . پس هنگام پاسخگویی با این پرسش فقط مجازیم تعاریفی از این دو مفهوم را به کار بریم که با هم کاملا درتناقض باشند . اکنون سعی می کنم به برخی از موادی (تعاریف جبر واختیار)  که به نظر می رسد در این قضیه کاربرد دارند  بپردازم .

1. ساده ترین و در عین حال ساده انگارانه ترین تعبیری که می توان از کلمه جبر داشت ترتب علت و معلول یا به عبارت دیگر رابطه علیت است . مطابق این تعبیر هر چیزی که رابطه علت ومعلولی بر آن صدق کند یا به عبارت دقیق تر نیازمند علتی باشد مجبور است. با این تعبیر و توجه به لزوم اینکه مفاهیم جبر و اختیار الزاما باید متناقض باشد می توان نتیجه گرفت :اختیار در عدم صدق علیت است .

این تعبیر از مفاهیم جبر و اختیار در طول تاریخ بیشتر منتهی به گرایشات جبری شده است . دلیل این امر آن است که قانون علیت چه قانونی طبیعی و عینی باشد (مطابق گرایشات متافیزیکی) و چه امری فقط ذهنی وسابژکتیو (مطابق نظر منتقدان متافیزیک) هیچ کدام از اندیشه ها و تجارب ما دال بر عدم صدق آن نیست . پس چنین نتیجه می شود که اختیار که عدم صدق علیت است یا کلا وجود ندارد و یا هیچگاه تجربه نشده است . البته کسانی هم هستند و بوده اند که با همین تعبیر از جبر و اختیار سعی در اثبات مختار بودن انسان کرده اند . نمونه امروزی اینگونه افراد کسانی هستند که با کمک گرفتن از اصل عدم قطعییت هایزنبرگ در فیزیک تلاش می کنند که به نوعی وجود اختیار در انسان را توجیه نماید . مطابق این اصل فیزیک جدید نمی توان همزمان سرعت و مکان یک ذره فیزیکی را با دقت دلخواه تعیین نمود . تلاش این افراد بر این است که این پدیده فیزیکی را عدم صدق علیت معرفی نمایند و از این راه اختیار را نیز که یکی از موارد نادرستی علییت است (البته با این تعبیر) مجاز و معتبر بدانند .

مشابه همین روش را نیز در یونان باستان نزد اپیکور می توان یافت . اپیکور که متافیزیک دموکریتوس را مبنی بر تشکیل ماده از اجزای تجزیه ناپذیری به نام اتم پذیرفته بود برخلاف دموکریتوس قایل به آزادی اراده برای انسان بود ازهمین رو دیدگاه دموکریتوس را بدین شکل اصلاح کرد که حرکات و وضع اتمها کاملا جبری و متعین نیست بلکه شامل حرکاتی تصادفی نیز می شود که او از این حرکات تصادفی اتمها برای توجیه وجود اختیار در انسان استفاده می کند.

باید توجه داشت که این توجیهات اختیار در انسان شامل  دو مشکل عمده زیر است :

 

1. اصل عدم قطعیت هایزنبرگ (وحتی شاید بیان اپیکور) در مورد ذرات زیر اتمی در حد و اندازه الکترون صادق می باشد و برای ذرات بزرگتر مانند مولکولهای آلی و زیستی کاملا این عدم قطعیت قابل صرفنظر است (مقدار عدم قطعیت به اندازه ای کوچک خواهد بود که عملا هیچگونه تاثیری درفعالیت زیستی موجود زنده ندارد ) . پس این عدم تعین حرکت ذرات نتیجه ای در کل سیستم موجود زنده ای مانند انسان نخواهد داشت .

2. حتی اگر مشکل فوق نیز وجود نداشت تنها نتیجه ای که از این حرکات تصادفی یا عدم تعیین ذرات می توانستیم بگیریم این است که اعمال انسان و موجود زنده به یک تابع تصادفی نیز وابسته می باشد . مانند اینکه اعمال علاوه بر تمامی عوامل دخیل در آن به عددی که از ریختن یک تاس هم حاصل می شود وابسته باشد . که نتیجه اش تنها این است بعضی از این اعمال تصادفی است و این موضوع به هیچ وجه ربطی به مختار بودن او ندارد و حتی شاید بتوان آن را مقوم مجبور بودن انسان دانست .

همانطور که دیده شد با تعبیر فوق از کلمات جبر و اختیار نه تنها می توان انسان را موجود مجبور دانست بلکه به راحتی می توان از رد امکان هر گونه اختیاری  در جهان سخن گفت .

در پایان همانگونه که مشاهده شد نوعی بیگانگی بین این تعبیر و بیان با تصوری که ما از جبر و اختیار انسان در ذهن داریم وجود دارد. و به نظر نمی رسد این تعبیر بیانگر مقصود ما از این کلمات باشد.

2. دومین تعبیری که می توان از کلمات جبر و اختیار داشت به شکلی که این تعاریف نقیض یکدیگر باشند تعریف جبر به پیشبینی پذیری و اختیار به عدم پیشبینی پذیری است . این تعبیر شباهت زیادی با روش پیشین دارد تا حدی که شاید بتوان گفت تکرار همان با تفاوتهای جزیی و به بیانی دیگر است . دلیل این امر هم این است که پیشبینی پذیری یک سیستم و عدم آن تا حد زیادی به وجود قوانینی جبری و معین وهمچنین رابطه علی و معلولی برای آن سیستم ومحیطش وابسته است .  حال که معیار مختار بودن انسان پیشبینی پذیر بودن رفتار و اعمال اوست به بررسی این پارامتر بپردازیم . طرفداران اختیار برای اثبات مختار بودن انسان احتملا چنین استدلال می کنند که انسان و محیط او مجموعه بسیار پیچیده ای است که عملا امکان بررسی کل اجزای این مجموعه و روابط حاکم بر آن ممکن نیست . هر چند که پیشبینیهای کلی در مورد جوامع انسانی وتک تک افراد در صورت پشتوانه علمی قوی  و اطلاعات فوق العاده زیاد  تا حدودی امکان پذیر است ولی بهیچوجه این پیش بینیها مطلق نیستند . وچه بسا یک عامل بسیار کوچک و ناچیز در یک مجموعه سبب پدید آمدن تغییر بزرگ و اساسی در مجموعه گردد. (در این مورد شما  را ارجاع می دهم به نظریه آشوب یا Chaos) و گذشته ازاین پیشبینی وضع دقیق جزیی از این مجموعه  مانند انسان محتاج پیشبینی وضع دقیق محیط آن مجموعه نیز هست و این پیشبینی حتی از لحاظ نظری نیز امکان پذیر نیست چون مستلزم وجود پردازشگری با قدرت بی نهایت  و گذشته از این حتی مستلزم دور است چون این ماشین پیشگو و پردازش گر باید آینده خود را نیز پیشبینی نماید! .

در مقابل طرفدار جبر خواهد گفت اصلا نیازی به اینگونه سختگیری نیست . چون هدف ما پیشبینی عملی رفتار انسان نیست و صحبت ما صرفا  نفس پیشبینی پذیری است به این معنا  که قصد ما این است که بگوییم اگر همه عوامل موثر برانسان و سازو کارهای درونی انسان را بشناسیم رفتار او پیشبینی پذیر خواهد بود . مثلا فرض کنید عده ای از دانشمندان اعم  از زیست شناس پزشک روانشناس و .... یک نوزاد انسان را در یک محیط بسته نگاه دارند ودایما تمامی رفتار و اعمال  و ... او را بررسی کنند آنها به احتمال زیاد اگر این شخص دایما در همین محیط بسته و کنترل شده باقی بماند می توانند واکنشهای او را در این محیط نسبت به محرکها و وضعیتهای گوناگون پیشبینی کنند . پس چنین نتیجه می شود اعمال و رفتار هر شخص پس از چند مرحله نهایتا به ژنتیک و محیط  شخص باز می گردند و هیچ کدام از این دو تحت سیطره شخص نیست . پس با دانستن این عوامل اعمال و رفتار شخص پیشبینی پذیر می شود .

اما در اینجا می توان این سوال را مطرح کرد که آیا صرف دانستن اینکه شخصی چه رفتار و عملی را انجام خواهد داد باعث خواهد شد که ما آن شخص را مجبور بدانیم ؟ برای نمونه فرض کنید شما من را می شناسید و می دانید که به غذای الف علاقه دارم و از غذای ب بیزارم و می دانید که من امروز ظهر به شدت گرسنه ام و اتفاقا هر دو غذای الف و ب در خانه موجود است پس شما می توانید پیشبینی کنید که من هنگام بازگشت به منزل غذای الف را برای نهار انتخاب می کنم . اما آیا این پیشبینی پذیری به معنای مجبور بودن من در انتخاب غذاست ؟

همانطور که دیده شد تعریف جبر و اختیار بر اساس  پیشبینی پذیری اعمال و رفتار هم چندان موقعیت رضایت بخشی برای قضاوت در باره مجبور یا مختار بودن انسان نمی دهد و در واقع مانند تعبیر قبل (بر اساس صدق علیت) چندان ربطی به موضوع جبر و اختیار انسان ندارد .

3. تعبیر دیگری از کلمات جبر و اختیار که به نظر من معقول تر و قابل پذیرش تر ومهمتر از اینها با کاربرد واقعی این کلمات سازگارتر می باشد این است که این کلمات را محدود به اراده انسان سازیم و از این مطلب سخن گوییم که آیا انسان اراده آزاد دارد یا خیر ؟ به بیان دقیقتر سوال اصلی این است که آیا انسان توانایی تصمیم گیری بر مبنای امیال و مقاصدش را دارا است یا خیر؟ تجارب روزانه ما نشان می دهد که انسان - جدای از توانایی وقدرت اجرای تصمیم و تاثیر این امر بر تصمیم گیری – قادر است هر تصمیم قابل تصوری بگیرد و اراده کند . روشن است که ما توانایی اجرای بعضی از این تصمیمات را داریم و در مورد اجرای بسیاری ازآنها ناتوانیم ولی این مسئله بهیچوجه لطمه ای به نفس آزادی اراده انسان وارد نمی کند و تنها سبب می شود که به طور معمول (نه مطلق) تصمیم گیری ما با واقعیات موجود و تواناییهایمان سازگارتر شود .

حال در اینجا باید از پرسشگر پرسید که پرسش وی در مورد جبر و اختیاردرباره آزادی انسان در اراده و تصمیم گیری است ؟ یا توانایی انسان در اجرای تصمیم است ؟ زیرا هر کدام از این دو پرسش را می توان از سوال جبر و اختیار برداشت کرد و این دو پرسش کاملا متفاوتند و درباره موضوعاتی متفاوت پرسیده شده اند به شکلی که خلط این دو پرسش موجب سردرگمی و بحثهای بیهوده در باره این موضوع شده است .

اگر پرسشگر از توانایی انسان برای اجرای تصمیماتش سوال کرده باشد روشن است که جواب بسته به شرایط متفاوت خواهد بود . یعنی گاهی انسان توانایی عمل به اراده را خواهد داشت گاهی خیر(با این تعبیر گاهی مختار است گاهی مجبور) . ولی به نظر نمی رسد مقصود پرسشگر از جبر واختیار توانایی انسان برای اجرای همه تصمیماتش باشد چون بدیهی است بی نهایت کار غیر ممکن برای انسان وجود دارد وهمچنین بی شمار کار ممکن .

ولی اگر منظور پرسشگر سوال اول است (که منطقا باید چنین باشد) پاسخ این است که تنها محدودیت نفس تصمیم گیری و اراده انسان گستره تصور او از اراده و تصمیمات ممکنش است . در کلامی کوتاه تر انسان دارای اراده ای آزاد و مختار است .

ولی بعضی از جبریون ممکن است با توجه به علیت ایرادات زیر را به آزادی اراده مذکور وارد کنند :

1. اراده انسان معمولا بر امیال و خواهش ها و شهوتها وکششهای درونی اش قرار می گیرد وتصمیمات انسان تقریبا همیشه در جهت ارضای اینهاست .  که بسیاری از اینها خودشان بعد از طی چند رابطه علی و معلولی حتی به محیط انسان باز می گردند . مثلا اینکه من دوست دارم مهندس شوم به احتمال قوی مربوط به نگاه جامعه من به مهندس و شان اجتماعی آن است یا اینکه من به خانمهایی با فلان وضع و شکل و تیپ علاقه نشان می دهم تا حدود زیادی تحت تاثیر عوامل اجتماعی و یا حتی اقتصادی است. شکی نیست که اینها عوامل موثری در من وخارج از اراده من هستند . مثال دیگر: نفس ترجیح دادن خانمها به آقایان در من، درست است که این به عامل درونی در من یعنی گرایش وجهت گیری غریزه جنسی من بر می گردد ولی خود این غریزه جنسی چیزی است خارج و متفاوت از اراده من . حال پرسش این است که با این اوصاف چگونه می توان انسان را در اراده وتصمیم گیری آزاد دانست؟ آیا اراده انسان برده این عوامل نیست ؟

چند جواب رضایت بخش می توان به ایراد داد :

درست است که انسان تحت تاثیر این عوامل بیرونی (محیطی از قبیل اجتماعی فرهنگی اقتصادی و ....) و عوامل درونی (غرایز و....) است ولی او می تواند بر خلاف اینها نیز اراده نماید و گذشته از نتایج آن (ناگوار یا گوارا) در بعضی از موارد به اراده خود عمل نیز نماید. مانند کسانی که در جامعه نه تنها در جهت جریان آب شنا نمی کنند گاهی در خلاف جریان حرکت می کنند. خلاصه اینکه درست است که در بیشتر موارد محیط است که به توده های مردم و اجتماعات شکل می دهد ولی این تاثیر به هیچ وجه بر فرد فرد مردم یکسان نیست وحتی گاهی اراده و عمل یک فرد تاثیر شگرفی بر یک اجتماع بزرگ خواهد گذاشت. در مورد عوامل درونی نیز روشن است که اراده می تواند بر عدم ارضا تعلق گیرد . مانند کسانی که ترک دنیا کرده و راه ارضای غرایز را بر خود می بندند.

درست که اراده وتصمیمات انسان معمولا در جهت ارضای خواهشها وکششها و غرایز و... است ولی بهیچوجه این موضوع را نمی توان دلیلی برای مجبور انسان دانست. آیا می توان نتیجه گرفت که من به دلیل تصمیم گیری بر مبنای علایقم موجودی مجبورم؟ آیا من مجبورم چون تصمیماتم معمولا در جهت ارضای من است ؟ مسلما نه. درست است که بسیاری از خواهش های من ممکن است تحت تاثیر عوامل خارجی(محیط) شکل گرفته باشد. ولی خواهش ها وکشش های من چه کاملا درونی باشند چه محیطی یا ترکیبی از این دو جزیی از من و از عوامل تشکیل دهنده چیزی است که آن را به عنوان "من" می شناسم هستند واین "من" را نمی توان جدای از اینها تصور کرد . اگر سلایق مرا از من بگیرند اگر وابستگی های من را از من بگیرند اگر غریزه جنسی من را از من جدا کنند  اگر عادات من را تغییر دهند و اگر تاثیرات محیطم را از من پاک کنند آیا می توان بر این باقیمانده (اگر چیزی باقی بماند!) "من" نام گذاشت تا از جبر و اختیار آن سخن گفت ؟ مسلما نه . پس بهیچوجه نمی توان تصمیم گیریهایی از انسان را که در جهت ارضای این کششها و خواهشهاست دلیل بر مجبور بودن او دانست .

3. ایراد ضعیفتری که ممکن است به این موضع وارد کنند این است اراده انسان محدود است به تواناییهای ذهنی او و آموزش او و قدرت تصور او. پاسخ به این ایراد هم ساده است: بله چنین است ولی صحبت ما هم درباره موجود محدودی است به نام انسان نه چیزی مانند فرا انسان .

 

گرد آوری کننده  :   خانم دهین
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 9:7  توسط فرزاد نجاتی   | 

مطالب قدیمی‌تر